امروز شنبه 10 مرداد 1405

Saturday 01 August 2026

مادر، نیمه گمشده


1401/08/01
کد خبر : 37113
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 102 نفر
«خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید!» «مثل عربی» داستانی را راجع به این زیباترین ، لطیف ترین ، فداکارترین ، و وفادارترین عزیز خداوند بگوییم. من مادر را یک (( عشق بی بهانه )) یک (( شوق شعفناک شیرین )) نام نهاده ام. اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار (( مادر )) در پیشگاه حضرت دوست : از (( ابو سعید ابوالخیر )) سئوال کردند : این حسن شهرت را از کجا آوردی ؟ (( ابوسعید )) گفت : شبی مادر از من آب خواست ، دقایقی طول کشید تا آب آوردم ، وقتی به کنارش رفتم ، خواب ، مادر را در ربود ! دلم نیامد که بیدارش کنم ، به کنارش نشستم تا پگاه ، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه ی آب را در دستان من دید ، پی به ماجرا برد و گفت : فرزندم ، امیدوارم که نامت عالمگیر شود . بدین سان (( ابوسعید ابوالخیر )) مرد خرد و آگاهی و عرفان ، شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر میداند. و در اینجاست که ما از جایگاه حقیق و شگرف مادر و تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم. گوش جان میسپاریم به واژگانی که از میان لبان معطر و پاکیزه ی مادر – به عنوان دعا – برای فرزند خود سر ریز می گردد : وقتی کوچک بودی تو را با رو اندازهایی می پوشاندم و در برابر هوای سرد شبانه محافظت میکردم ولی حالا که برومند شده ای و دور از دسترس ، دستهایم را بهم گره می کنم و تو را با دعا می پوشانم ! (( دانا کوپر )) حکایت بهشت و موسی : روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال میکند : ـ آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ ـ خطاب می رسد : آری ! ـ موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ ـ خطاب می رسد : او مرد قصابی است در فلان محله . ـ موسی میپرسد : می توانم به دیدن او بروم ؟ ـ خطاب می رسد : مانعی ندارد ! فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند . و می گوید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آنگاه با هم به خانه می رویم . موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید ، و کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم . سپس با موسی به خانه قصاب می روند ، به محض ورد به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط طوری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیر زنی را در میان آن دید ، با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیر زن گفت : مادر جان ، دیگر کاری نداری ؟ و پیر زن می گوید : پسرم انشاءاله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیر زن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را اینگونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که (( انشاءاله در بهشت با موسی همنشین شوی )) چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی ! موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و یقینا به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد! صحبت کردن در خصوص مادر که ماهتاب مهربانی و عطوفت است در خلقت ، زمان دیگری را می طلبد . به راستی تا به حال با تمام حضور خویش مادر را در آغوش کشیده اید ؟ وقتی از سفری هر چند کوتاه می آیید یا وقتی خبری شوق انگیز را میشنوید ، به آغوش مادر می جهید و در آن لحظه است که احساس شوق مطلق می کنید . و عشق را تجربه و طعم عاشقی را می چشید و عطر و بوی رسیدن را میگیرید و جام وجودتان لبریز از شور و شعف می گردد ، ( حس ماهی ای را دارید که از تنگ تنگ بلور به برکه ی آب می جهد و در این لحظه است که ماهی لحن لطیف نیمه ی گمشده را در زیر پوست خویش احساس می کند و به این بهانه است که اینگونه شعفناک سینه به امواج آبی و آرام برکه می دهد ) و شما نیز در همین لحظه است که طعم نیمه گمشده خویش را در زیر زبان روح می چشید . وه ، که چه حس خدای گونه ای ! حس کامل بودن ، درست مانند کودکی های دریا ، وقتی به آغوش دریا می رسد !! (( دوروتی کانفیلد فیشر )) می گوید : (( مادر ، فردی نیست که به او تکیه کینم ، بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد ! )) پدر یا مادر ، به نوعی تجسم عینی پایانی هستند بر تمام بی کسی های ما و لبخند شوقناکی هستند بر ضجه های بی وقفه مان که متاثر از رنج های روزگار است . در طول زندگی ، این احساس می تواند در وجود برادر ، دوست ، فرزند ، یا هر انسانی که با حضورش احساس کامل شدن می کنیم ، تجلی نماید . (( امانوئل )) این احساس را بسیار زیبا بیان کرده و می سراید : روحم را جستجو کردم اما نتوانستم آن را بیابم خدایم را جستجو کردم اما او از من گریخت برادرم را جستجو کردم اخا و هر سه را در او یافتم !! (( سهراب )) در تعبیری بسیار ژرف و لطیف ، نیمه گمشده را بیان کرده و تنهایی و اندوه انسان را در دل ماهی کوچک تنگ بلور می بیند که دچار ! آن نیمه گمشده اش – که دریاست –می باشد و به این بهانه – محزون و غمگین ، چنین می سراید : چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی - چقدر هم تنها ! – خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی . دچار یعنی ، عاشق ! و فکر کن چه تنهاست ، اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد. چه فکر نازک غمناکی ! دچار باید بود ! در اینجا نیمه ی گمشده ی ماهی تنگ بلور دریاست که دچار ( عاشق ) اوست و این است که دلش گرفته و غمگین است . حال دانستیم که در صبح ازل بهانه و انگیزه حضور و حرکت ما در این جهان ، پیوسته به دنبال نیمه گمشده ی خویش گشتن است ، ولی چگونه می توانیم بفهمیم که نیمه ی گمشده ما چه کسانی ، چه اشیایی و یا چه آرمان و آرزویی می تواند باشد ؟ برای جواب به این سئوال ابتدا باید از زندگی و خویشتن شناختی شفاف و زلال داشته باشیم . علی ( ع ) می فرماید : (( خودشناسی ، خدا شناسی است ! )) (( جودت استافتن )) می گوید : (( خودیابی در واقع همان خدایابی است ، زیرا ما و خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دلیل تولد بشر است ! ))
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/37113
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید