فکر کن! همیشه احساس خوشی کنی و تصور کنی که همه چیز بر وفق مراد است. مدام به دور و بر خودت نگاه کنی و ببینی که با تمام گرفتاریها از خیلیها بهتری و با همه آدمها فرق داری. آنقدر محو این بهتر بودن خود شوی که دیگر واقعیتها را نبینی. غرق در خودت باشی و ناگهان وقتی چشمت را باز کنی که دیگر داشتههایت را از دست دادهای....
حس کنی در یک باتلاق افتادهای و مدام پایینتر میروی. چه کار میکنی؟ دست و پا میزنی و خود را بیشتر فرو میبری؟ یا چشمهایت را میبندی و سعی میکنی به فرورفتنات فکر نکنی؟ به امید معجزه میمانی یا خودت را زودتر به آخر خط میرسانی؟
دوباره فکر کن! از وقتی که یادت میآید، مصرفکننده مواد مخدر باشی و آنقدر با آن عجین که جزئی از وجودت شده باشد و ناگهان هر چه را که یک عمر به دست آوردهای، مصرف مواد در یک آن از تو بگیرد؛ کارت را، مالت را، جانت را، خانوادهات را و همه زندگیات را.
آرش ۵۰ ساله یکی از آنهایی است که این موقعیت را تجربه کرده. بیش از دوسوم از طول زندگیاش را بیمار اعتیاد بوده و وقتی به خود آمده که هر چیزی را که داشته از دست داده بوده است. خودش میگوید گاهی فقط یک جرقه کافی است تا آتش بیداری را به جانت بیندازد و این جرقه به وجود آرش افتاد. این هفته در صفحه بازگشت به زندگی، میزبان آرش هستیم و با او و داستان زندگیاش همراه میشویم.
● پدر و مادر
«مشکلات من از زمانی شروع شد که هنوز وجود نداشتم. در خانوادهای که پدر آن یک آدم مستبد و قلدر و مادرش دختربچهای که شاید هنوز باید در فکر بازیهای کودکانهاش بود. در دورانی که مادرم باردار بود، چند بار دچار آسیبهای فیزیکی شدید شد و در روزهای شیرخوارگیام، لگد پدر به پهلوی مادرم، او را راهی بیمارستان کرد. آنجا مادر برای درمان، دارو دریافت کرد و آن داروها طعم شیر او را عوض کردند. طوری که من دیگر هیچوقت نتوانستم، لب به شیر مادرم بزنم و مرا اینگونه از شیر گرفتند.»
«با آمدن خواهر کوچکترم من باید جای خود را به او میدادم. سن من کم بود، مادرم هنوز تجربه کافی نداشت و پدرم فقط یک مرد بود. دیگر وقتی گریه میکردم کسی نبود که آرامم کند. به جای آن گفتند تو بزرگ شدهای، مرد که گریه نمیکند. هر چه میگذشت من در مسیر این مرد شدن با مسایل بزرگتر و بیشتری روبرو میشدم.»
● اولین بار
پدر آرش اهل کافه و مشروب و خوشگذرانی با دوستان بود و آرش را هم در بسیاری از این دور همبودنها همراه میبرد.
«این تنها ساعتهای با هم بودن من و پدرم بود. در همین با هم بودن پدرم به من مشروب میخوراند. من فقط ۵، ۶ سال داشتم. او مرا مست میکرد تا در کافه جلوی او و دوستانش برقصم و آنها را بخندانم. این کار آن روزها برای من مفهوم خاصی نداشت اما آنها را به وجد میآورد. بعدها پدرم به این کار خودش افتخار میکرد و به دوستانش میگفت: «به جای اینکه با دوستانش برود و هر آشغالی را بخورد، با خودم بخورد بهتر است.» او میگفت: «ما پدر و پسر با هم رفیق هستیم» ولی نبودیم.
آرش کمکم بزرگ شد. او هر روز بیشتر از قبل به جمع دوستان وابستگی پیدا میکرد و سعی میکرد نداشتههای خود را به نحوی در آنها پیدا کند. او میخواست دیده شود.
«۱۶ سالم بود. برای درس خواندن به خانه دوستم رفته بودم. کسی در خانه آنها نبود. داشتیم درس میخواندیم. دوستم یک چهارپایه آورد. بالای آن رفت و دریچه کانال کولر را باز کرد. من برای اولین بار تریاک را آنجا دیدم. تریاکها برای پدرش بود. کمی از انتهای یکی از آنها را برداشتم، مصرف کردیم. هیچ حسی نسبت به مصرف آن نداشتم. حالت رویاییای که فکر میکردم دارد را حس نمیکردم ولی حس میکردم بزرگ شدهام، دیده میشوم و همین کافی بود. حتی اگر هیچ تغییری از مصرف تریاک در خود نداشتم، همین حس بزرگی، برایم کافی بود. من تجربه اعتیاد را پیدا کرده بودم حتی قبل از اینکه طعم سیگار را چشیده باشم.
● تازه فهمیدم
«از وابستگی طرح واضحی نداشتم ولی وقتی یک بار مواد به من نرسید... هر روز جلوی آینه میایستادم و از اینکه ظاهرم شبیه افراد معتاد نشده خوشحال بودم. وقتی حس بزرگی را نتوانستم از مصرف تریاک بگیرم مدتی با ژست سیگار در دست گرفتن این حس را تقویت کردم. من هنوز تشنه دیده شدن بودم و میخواستم همه بزرگی مرا ببینند.»
● کار من خوب بود
آرش به سن ازدواج رسید. علایم ظاهری اعتیاد در چهره او نمایان نبود و این امتیاز بزرگی برایش محسوب میشد. «هنوز هیچکس از بیماری من اطلاع نداشت. من کار میکردم. درآمد خوبی داشتم و به راحتی میتوانستم سرم را بالا بگیرم. من اصلا مانند سایر افراد مبتلا نبودم. همه چیز برای من عالی پیش میرفت.» او از راه کار کابینتسازی توانست، یک کارخانه و دو خانه بخرد و روزبهروز پیشرفت کند اما این پیشرفت به چشم او بزرگ نبود تا اینکه یک راه جدید به ذهنش رسید.
● اعتیاد نیاز بود
« من شدیدا به مواد وابسته شده بودم. به هیچوجه نمیتوانستم خماری آن را بکشم. ولی این دیگر برای من مانند قبل یک راه دیده شدن نبود. من فقط از روی نیاز جسمی و وابستگی مواد مصرف میکردم. کمکم از این وضعیت خسته شدم. هیچ چیزی مرا ارضا نمیکرد. هیچ کاری جالب نبود و من همچنان به مصرف ادامه میدادم. بالاخره خودم گفتم که شاید بهتر باشد ترک کنم. برای این کار اقدام هم کردم ولی نه با اعتقاد. فقط برای اینکه این کار را کرده باشم. در جلسات مشاوره گروهی شرکت میکردم اما هیچکدام از مراجعهکنندگان را در شأن خودم نمیدیدم. انگار آنها جور دیگری بودند. من هیچ نشانهای از اعتیاد نداشتم. به جلسات ادامه میدادم اما برایم اهمیتی نداشت. اتفاقهای هر جلسه را بعد از آن با دوستانم مطرح میکردم و به آن میخندیدیم. من خودم را برتر از آنها میدیدم و اشتباه من همین بود. اینطور ترک کردن هیچوقت به نتیجه نمیرسید و من این را نمیدانستم.»
● توزیعکننده شدم
پس از آزمودن تمام شیوههای مصرف، آرش به توزیع موادمخدر روی آورد.
«نه اینکه فکر کنید نیاز مالی داشتم. نه. فقط دوست داشتم همه بدانند که بهترین و ارزانترین جنس را من دارم. کمکم وارد بازار توزیع شدم و بدون اینکه متوجه باشم به تدریج هر چه داشتم از دست دادم. خانهام، کارخانهام، دوستان و آشنایانم و توهم اینکه با بقیه فرق دارم هنوز مرا سرپا نگه میداشت تا اینکه یک اتفاق مرا به زندگی برگرداند.»
● و آن جرقه کوچک
«آن شب خیلی خسته بودم. در ضمن باید به کسی زنگ میزدم. وارد خانه که شدم، مستقیم به اتاقم رفتم و گوش تلفن را برداشتم تا تماس بگیرم، اما متوجه شدم همسرم با گوشی دیگر خانه با خواهرش که خارج از کشور بود صحبت میکند. آنها نفهمیدند که من از این طرف گوشی را برداشتهام و به صحبت خود ادامه دادند. نمیدانم چرا ولی بیاختیار به صحبتهای آنها گوش کردم. خواهر زنم میگفت: «تو بیا پیش ما، پسرهایت هم وقتی سربازیشان تمام شد میآیند.» همسرم و دو پسرم! اما حرفی از من نبود. باز گوش کردم. خواهر زنم باز گفت: «پایبند چه چیزی ماندهای؛ کاری که ندارد! سرمایهای که از دست داده! زندگیای که برایت فراهم نکرده! تمام دلخوشیات به چهرهاش بود که آن هم...» دیگر طاقت گوش دادن نداشتم. همسرم متقاعد شده بود که به حرف خواهرش عمل کند. من همه چیزم را از دست داده بودم. فقط خانوادهام مانده بود که آن هم... گوشی را گذاشتم. جلوی آینه رفتم. تصویر داخل آینه را نمیشناختم. دیگر خودم را نمیدیدم. یک بیمار به تمام معنا. من هیچ فرقی با آنهایی که همهچیز خود را از دست داده بودند نداشتم. درست مانند همه آنها بودم. شکستم، خرد شدم، احساس حقارت کردم. همهچیز داشت به بدترین شکل ممکن تمام میشد. باید جبران میکردم. باید همهچیز را از اول شروع میکردم. باید زندگیام را دوباره میساختم.
● من به خودم برگشتم
آرش دوباره وارد کمپهای ترک اعتیاد شد ولی این بار نه مثل قبل.
«این بار وقتی مددجویان دیگر را نگاه میکردم، کسی را پایینتر از خودم نمیدیدم. من مانند تکتک آنها بودم. هر کدام به شکلی عجیب سرگذشتی مانند هم داشتیم. حالا همهچیز برایم جدی بود. این ترک کردن دیگر اصلا شبیه به بازی نبود. من با تمام وجود میخواستم. من زندگی از دست رفتهام را از خودم طلب داشتم. سعی کردم، عذاب کشیدم، ولی این حق من بود. باید برمیگشتم.»
عدهای گمان میکنند که اگر آرش برگشته، حتما آنها هم میتوانند همه راههای خطا را بروند و هر وقت خواستند از هر جا که بودند به مسیر زندگی عادی بازگردند ولی آرش خود میگوید: «من خوششانس بودم. به خود آمدن من یک اتفاق بود که اگر آن شب آن حرفها در آن حال به گوشم نمیخورد، امروز معلوم نبود کجای جهنمی که خودم ساخته بودم، نشسته بودم. میدانم که همه، این فرصت را نخواهند داشت.»
آرش امروز بعد از رهایی از بند بیماریاش، توانسته دوباره زندگی خود را سامان دهد و حتی وارد دانشگاه شود. او ساعتهای زیادی از وقت خود را برای راهنمایی و کمک به مددجویان و افرادی که مایل به ترک اعتیاد هستند اختصاص داده است. آرش بعد از یک عمر گرفتاری، توانست خود را رها کند و به زندگی عادی برگردد، پس من و تو هم باید بتوانیم تا دیر نشده این کار را انجام دهیم.