امروز یکشنبه 11 مرداد 1405

Sunday 02 August 2026

ماهی و فیلم بعد از سه روز می گندد


1401/08/01
کد خبر : 38355
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 97 نفر
ما عاشقان سینما این روزها با مشکل جدی روبه رو شده ایم؛ از یک فیلم خوب آنقدر می سازند و می سازند که باید گفت زیادی است. ابتدای کار فیلم هایی ساخته می شوند که اگر باانصاف باشیم باید گفت این فیلم ها در ابتدا پرجاذبه هستند و مورد حمایت تماشاگران اما کمی بعد درست از لحظه یی که تهیه کننده و کارگردان از فروش فیلم خرسند شده اند و تصمیم می گیرند دنباله سازی را ادامه بدهند همه چیز خراب می شود. انگار سینمای هالیوود این روزها دست به دامن یک جور تله گذاری شده است، آنها یک طعمه می گذارند و از آن پس شروع می کنند به وادار کردن تماشاچی به ادامه شرکت در این بازی، تماشاگر فیلم اول را که می بیند در تله گرفتار می شود و بعد همین جور باید با دیدن فیلم های ضعیف زجر بکشد. به تجربه می توان گفت در همه فیلم های دنباله دار قسمت اول خوب است، اما از جایی به بعد داستان و شخصیت ها شروع می کنند به لت و پار کردن خودشان، هر بار تکه هایی از داستان آنقدر تکرار می شود و کش می آید که دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند. فیلم های دوقسمتی و شاید هم سه قسمتی - البته که حالا با اره شش سینمای هالیوود رکوردشکنی کرده است- دیگر آنقدر تکلیف شان برای سینماروهای جدی روشن است که حرف زدن و نقد آن هم همان قدر لوث شده است. اما این فرمول کلی برای بیشتر پول درآوردن از کجا می آید؟ یعنی ایده های جدید و فیلمنامه تازه یی نوشتن اینقدر دشوار شده است که سینمای هالیوود که روزگاری حتی تجاری های خوبی می ساخت اینچنین خودکشی می کند؟ فرمولی که حالا بسیاری از تهیه کنندگان جدی هم دست به دامن آن شده اند، آن هم در سینمایی که کارگردانی مانند کوئنتین تارانتینو می تواند با این میزان از به کارگیری خشونت جنون آمیز فیلم خوب بسازد. ماجرا این نیست که نباید سراغ خشونت رفت، زیرا در دل همین سینما می توان فیلم های خشونت باری ساخت که چندان به دام تکرار نیفتاده اند. در فیلم های سریالی که از اوایل سال ۲۰۰۰ همین طور بی وقفه تکرار و تولید می شوند، از سرنوشت و فرمول مشترکی بدون ذره یی کم و کاست استفاده شده است. در قسمت اول خشونت چاشنی است، حتی می توان نوآوری شیطانی را در آن دید. اما در قسمت های بعدی ایده اولیه خشونت هم نابود می شود و از فرط تکرار دیگر شکلی سادیستی و بیمارگونه به خود می گیرد. این ژانر تا چندی پیش برای کسب درآمد ایده خوبی بود، حتی می شد تعداد قربانی های خشونت را هم بیشتر کرد و جواب گرفت اما حالا کار به جایی رسیده است که دیگر حتی در شب هالووین هم رغبتی برای تماشای این فیلم ها باقی نمی ماند. هربار به عدد جلوی فیلم یک شماره اضافه می شود، می گویند میهمان و ماهی که سه روز توی خانه بماند، می گندد و حالا این حکایت دنباله هایی است که از سه می گذرند. اما به نظرم بهترین راه برای جست وجوی دلیل این میزان از توسل به دنباله سازی را هم می توان از زبان امریکایی های فیلمساز شنید. یکی از رادیکال ترین ایده ها را در این زمینه مایکل مور ضدامریکایی ترین امریکایی دارد. مایکل مور در فیلم جدیدش «کاپیتالیسم؛ داستان عاشقانه» تفسیری درباره این تکرارها ارائه می دهد. او از فرهنگی حرف می زند که سرنوشت آدم هایی را که در جست وجوی ایده های نو هستند از پیش تعیین کرده است. او سینمایی را تقبیح می کند که شخص مایکل مور را هم ثروتمند کرده است. مایکل مور با بلندگویی در فیلمش نعره می زند و به مدت ۱۲۶ دقیقه تمام داده های اقتصادی کاپیتالیسم را زیر سوال می برد اما این تمام ماجرا نیست. نیمی و شاید هم بیشترین فیلم های اثرگذاری که در زندگی دیده ام از همین کارخانه بیرون آمده است. سینمای امریکا هنوز هم ناامیدمان نکرده است. وودی آلن می گفت بحران اقتصادی تهیه کنندگان بزرگ سینما را دست به عصاتر کرده است، آنها می خواهند حتی یک سنت هم بی بازگشت نماند،برای همین هم از خلاقیت می ترسند. شاید این درست ترین تفسیری باشد که می توان از تکرارهای زجرآور داشت. اما همه این دنباله ها سرمنشایی داشتند و جرقه یی، قسمت اول آنقدر درخشان بود که تهیه کننده را راضی کرد، پس هنوز خلاقیتی باقی مانده است. خیلی ها هنوز تن به این معامله نداده اند و به نظرم اگر همین طور پیش برود، جمعیت فیلمسازان مستقل بیشتر و بیشتر می شود. ● پاریس هم دیگر جواب نمی دهد روزگاری بود که برای فرار از این دام ها می شد به پاریس یا هر جای دیگری در اروپای مرکزی پناه آورد، فیلم ساخت و از تهیه کننده نشنید؛ «خب رفیق تا می تونی، زرق و برقو بالا ببر، خون بپاش روی لنز و یکی رو معما کن برای قسمت بعد.» اما حالا در پاریس هم نمی توان در امان ماند. این روزها حتی در اروپا هم این تهدید وجود دارد. گذشت آن دوره یی که هر کس می خواست خلاقیتی به خرج دهد ساکن پاریس می شد و حتماً هم حامی مالی پیدا می کرد که نخواهد جلیقه دیوانه ها را تنش کند و مدام کارگردان را این طرف و آن طرف بکشد. وودی آلن نمونه بارز این ماجراست، چند سالی به اروپا پناه آورد، اما انگار کمی بعد دید که چندان تفاوتی در جنس کار نیست، برای همین به امریکا برگشت، هر چند همچنان هیچ تهیه کننده یی جرات ارائه پیشنهادهایی از این دست را به او ندارد. به هر حال هالیوود سابقه طولانی در از میان بردن سابقه ذهنی از فیلم های باارزش کلاسیک دارد اما به نظر می رسد سنت ساخت نسخه های تازه از آثار کلاسیک قدیمی بیش از حد بی مبالات شده است. گاهی برخی از این فیلم های تازه همچون «رابطه توماس کراون» از جان مک تیرنان توانسته اند جان تازه یی به یک فیلم تاریخ مصرف گذشته بدهند ولی همین مک تیرنان در ساخت نسخه جدید دیگری از فیلمی دهه هفتادی به نام «رولربال» چندان موفق نبود. برخی از این بازسازی ها هم با کارگردان و عواملی شناخته شده و موجه به نتایج فاجعه باری انجامید. «روانی» از گاس ون سنت یک نمونه روشن از این دست بازسازی ها به شمار می آید. این فیلم بازسازی شات به شات شاهکار آلفرد هیچکاک بود و بازی ویلیام اچ میسی در نقش کارآگاه در آن، گرچه بدون نقص به نظر می رسید ولی فیلم در نهایت یک افتضاح کامل لقب گرفت و گاس ون سنت که برای فیلم هایی چون «فیل» تحسین شده بود، این بار نتوانست حتی به سایه استاد بزرگ سینما نزدیک شود. با وجود اینکه برخی هنوز از نبوغ هیچکاک در ساخت این فیلم یا «سرگیجه» صحبت می کنند اما نباید فراموش کرد خود استاد هم در ساخت نسخه های بازسازی شده تبحر چندانی نداشت. هیچکاک دو دهه پس از ساخت فیلم «مردی که زیاد می دانست» در سال ۱۹۳۴، تصمیم به بازسازی آن با بازی دوریس دی و جیمز استوارت گرفت اما او بعدها اعتراف کرد فیلم اول او به مراتب بهتر از این اثر تجاری بود؛ هر چند او در سال ۱۹۵۶ دیگر خود را فیلمسازی در اوج و حرفه یی می دانست. اگر هیچکاک در بازسازی فیلم خود چندان کاری از پیش نبرد پس تلاش میشائیل هانکه فیلمساز اتریشی در بازسازی فیلم «بازهای بامزه» خود در امریکا هرگز نمی توانست توجیهی داشته باشد. این فیلم در کنار اینکه اجازه تماشای زجر کشیدن تیم راث و نائومی واتس به دست چند جوان سادیسمی را می داد، بازسازی شات به شات دیگری برای رسیدن به هدفی نامعلوم بود. فیلم سال ۱۹۹۷ هانکه با عدم استفاده از رنگ، یکی از تاثیر گذارترین فیلم های تاریخ سینما در مورد خشونت است اما کسانی که شانس دیدن آن را نداشتند گزینه جدید ولی بی معنایی داشتند. بی معناتر از تلاش هانکه، نسخه سینمایی تیم برتون از فیلم «سیاره میمون ها» بود. در این فیلم با بازی چارلتون هستون که در سال ۱۹۶۸ اکران شد او نقش فضانوردی را ایفا می کند که پس از سانحه یی به ناچار در سیاره میمون ها فرود آمد. اگر ما بتوانیم از بازی خنده دار مارک والبرگ در نقش چارلتون هستون و همچنین گریم و حرکات مسخره هلنا بونهام کارتر بگذریم، قطعاً پایان جدید فیلم را باید گناهی نابخشودنی از تهیه کننده و کارگردان آن بدانیم که قصد داشته با این تغییر توجیهی برای نگاه نادرست خود به داستان و نسخه اصلی دست و پا کند. این پایان به قدری عجیب- البته از بعد منفی- بود که خود برتون نیز بعدها اعتراف کرد مفهوم آن را درک نکرده است، درحالی که در فیلم اصلی چارلتون هستون با دیدن مجسمه غرق شده آزادی متوجه می شد هنوز روی زمین است. اما این تنها ژانر علمی- تخیلی نیست که آماج تهیه کنندگان پول دوست قرار گرفته است و ژانر وحشت نیز در این بازار بی نصیب نمانده است. «آخرین خانه سمت چپ» (۱۹۷۲)، «طالع نحس» (۱۹۷۶)، «تپه ها چشم دارند» (۱۹۷۷)، «هالووین» (۱۹۷۸)، و «جمعه سیزدهم» (۱۹۸۰) تنها بخشی از فیلم هایی هستند که در این سال ها برای عرضه به نوجوانان بازسازی شده اند ولی در میان آنها تنها به یک مورد قابل اعتنا برخورد می کنیم که بازسازی فیلم حادثه «اره برقی تگزاس» بود که هر چند فاقد فضای مستند گونه فیلم اول بود اما در عین حال با انتخاب خوب بازیگران، کاری قابل قبول تلقی می شد.اما در این شیوه ایجاد آثاری تازه برای کسب درآمد تهیه کنندگان یکی از بهترین راه های دستیابی به سوژه های بکر را سر زدن به آثار کارگردان های آسیایی می دانند چرا که اگر سینمادوستان با فیلم هایی چون «طالع نحس» یا «شهرت» آشنایی دارند و بعضاً نسخه های قدیمی را دیده اند کمتر کسی به سراغ نسخه اصلی زیرنویس دار فیلم «روابط شیطانی» می رود و مارتین اسکورسیزی با خاطری آسوده تر می تواند «مردگان» را بسازد و برای آن اسکار دریافت کند.در کنار اینها سینمای انگلستان هم از روند بازسازی های غیرمعقول در امان نمانده و فیلم های مایکل کین همچون «الفی» (۱۹۶۶)، «حرفه ایتالیایی» (۱۹۶۹)، «بازرس» (۱۹۷۲) و «کارتر را بگیرید» (۱۹۷۱) در این روند گرفتار شده اند. ولی در برخی از این بازسازی ها برای حفظ احترام کین از او خواسته شد در مقابل دریافت دستمزدی هنگفت در نقشی متفاوت در نسخه بازسازی شده بازی کند و از نزدیک شاهد نابود شدن همه چیز باشد. برای مثال در سال ۲۰۰۰ او در بازسازی «کارتر را بگیرید» حضور یافت تا ببیند چگونه سیلوستر استالونه با بازی در نقش جک کارتر فیلم را نابود کرد یا در بازسازی «بازرس» نقشی را ایفا کرد که قبلاً لارنس اولیویه ایفا کرده بود اما با وجود تمامی این کاستی های آشکار، ساخت این دنباله ها برای پر کردن سالن های سینما ادامه دارد و به نظر نمی رسد هیچ تهیه کننده یی حاضر باشد چشم خود را به روی این شیوه درآمدزایی ببندد.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/38355
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید