یکی، دو ساعت بعد از سکانسی بود که شهاب حسینی سرش را بر سینه پسربچهای گذاشت تا ضربان قلب دخترش را بشنود. پایانبندی «یکی میخواد باهات حرف بزنه» فیلم دوم آقای کارگردان بلندقامتی که همین رمضان گذشته سریال «خداحافظ بچه» را ساخته بود.
منوچهر هادی، این بار سر حال و بیدغدغه، بدون آنکه درگیر سر و کله زدن با مونتور و تهیهکننده باشد، پای سؤالات ما نشست و راحت همه مسائل را علنی کرد. اینکه چگونه از پایینترین سطح وارد سینما شده و حالا میخواهد تا جایی که یکی مثل اصغر فرهادی رفته، پیش برود. این مصاحبه به دلیل همین صراحت و سادگی جالب است، جایی که آقای کارگردان و خانم بازیگر (یکتا ناصر)- بدون عاقبتاندیشی- حرف زدند. داستان آدمها، همیشه همینطوری خواندنی میشود.
● فیلمنامه سخت...
منوچهر هادی: تم اصلی داستان فیلم «یکی میخواد باهات حرف بزنه» بخشش است.ایده ابتدایی را از فیلم «همهچیز درباره مادرم» ساخته پدرو آلمودوار گرفتم. تم اصلی آن فیلم رابطه مادر و پسری بود که در حادثه تصادفی پسر دچار مرگ مغزی میشود. طرح داستان را از آن فیلم الهام گرفتم و مابقی داستان با صحبتها و تحقیقاتی که انجام دادم پرورش داده شد. «یکی میخواد باهات حرف بزنه» از سختترین مدل فیلمنامههایی است که میشود نوشت چون اتفاقها غیر از صحنه تصادف که دقیقه ۱۳-۱۲ اتفاق میافتد، مرور گذشته است، یعنی غیر از تقابلهایی که در زمان حال انجام میشود، گفتوگوها و قصهای که روایت میشود، تماما به گذشته مربوط است و اینکه تو بخواهی از گذشته صحبت کنی میتواند خیلی خستهکننده باشد.
یکتا ناصر: من کرمانی نیستم. وقتی قرار شد این نقش را بازی کنم باید کرمانی حرف زدن را یاد میگرفتم. یک مربی لهجه داشتم که صدایش را ضبط میکردم و به دیالوگهایش گوش میدادم و تمرین میکردم و تمرینهایم را برایش میخواندم و ایرادهای مرا میگرفت. از همه چیز سختتر آهنگ گفتار لهجه کرمانی بود برای اینکه آهنگ لهجه را بهتر بشناسم چند روزی با مادرم به کرمان رفتم و صدای مردم آن منطقه را گوش کردم تا با لهجه آنها آشنا شوم. در صحنه خیلی جاها کرمانی حرف میزدم یا حتی حرفهای عادیام را به زبان کرمانی میگفتم. بعدا که در سینمای منتقدان فیلم را دیدم یکدفعه حالم بد شد، ترسیدم که نکند کسی که کرمانی است به من بگوید این چه لهجهای است. اما خیلیها بعد از دیدن فیلم از من پرسیدند تو خودت کرمانی هستی؟ شنیدن این سؤال برای من واقعا خوشایند بود چون متوجه شدم هم من کارم را درست انجام دادهام و هم مربی لهجهام آقای سلیمانی.
خانم ناصر گریم شما در کار، گریم سنگینی بود. نقش شما هم نقش زن ساده روستایی بود. خانمهای بازیگر معمولا دوست دارند در پز آراسته و اتوکشیده ظاهر شوند. چطور حاضر شدید چنین نقشی را قبول کنید؟
یکتا ناصر: گریم من گریم سنگین نبود. کار هوشمندانه آقای میرکیانی بود. گریم سنگین من در نسکافه داغ بود که ۹ ساعت طول کشید. در «یکی میخواد باهات حرف بزنه» زمان گریم من یک ربع تا ۲۰ دقیقه طول میکشید. آقای میرکیانی دقیقا میداند که چه کاری باید روی صورت بازیگر انجام شود تا به آن نقش نزدیکتر شود. قبول دارم نقشهای آراسته و اتوکشیدهای که بازی کردهام بیشتر دیده شده و در خاطر مردم باقی مانده اما با گریمی که مرا به نقشم نزدیکتر کند مشکل ندارم چون اگر بازیگر همیشه بخواهد زیبا و جالب دیده شود دیگر اسم آن شغل بازیگری نیست، باید رفت سراغ مدلینگ. به نظر من بازیگر باید در اختیار نقش و کاراکتری باشد که میخواهد بازی کند و باید سراغ هر چیزی برود که به او کمک کند.
● فیلمسازی مهمتر از وزنهبرداری است
جاهطلبی شما در سینما تا کجاست و فکر میکنی به آن جایگاهی که اصغر فرهادی رسید، میرسید؟
صددرصد. اصغر فرهادی که خدا رو شکر الان هست و اینکه آدم بخواهد اصغر فرهادی شود، اشتباه است. بسیار سبک کارها و جنس فیلمهایش را دوست دارم. قطعا آرزوی هر فیلمسازی گرفتن اسکار است اما آدم باید با خودش هم روراست باشد و ببیند برای رسیدن به آن جایگاه چه کارهایی کرده است، چه تجربیاتی دارد و چه برنامهریزیهایی دارد. من واقعا گرفتن اسکار در برنامهام است. نگاه فرهادی را هم دوست دارم و مسیری که رفته است را هم دنبال میکنم، به علاوه دیدگاه و دغدغههای خودم. از همه مهمتر اینکه میخواهم برای کشورم افتخار کسب کنم به خصوص که کار ما کار فرهنگی است و اگر در محافل فرهنگی دنیا بتوانیم یک جنبه هنری کسب کنیم موثرتر است تا افتخاراتی مثل ورزش. مثلا اگر یک وزنهبردار، وزنهای را روی سرش بگیرد پیام انسانی با آن وزنه نمیتواند بدهد، جز اینکه تو یک وزنه بلند کرده و مدالی برای کشورت کسب کردهای. چه بهتر که این افتخار در محافل فرهنگی باشد و در کاری باشد که بحث دانش و شعور آدمها مطرح است.
● هدیه تهرانی گران بود، نیکی کریمی یکدفعه رفت
منوچهر هادی: کاراکتر لیلا که خانم نعمتی نقش آن را ایفا میکرد و برای آن زحمت زیادی هم کشید قرار بود یک زن ۴۰ساله آن را بازی کند. گزینه اول ما خانم هدیه تهرانی برای این کار بود، بعد خانم لیلا حاتمی و نیکی کریمی. هر سه نفر از دوستان فیلمنامه را خواندند. هر سه هم نقش را پذیرفتند. با خانم تهرانی به دلیل مبلغ به توافق نرسیدیم چون این فیلم را با مبلغ خیلی کم به اتمام رساندیم. چون تهیهکنندهای پیدا نکردم که سرمایهگذاری کند خود من در هزینههای فیلم خیلی کمک کردم در دستمزد فیلمنامه، کارگردانی و تدوین خودم شریک شدم و سرمایهگذار ۷۵ میلیونی برای این پروژه آوردم. مدتها در بنیاد فارابی رفتوآمد داشتم و فیلمنامه را بازنویسی میکردم تا بتوانم یک وام ۱۳۰ میلیون تومانی از فارابی بگیرم و با همین بودجه اندک فیلم را به اتمام رساندیم. بنابراین تهیهکننده پولی برای پرداخت دستمزد هدیه تهرانی نداشت. خانم هدیه تهرانی فیلمنامه و نقش را دوست داشت. خانم حاتمی هم به دلیل طولانی شدن پروسه پیشتولید ما درگیر پروژه دیگری شد. خانم نیکی کریمی با ما قرارداد بست، خیلی نقش را دوست داشت و تخفیف خوبی هم به تهیهکننده داد علت اینکه خانم کریمی یکدفعه از پروژه انصراف داد و رفت هنوز برای من جای سؤال است.
● آنا نعمتی به خاطر دختر ۱۰سالهاش
خانم آنا نعمتی از ابتدا قرار بود نقش مژگان زن دوم را بازی کند. وقتی فیلمنامه را خواند از همان ابتدا برای نقش اول خیز برداشت. مخالفت من با ایشان به دلیل سن او بود. ترجیح میدادم کسی این نقش را بازی کند که سن بالاتری داشته باشد و متوسل به گریم نشوم. او برای من دلایلی آورد که منطقی بود. گفت: من دختری دارم که ۱۰ساله است و شرایط زندگیام شباهتهایی به کاراکتر نقش اول فیلم دارد. در نهایت این نقش قسمت خانم نعمتی شد. به هر حال من هم در شرایطی بودم که باید فیلم را میساختم. پیشتولید ما خیلی طول کشیده بود و باید این فیلم را میساختم تا اعتمادهای بیشتری را جلب کنم چون ایمان داشتم با همین بازیگران انتخاب شده هم فیلم خوبی از آب درمیآید.
میدانستم «یکی میخواد باهات حرف بزنه» نقطه عطف کارگردانی من خواهد بود. خانم نعمتی هیچوقت نقشی به این زیبایی نداشته و در مجموعه کارهایی که انجام داده این فیلم نقطه عطف برای او به حساب میآید نه به واسطه حضور من و فیلمنامه من. به واسطه اینکه خودش برای این کار خیلی انگیزه داشت و خیلی تلاش کرد البته قطعا اگر خانم حاتمی یا تهرانی و کریمی در این فیلم بازی میکردند هر کدام میتوانستند یک رنگ دیگری به کار بدهند و قطعا در بازی دیگر بازیگران ما میتوانستند تاثیر بگذارند.
● خیلی راحت بازیگر شدم
یکتا ناصر: قبل از این واقعا فرصت بروز تواناییهایم را نداشتم. اینکه آدم در یک فیلم خوب بتواند یک نقش خوب و بهیادماندنی را بازی کند فرصتی است که همیشه در دسترس نیست. شما مطمئن باشید همه ما دوست داریم نقشی مثل شوکران را بازی کنیم یا مثلا عضو تیم آقای فرهادی باشیم، اما میشود؟
من دوست دارم اول آدم خوبی باشم و بعد بازیگر خوب. اصلا نمیتوانم به دلیل رسیدن به نقش و جایگاهی اصول و اعتقاداتی که دارم را زیر پا بگذارم. ترجیحم این است که با رعایت اصول زندگیام به جایی برسم که از لحاظ کاری هم موقعیت خوبی باشد اتفاقا خیلی هم خوشحالم که این موقعیت خیلی زود نصیبم نشد به این دلیل که من وقتی بازیگری را شروع کردم خیلی مسیر سختی را برای اینکه جلوی دوربین قرار بگیرم طی نکردم. مسیر سخت من از زمانی بود که بازیگر شده بودم بعد از فیلم «ساقی» و «با من بمان» و... کارهایی که در این مدت بازی کردم به من تجربیاتی آموخت و صبر و تحملی به من داد که خیلی به دردم خورد.
● نمیتوانم زنگ بزنم و بگویم مرا انتخاب کنید
یکتا ناصر: در این ۱۷-۱۶ سال اینطور نبوده که با یک نقش یکدفعه بالا بروم و خیلی زود هم دورانم تمام شود و پی کارم بروم... اتفاقا سختگیریهایی هم داشتم تا هر نقشی را بازی نکنم حتی به این قیمت که یک سال بیکار باشم. البته همه نقشهایی که بازی کرده و همه فیلمهایی که کار کردهام کارهای درخشانی نبوده اما در وضعیتی که من داشتم سعی کردم بهترین انتخابها را داشته باشم گاهی حتی فقط به این دلیل که شغلم بازیگری بوده و مجبور بودم کار کنم برای اینکه آدمها بدانند من هنوز هستم، بازی میکنم. من استعداد و توانایی اینکه با آدمها تماس بگیرم و بگویم مرا هم برای بازی در کارت انتخاب کن ندارم. راستش گاهی اینطور میشود که من وقتی با دوستی تماس میگیرم و متوجه میشوم که میخواهد کاری را شروع کند اگر چند وقت یکبار احوالپرسی با او دارم و از حالش جویا میشوم از ترس اینکه مبادا فکر کند من برای کار با او تماس گرفتهام همان تماس را هم قطع میکنم. چون واقعا دیدهام وقتی کارگردانی تصمیم میگیرد کاری را شروع کند آنقدر با او تماس گرفته میشود که حالش بد میشود! من دلم میخواهد به یک جایی برسم که آدمها خودشان بخواهند مرا جزو گزینههای انتخابیشان بگذارند به دلیل بازیای که از من دیدهاند، نه به این دلیل که من به آنها بگویم تو را خدا این نقش را به من بدهید.
● پولم را دیر دادند چون سیمرغ برده بودم!
فکر میکنی دریافت سیمرغ جشنواره امسال باعث میشود از این به بعد کارت مشکلتر شود؟
یکتا ناصر: من از ابتدا برای انتخاب نقشهایم سختگیر بودم اما اولین اتفاقی که بعد از سیمرغ برای من افتاد این است که فکر میکنم خیلی کمتر به من پیشنهاد نقش میدهند. به نظرم یکسری از کارگردانها شجاعت پیشنهاد بازیدادن را ندارند و فکر میکنند که من بعد از دریافت سیمرغ سختگیر هم شدهام. البته وضعیت بد سینما هم بیتاثیر نیست. بالطبع همه ما تاوان این بحران اقتصادی را میدهیم. اتفاق بد دیگری هم که برای من افتاد این بود که تهیهکننده از همه دیرتر با من تسویهحساب کرد معتقد بود چون سیمرغ گرفتهام باید جریمه شوم (میخندد) این موضوع مرا خیلی دلخور کرد.
● از شهاب حسینی یاد گرفتم
فکر میکنید چقدر از بار فیلم به گردن شهاب حسینی بود و چقدر بودن او در فیلم اهمیت داشت؟
منوچهر هادی: شهاب آنقدر در این سالها بازی خوب داشته که بازی خوب او هوادارانش را به هیجان نمیآورد چون همیشه خوب است. شهاب حسینی آنقدر بازیگر بزرگی است که حضورش در هر فیلم میتواند نقطه قوت آن فیلم باشد چون بازیگری است که فوقالعاده باسواد است، فوقالعاده دانش دارد و به مرحلهای رسیده است که آنقدر پیشنهاد در بازی دارد که بخواهد بهترین آنها را انتخاب کند نه به دلیل رودربایستی با کارگردان یا اینکه فیلمهای امسالش را به جای ۳تا به ۴تا فیلم برساند! حتما باید در فیلمنامه و مجموعه عوامل سازنده فیلم چیزی باشد که شهاب حسینی حضور داشته باشد و این اتفاق برای من واقعا جالب بود. تجربه همکاری با او را دوست داشتم. از او آموختم، به شدت نقش را احیا کرد. یک جزئیات ریز به کاراکتر مصطفی اضافه کرد که باعث شد نقش بیشتر دیده شود. یعنی آنقدر بازیگر پخته و باتجربهای شده است که اگر به او داده شود میتواند چیزهایی به آن اضافه کند.
● راننده ابوالفضل پورعرب!
منوچهر هادی: یک سالی تیتراژ برنامههای تلویزیونی را مینوشتم بعد تصمیم گرفتم وارد سینما شوم و تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با اتومبیلم و از طریق یکی از آشناهایم وارد حمل و نقل سینما شوم. از پایینترین مرحله که رانندگی و تدارکات بود شروع کردم آن هم در فیلم «قاصدک» قاسم جعفری که ابوالفضل پورعرب و ماهایا پطروسیان در آن بازی میکردند. بعد از یکی، دو سال احساس کردم بازیگری هم کار موردعلاقه من نمیتواند باشد دوست داشتم جایی کار کنم که وقتی اثری خلق میشود صاحب آن اثر خودم باشم. این توانایی را در خودم میدیدم. برایم قابل هضم نبود که کسی به من بگوید این کار را بکن، اینجا برو و آنجا نرو. حتی آن موقع که در تدارکات کار میکردم نزدیکترین آدم به کارگردان و تهیهکننده من بودم و هر کسی به من میرسید، میگفت تو چرا در تدارکات کار میکنی؟ همه کارهای پارچهنویسی و خطاطی پروژه را من انجام میدادم. رانندگی هم میکردم. ابوالفضل پورعرب بارها به من گفت تو چرا باید تدارکات باشی. بیا من معرفیات کنم به میرفخرایی، عبدالله اسکندری برو گریم یاد بگیر یا کار صحنه و لباس را دنبال کن. به هر حال بعد از چند سال احساس کردم کار مورد علاقهام نویسندگی و کارگردانی است.
● جوهرچی فیلمنامههای مرا به اسم همسرش میکرد
منوچهر هادی: در سال ۷۸ تدارکات کار حسن جوهرچی را داشتم. آن موقع ۹-۸ آیتم بدون آنکه اصلا فیلمنامهنویسی یاد گرفته باشم، نوشتم. آن موقع فقط یک کتاب فیلمنامهنویسی خوانده بودم. اتفاقا جوهرچی همه آیتمهایی که من نوشتم را به اسم خانمش رد میکرد، چون من راننده و تدارکات بودم و همسر آقای جوهرچی مشاور فیلمنامه. همیشه هم این اتفاقات برای من ایجاد انگیزه میکرد. هیچوقت جنگ نمیکردم که چرا اسم مرا نزدید چون میدانستم به من میگویند تو تدارکاتی همین که به تو اجازه دادهایم بنویسی لطف کردهایم. همان موقع که تدارکات قاسم جعفری بودم تمام کارهای تولید و بخش عمدهای از کارهای صحنه و برنامهریزی کار را انجام میدادم اما عنوانم مدیر تدارکات بود.
● دستیاری با ماهی صدهزار تومان
منوچهر هادی: در سال ۸۰ خیلی اتفاقی اصغر نعیمی که در دبیرستان با هم همکلاس بودیم را در خانه سینما دیدم. از من پرسید چه کار میکنی؟ گفتم تدارکات. گفت میخواهی به گروه کارگردانی بیایی؟ گفتم از خدا میخواهم با یک دوست خوب همکاری کنم. بعد از یک سال با من تماس گرفت آن هم وقتی که من بلیت مالزی داشتم و با خانواده عازم سفر بودم. به من گفت شنبه کیانوش عیاری میخواهد یک سریالی را شروع کند میخواهی دستیار کارگردان شوی؟ تا آن موقع من مدیرتولید بودم و در هر کاری ۱۸-۱۷ نیرو زیر دستم بود. حالا یکدفعه باید میرفتم میشدم دستیار دو کارگردان. آن موقع من ماهی ۵۰۰ هزار تومان دستمزد میگرفتم حالا باید با ماهی ۱۰۰ هزار تومان میشدم دستیار دو کارگردان. موقعیت سختی بود باید همه اعتباری را که تا آن موقع به دست آورده بودم کنار میگذاشتم اما تصمیم خودم را گرفتم و کارهای تولید را کنار گذاشتم و واقعا اعتراف میکنم هر آنچه آموختم از دکوپاژ و کارگردانی، فضای کار اجتماعی، فضای کار رئالیستی و جنس خاص کارگردانی عیاری را از او آموختم و بعد از آن هم شانسی که آوردم این بود که با کارگردانهای بزرگ کار کردم، مسیر کارگردانی را پیش گرفتم و ژانر مورد علاقهام هم شد ژانر اجتماعی.
● با اصغر فرهادی چطور آشنا شدید؟
منوچهر هادی: من در یک سریالی در ایام دهه فجر دستیار و برنامهریز کاظم بلوچی بودم. همه بچهها میدانستند من چقدر دوست دارم با فرهادی کار کنم آن موقع «رقص در غبار» و «شهر زیبا» را ساخته بود و به شدت موجی بین اهالی سینما راه افتاده بود. خب، طبیعی است برای همه دستیارها خوشایند است که با فرهادی کار کنند. من هم در رؤیایم بود که روزی با فرهادی کار کنم. یک روز که سرکار بودم تلفنم زنگ خورد و به من گفت آقای هادی! شما در چه کاری مشغولید؟ گفتم چطور؟ شما؟ گفت من اصغر فرهادی هستم. من فکر کردم یکی از بچهها که میداند من دوست دارم با فرهادی کار کنم دارد دستم میاندازد. من هم به شوخی گفتم جون مادرت بگو کی هستی؟ شوخی نکن. گفت آقای هادی من اصغر فرهادیام شوخی هم ندارم. یک لحظه شک کردم چون به نظر نمیآمد کسی که آن طرف خط است با من شوخی میکند. گفتم خب، بفرمایید. گفت من کاری را دارم میسازم به اسم چهارشنبهسوری. بازیگران را هم انتخاب کردیم.باورم نمیشد واقعا خود اصغر فرهادی با من تماس گرفته بود. با من قرار گذاشت که به دفترکار آقای ساداتیان بروم. به آنجا رفتم از اولین مرحله برخوردم با اصغر فرهادی کاملا مشخص بود که این آدم همه چیزش استثنایی است، نحوه برخورد او نمایانگر همه چیز بود در همان ابتدا مرا تست کرد.یعنی یک بازیهایی با من کرد که ببیند من برای کار او مناسبم یا نه.
● بلاهایی که فرهادی سرم آورد...
منوچهر هادی: اصغر فرهادی بعضی مواقع میگفت از امروز تا ۲ روز دیگر با بچههای فیلمبرداری صحبت نکن. میگفتم آقا من برنامهریزم، من با اینها بده بستان دارم چطور حرف نزنم. میگفت: همین که من میگویم. وقتی هم که بچهها به او میگفتند هادی محل ما نمیگذارد جلوی همه به من میگفت تو چرا با اینها سرسنگینی. من میماندم خدایا این چه بازیای است که با من میکند.در حین فیلمبرداری چهارشنبهسوری، برادر ترانه علیدوستی متاسفانه فوت کرد. قرار بود کار تعطیل شود. بعد از یک هفته بچهها که دوباره به کار برگشتند فرهادی به من گفت: هادی ترانه را هر روز آفیش کن. حتی اگر کار نداشت نمیخواهم در خانه بماند و فکر و خیال اذیتش کند. یک روز ترانه آمد شکایت کرد که آقای فرهادی وقتی من کار ندارم چرا هادی مرا آفیش کرده است. او جلوی خود ترانه با دعوا به من گفت چرا هر روز او را سر صحنه میکشانی! خب طبیعی بود که همه فکر کنند هادی کارش را بلد نیست. من میگفتم عیب ندارد تحمل میکنم. خلاصه در آخر نامه نوشتم نامه را اگر خواندید به من بگویید من بمانم یا بروم. بلافاصله بعد از خواندن نامه آمد به من گفت هادی! بچهها را بفرست گریم و با من حرف زد، روز آخر بعد از آخرین پلان فیلم نزدیک ۳-۲ دقیقه مرا بغل کرد و در سکوت به من فهماند که خیلی اذیتم کرده است و به دلیل فیلم مجبور به این کار بوده است.
● نامه تندی نوشتم و با فرهادی قهر کردم
منوچهر هادی: ۲ روز قبل از اتمام فیلمبرداری چهارشنبهسوری من و فرهادی بگو و مگو کردیم. چون مقصر او بود یک نامه بلندبالا برای او نوشتم. اصغر فرهادی پشت سر صحنه خیلی عوامل را بازی میدهد و هر بلایی که سرت بیاورد اگر سینما را دوست داشته باشی لذت میبری و چیز یاد میگیری. من در نامه بلندبالایی که نوشتم هرچه در دلم بود و هر بلایی که سرم آورد را نوشتم و گفتم من میفهمم داری چه کار میکنی. فکر نکن نمیفهمم. آنقدر کار کردن با تو برای من باارزش است که چیزی نمیگویم. در نامه هم توضیح دادم که خودت با فیلمهایی که ساختهای خیلی فرق داری کسی که فیلم اجتماعی میسازد و مسائل روز اجتماعی را آنقدر دقیق انتقال میدهد و تاثیر میگذارد امکان ندارد در صحنه حواسش نباشد که دستیارش چه کار میکند و از او حمایت نکند و دستیارش را سپر بلا کند برای کارهای خودش. همه اینها را میفهمیدم ولی هیچوقت به رویت نیاوردم. در انتهای نامه هم نوشتم دوستدار فیلمهای شما منوچهر هادی. نگفتم دوستدار شما!
● با فرهادی هم مجانی کار نکردم
منوچهر هادی: وقتی با اصغر فرهادی نشستیم به من گفت: تا الان حدود ۳۰ دستیار حرفهای سینما با من تماس گرفتهاند که ما حاضریم با تو مجانی کار کنیم. گفتم بله برای من خیلی قابل باور است. گفت چرا؟ گفتم بالاخره موقعیت شما خیلی خوب است، باهوش هستید، نویسنده و کارگردان خوبی هم هستید بنابراین فیلمساز معمولی نیستید. به من گفت تو حاضری مجانی برای ما کارکنی؟ من خیلی رک جواب دادم چرا باید مجانی کار کنم؟ اگر سرمایهگذار خودت هستی و پول نداری من میآیم کار میکنم دستمزدم را با اکران به من بده. اما اگر تهیهکننده دارید این چه صحبتی است؟ بعد از این جمله دیگر از من سؤال نکرد و گفت برو قرارداد را بنویس.