خودنمایی، ناسازگاری و حماقت عمومی عصر ما – «عصر لیبرالی» – هیچ حد و مرزی ندارد. به عنوان یک نمونه خشم بیحد و حصر سوسیالیست لیبرالها از وال مارت را در نظر بگیرید.
لیبرالها میگویند والمارت حریص است و از کارگرانش با دستمزدهایی که مکفی نیست بهرهکشی میکند، اما واقعا چقدر دستمزد را میتوان گفت مکفی است؟ هیچ وقت این مطلب روشن نمیشود، اما باید گفت تعریفش در واقع خیلی واضح است: مکفی یعنی بالاتر از چیزی که کارگران در هر برهه از زمان دریافت میکنند. به این ترتیب هیچوقت به سطح مکفی نخواهیم رسید.
مساله کلیدی در اینجا سود است. لیبرالها از سود و موفقیت متنفرند، به خصوص که وقتی این پدیدهها از عملکرد بازار آزاد حاصل شده باشد. «بازار آزاد» واقعا به چه معنا است؟
بازار آزاد به این معنا است که همگان آن کاری که میکنند را داوطلبانه برگزیدهاند. کارکنان وال مارت با انتخاب خودشان است که آنجا کار میکنند. آنها آزادند که برای کار به هرجای دیگری نیز بروند، یا اینکه میتوانند اصلا کار نکنند و با خانهنشینی از مزایای بیکاری و تامین اجتماعی برخوردار شوند (چیزی که لیبرالها به وضوح ترجیح خواهند داد.) لیبرالها و سوسیالیستها طاقت ندارند که تصور کنند کسی دارد کاری را داوطلبانه انجام میدهد، اول به خاطر اینکه این به معنی زیادی بودن دولت است و دوم اینکه دیگر به آنها (لیبرالها) نیازی نخواهد بود.
وقتی محافظه کاران استدلال میکنند که وال مارت تاکنون هزاران تن مواد غذایی برای فقرا فراهم کرده است، این بحث کوچکترین علاقهای در لیبرالها برنمی انگیزد و خشم شان علیه سرمایه داری کاملا دست نخورده باقی میماند.
این نکته به ویژه از آن رو جالب است که سوسیالیستها و لیبرالها ادعا دارند که بیش از هرچیز حامی فقرا هستند. با اینحال وقتی وال مارت به فقرا کمک میکند، لیبرالها حتی یک لبخند رضایت هم نمیزنند. دلیلش این است که آنها آنقدر که از سرمایه داری و وال مارت نفرت دارند به فقرا علاقهمند نیستند. به یک معنای دیگر: آنها بیشتر میخواهند سرمایه داری و نفع شخصی را برای همگان ملغی کنند، تا اینکه به فکر کاهش فقر باشند.
گاهی اوقات لیبرالها اتفاقا اصلا هم در برابر سود رو ترش نمی کنند. درواقع حتی بر اوج و عرش هم مینشانندش. پروندههای قضایی دیوانه وار را در نظر بگیرید. آخرین نمونه اش زنی که علیه یک فروشگاه شکایت کرده، چون زمانی که درحال پیامک فرستادن بوده زمین خورده و آسیب دیده. این خانم و وکیل اش میگویند که فروشگاه باید اعلانی نصب میکرد که میگفت پیامک فرستادن در این منطقه ممکن است برای سلامتی خطرناک باشد. اینها همچنین میگویند فروشگاه مسوول شرم و خجالتی است که این خانم برای زمین خوردنش در برابر دهها نفر متحمل شده است (و بعد از آن هم ویدئوی مربوطه روی یوتیوب رفته و غیره.) اصلا میشود گفت که اگر فروشگاه ساخته نشده بود هرگز این رسوایی عاطفی و فیزیکی پیش نمیآمد؛ بنابراین کل ماجرا تقصیر فروشگاه است.
این فروشگاه هم احتمالا مثل خیلی از نمونههای مشابه دیگر سعی میکند پرونده را بیرون از دادگاه حل و فصل کند. چرا؟ چون با وجودی که احتمال برنده شدن شان خیلی زیاد است، اما بردن پرونده به دادگاه برای آنها هزینههای زیادی خواهد داشت و از پیش تصور میکنند که چند رقم هزینههای قانونی را باید پرداخت کنند. بسیار عالی! من هیچوقت نشنیده ام که لیبرالها درباره منافعی که چنین وکلایی از تهدید کردن بنگاهها میبرند شکایتی کرده باشند (حتی بنگاههای کوچک که لیبرالها به گفته خودشان حامی آنها هستند). نشنیدهام که اینطور پول درآوردن به دلایل ناعادلانه و مسخره را محکوم
کرده باشند.
حالا تصور کنید که اگر شاکی را مجبور میکردند در صورت شکست تمامی هزینههای قضایی را بپردازد چه به سر چنین پروندههایی میآمد، اما چنین چیزی هیچ وقت ممکن نخواهد شد چون لیبرالها (که رفقای بسیاری در کاخ سفید و کنگره دارند) اجازه اش را نخواهند داد.
لیبرالها و سوسیالیستهایهالیوود، واشنگتن و دانشگاهها روزانه و به طور مستمر بر علیه سود و «کسب و کارهای بزرگ» فریاد وامصیبتا سرمی دهند. هیچ چیز نمی تواند آرام و راضی شان کند. برای مثال اگر شما بیگانهای بودید که از یک سیاره دیگر به زمین آمده، حتما فکر میکردید که این لیبرالها واقعا باید از پول متنفر باشند، اما اگر کمی بیشتر دقت میکردید میفهمیدید که اینها در موارد ویژه اتفاقا به هیچ وجه هم مشکلی با پول ندارند.
از پولدار شدن وکلا دفاع میکنند، از سیاستمدارانی که ارقام شش رقمی برای حقوق خود رد میکنند حمایت میکنند، از ستارههایهالیوودی حمایت میکنند (البته مادامی که لیبرال باشند) و هیچ مشکلی با ثروتمند شدن اینها ندارند. اشخاص ثروتمندی چون ال گور و وارن بافت را میپسندند، چون اینها سوسیالیستهای پرنفوذی هستند. در این نقطه موجود فضایی شروع میکند از خود پرسیدن که: «جریان چیست؟ اینها واقعا دنبال چه چیزی هستند؟»
جواب خیلی ساده و روشن است: لیبرالها و سوسیالیستها از موفقیت بیزارند.
از کسانی چون وارن بافت پشتیبانی میکنند، چون اینها پولشان را در راه پیشبرد آرمانهای اساسی سوسیالیسم به کار میاندازند.
وقتی کسی الزاما دنبال دفاع از سوسیالیسم نباشد (مثل بیلگیتس در اوایل دوران حرفهایاش)، حتی اگر میلیونها دلار هم به فقرا کمک کند، کارهایش کوچکترین تاثیری بر قلب و روح لیبرالها نمیگذارد.
مساله اصلی اینجا است که دغدغه اصلی لیبرالها فقرا و به حاشیه رانده شدهها نیستند. آنها قدرت و کنترل میخواهند. فقرا و حاشیه ایها – چه واقعی و چه مصلحتی – تنها ابزاری هستند برای رسیدن به این اهداف. هدف آنها قدرت است. همیشه همینطور بوده است و همیشه هم همینطور باقی خواهد ماند.
برای برخی از لیبرالها قدرت بحثی شخصی است. لیبرال سوسیالیستهایی چون نانسی پلوسی بی شک با تمام قوا به دنبال قدرت گرفتن خودشان هستند. قدرتی که اینها میخواهند شخصی و ایدئولوژیک است. برای برخی دیگر، قدرت بیشتر جنبه انتزاعی و ذهنی دارد. شاید خودشان شخصا قدرت را نخواهند، اما میخواهند که انسانها زیر لوای حکومتی باشند. از قضا مایلند که تواناترینها و موفقترینها بیش از همه هم زیر نظر حکومت باشند. دوست دارند که اشخاص بزرگ و موفق – کسانی که با وجود همه ناملایمات گلیم شان را از آب کشیدهاند – در برابر قدرت نمایی حکومتها سر خم کنند و فرمانبردار باشند.
این پدیدهای است که هرکشوری را بیمار خواهد کرد. نمیگویم که در کشور خودمان همه اینطور فکر میکنند، اما لیبرالها و سوسیالیستها دقیقا همان کسانی هستند که بیشترین نقش را در دولتها و موسسات آکادمیک دارند. حتی برخی از مردان خودساخته و بزرگ کسب و کار نیز به تدریج منحرف شده و به سمتی رفتهاند که همان ارزشهایی که موجب موفقیت و پیشرفت آنها شد را محکوم کنند.
اگر کشوری بخواهد روی خوشی به خود ببیند، باید شرایطی فراهم بیاورد که افرادی با این عقاید و رفتارهای تناقضآمیز دست شان برای همگان رو بشود.