امروز سه‌شنبه 20 مرداد 1405

Tuesday 11 August 2026

میراث گم شده خانه پدری


1401/08/01
کد خبر : 47366
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 72 نفر
متولد ایران نبود، اما از کودکی به او آموخته بودند که یک ایرانی در هرکجای دنیا که باشد، یک ایرانی است. خاک، او را صدا می زد و از آوای دل انگیز خاک وطن، خونش به جوش می آمد. روزی که پایش به خاک وطن رسید، آمده بود تا ارثیه پدری اش را بگیرد. میراثی که سرزمین آریایی اش برای او به ارمغان گذاشته بود. آمده بود تا فرهنگ اصیل ایرانی را با خود به همراه ببرد. آمده بود تا نشانه ای از دلیری رستم و صبوری تهمینه را با خود ببرد وذره ای از عشق فرهاد را! آمده بود تا در میان ستون های سنگی تخت جمشید، هویت چند هزار ساله اش را جست و جو کند. آمده بود تا با عشایر کوچ کند. آمده بود تا رقص های محلی را ببیند و آوازدهل را بشنود. شنیده بود که از دور خوش است، اما دیدنش از نزدیک عالمی دیگر دارد. آمده بود تا بر مزار حافظ و سعدی و فردوسی زانو بزند و در مقابل زبان مادری تعظیم کند. آمده بود تا جای خالی مولا نا را سبز کند. آمده بود تا برای مردمان دنیا یک دنیا قصه ببرد قصه هزار و یک شب را. قصه عشق های اساطیری و قلب های زلا ل ایرانی را. آمده بود تا از این همه ارثیه سرزمین پدری ذره ای بچشد و وصفش را ببرد برای آنهایی که این سرزمین آریایی را نمی شناسند. پا به خاک ایران که گذاشت اما، نه از لباس های محلی خبری بود و نه از شعر شاعران پارسی گو. تمدن چند هزار ساله رستم جای خود را به شمشیر کشی جومونگ داده بود وصبوری تهمینه، به آشپزی خانم یانگوم. به ایران که رسید مدتها بود قصه هزار و یک شب جایش را با داستان ویکتوریا عوض کرده بود. رقص های محلی جایشان را به رپ داده بودند و صدای دهل به موسیقی راک! تخت جمشید اما با ابهت تر از همیشه همانجا بود. مردمان بومی اما می گفتند: این تخت جمشید، تخت جمشید چند سال پیش نیست. سرستونهایش یکی یکی به یغما رفتند آن شبها که ما در خواب غفلت بودیم. حافظ و سعدی و فردوسی هم حالشان خوب بود. اما نه آنقدر که نامشان به گوش تمام بچه های ایران زمین آشنا باشد و اشعارشان ورد زبان مردم سرزمینشان! فقط همین قدر که آرمگاهشان زیارتگاه عاشقان ادب دوست باشد و بس! از چوب بازی و عروس برون و اسب و پرتاب سیب هم خبری نبود. باآمدن تانگو و رقص نور و لیزر دیگر جایی برای هله هله بانوان باقی نمانده بود. آتش سرخ چهارشنبه سوری، جای خود را به صدای دلخراش ترقه داده بود و سپندار مزگان به ولنتاین. دیگر از جشن های سده و مهرگان خبری نبود وعشق لیلی و مجنون جای خود را به عشق های اینترنتی داده بود. دیگر از حوض وسط حیاط خانه پدربزرگ هم خبری نبود و قناری روی درخت توت هم مدتها بود که جایش را به کلا غ ها داده بود. از ارثیه پدری فقط یک شهر شلوغ مانده بود با ماشین هایی که به جای درشکه آمده بودند و پیتزایی که جای آبگوشت مادربزرگ را گرفته بود. این آن چیزی نبود که سالها خوابش را دیده بود و از زبان مادر شنیده بود. زیرلب زمزمه کرد: اگر از ارثیه آریایی خانه پدری، اینقدر برای من مانده; وای به حال فرزندانم. ● لباس محلی، میراثی درون صندوقچه روزگاری نه چندان دور،آن زمان که هنوز در سراچه ذهن مادربزرگ سوسو می زند; زنان و مردان این سرزمینی، تن را با لباسی زینت می دادند که تمام مردم دنیا آن را با نام لباس ایرانی می شناختند. آن روزها قدم که ازخانه بیرون می گذاشتی دامن چین دار زنان ایران زمین را می دیدی که بارنگ های زیبا، بر یکنواختی خاک زیرپایشان،رخ نمایی می کند. امروز اما، دیگر از آن میراث ماندگار خانه پدری خبری نیست. این روزها لباس های خارجی جای لباس های زیبای محلی را گرفته و از آنها فقط خاطره ای شیرین در قاب عکس خانه مادربزرگ مانده و یک یادگاری کهنه درکنج پستوی نمناک عمه خانم. نقش و نگار لباس های محلی ایرانی، اوج هنر و ظرافت هنر پردازانی را روایت می کند که اکنون خود نیز همچون هنرشان به فراموشی سپرده شده اند و در انتظار رونق دوباره هنرشان لحظه شماری می کنند. ورود مدهای جدید و بی هویت خارجی این روزها باعث از رونق افتادن لباس های بومی و محلی شده که معرف فرهنگ غنی و بومی هر منطقه وجلوه گر آیین های اصیل آن است. پشم، الیاف طبیعی و ابریشم موجود در لباس های محلی، ذوق و سلیقه هنرمندان بی نام و نشانی را روایت می کند که با عشق و شیدایی هر تار را به پودی گره زده اند. اینها هنرمندان سرزمین مادری من هستند که بادستان پینه بسته شان میراثی را برای من به جا گذاشته اند که نظیرش را فقط و فقط می توان در ایران زمین دید و بس. لباس هایی با رنگ و نگارهای شاد و متنوع که علا وه بر زیبایی، آرامش روحی و روانی را برای فرد ایجاد می کند. با این حال این روزها این میراث بزرگ، زنگار فراموشی به خود گرفته و اکثر زنان روستایی و حتی برخی از زنان عشایری هم این روزها به پوشیدن لباس های هویت باخته خارجی روی آورده اند و دیگر در شهرستان های ایران اثری از لباس های زیبای محلی ایرانی به چشم نمی خورد و لباس هایی که نشانه فرهنگ و هویت ملی ماست، کم کم به صندوقچه های قدیمی سپرده شده اند تا میراث فرهنگی ما هم در کنار آنها، درون صندوقچه ها به خواب برود. ● میراث طبیعی سرزمین من میراث طبیعی یک سرزمین، بخشی از تاریخ آن سرزمین را تشکیل می دهد که ارثیه طبیعت برای مردم آن سرزمین است. خانه پدری ما هم از این حیث مستثنی نیست. کوه های سر به فلک کشیده، دشت ها، دریا، رودها، کویر، جنگل و حیوانات و ماهی های ایران زمین، ارثیه باارزش خانه پدری هستند که نمی توان گفت ما میراث داران لا یقی برایشان بوده ایم... جنگل هایی که به جاده تبدیل شدند. حیواناتی که با ندانم کاری ما در معرض خطر انقراض قرار گرفته و یا منقرض شدند; تالا ب هایی که خشکیدند و ماهی هایی که در ترک های خشکیده زمین جان دادند، همه و همه میراثی بودند برای آیندگانمان که ما حق زنده بودن را از آنها گرفتیم و ندانستیم با حذف هر موجود از اکوسیستم، به کل آن اکوسیستم آسیب وارد خواهد شد. این روزها هم زمزمه تخریب جنگل های ابر شاهرود و ایجاد یک جاده جدید به گوش می رسد و باز باید به خاطر بیاوریم آنچه پدرانمان برای ما گذاشتند و رفتند، ارثیه ای بود ارزشمند که ما با ناخلفی فرزندانمان را از داشتن آن محروم کردیم. ● میراث ادبی در میان نامهربانی ها آن روز که کودک شیرین زبان سرزمینی من، لب به سخن می گشاید و کلمه «مادر» را بر زبان میآورد، یقینا نمی داند که این کلمه چه با ارزش خواهد بود اگر روزگاری در شعر و نثر جاری شود و ارثیه ای شود برای آیندگان. آنچنان که حافظ و سعدی و مولا نا و فردوسی، زبان مادری را به اوج رساندند و برای فرزندان این سرزمین به یادگار گذاشتند. آنچنانکه این روزها، مدعیان علم و ادب جهان در مقابل قدرت کلا مشان، انگشت حیرت به دهان گرفته اند و در مقابل میراث ادبی ایران زمین، سرتعظیم فرود آورده اند. اما ما چه کردیم با این میراث گرانبها؟ ما که وامدار این ارثیه پدری هستیم؟! ما چه کردیم که امروز مولا نای ما در قونیه باعث افتخار مردمان ترک زبانی شده است که یک بیت از اشعار مولا نا را هم درک نمی کنند. ما چه کردیم که یک شبه صاحبان کلا م فارسی، مدعیان ترک وعرب و افغان، پیدا کردند و شاعران پارسی گو را به خود نسبت دادند. ما چه کردیم که کلا م شیوای فردوسی، جای خود را به واژه های نامانوس غربی داد و کودک نوپای ما واژه های غریب را آموخت و در میان شادمانی خانواده، با لبخندی شیرین سخن گفتن را آغاز کرد بیآنکه بداند میراث بزرگ خانه پدریش، کلا می به وسعت ایران زمین برایش به یادگار گذاشته است. بیآنکه نامی از فردوسی شنیده باشد. بیآنکه بداند سعدی کیست; به تماشای کارتون دیجیمون نشست و ندانست که فرهنگ غنی سرزمینش شخصیت هایی بالا تر از شخصیت های عجیب دیجیمون را برایش به ارث گذاشته که اگر آنها را بشناسد، هرگز خانه پدری را رها نخواهد کرد و خفت خدمت به بیگانه را نخواهد پذیرفت. کودک نوپای سرزمین من اگر بداند که کیست و چه و پیشینه ای پشت اوست، قامت خم نخواهد کرد و در افق های دور عالم رویاهای ناشناخته اش، سرزمین افسانه ای در آن سوی مرزها را تصویر نخواهد کرد. آن روز است که کودک سرزمین من ارثیه بزرگ خانه پدری را به دست خواهد گرفت و آن را چون مشعلی، روشنایی شب های تار ناامیدی خواهد کرد تا سوسویش چشم مردم دنیا را بینا کند و بدانند که این سرزمین کهن، یادگار ۲۵۰۰ ساله مردمانی است که قدرت دانششان از پس قرنها، از اعماق خاک بیرون میاید و باستان شناسان، هر روز با یافتن نمونه ای جدید; پی به دانش حیرت انگیز ایرانیان باستان می برند و به این یقین نزدیکتر می شوند که «هنر نزد ایرانیان است و بس». ● بازی های سنتی ایران زمین به هرکجای این سرزمین کهن که پا بگذاری ردپایی از تمدن درآنجا می بینی.ردپایی بزرگ که از چشم هیچ بیننده ای پنهان نمی ماند. اینجا سرزمین جذابیت های ناب است. سرزمین مردم شاد و دل زنده ای که نشانه شادمانیشان درآداب و رسومشان پیدا است. اینجا سرزمین رقص ها و آوازها و بازی هاست. سرزمین یادگاری های موزون که یک به یک از یادها می روند و در خاطره های کهن پنهان می شوند. یادگارهایی که با رفتنشان سایه ای از خود به جا نخواهند گذاشت. یادگارهایی به زیبایی رویای کودکی، یادگارهایی چون بازی چوگان. ● بازی چوگان صحبت از بازی چوگان که می شود; دوره صفویه در ذهنم مجسم می شود. روزگاری که اسب ها در نقش جهان می تاختند و سوارکاران با چوب های چوگان، بازی زیبایی را پدید می آوردند. می گویند شاه عباس برایوان عالی قاپو می نشسته و این بازی را تماشا می کرده است. از آن تاریخ تا امروز میدان نقش جهان، نقش های متعددی را ایفا کرده و امروز به بوستانی در فضای شهر بدل شده است. میدان هزار نقش نقشجهان از آغاز پیدایش تا امروز هربار نقش تازه ای زده و هرچند روزگاری، محل برگزاری بازی چوگان بوده اما امروز با نقش تازه ای، به بوستانی بزرگ بدل شده که بخشی از حافظه تاریخی مردم اصفهان را شکل داده است.هرچند بحث هایی درباره احیای بازی چوگان در این میدان زمزمه می شود، اما کارشناسان معتقدند که چنین کاری امکان پذیر نیست. میدان نقش جهان اصفهان که در سال ۱۳۵۸ در فهرست میراث جهانی به ثبت رسیده یکی از آثار مهم کشور است که در دوره صفویه ساخته شده و گفته می شود که بازی های چوگان درآن برگزار می شده است. این میدان در سده یازدهم هجری یکی از بزرگ ترین میدان های جهان بوده و در دوره شاه عباس و جانشینان او محل بازی چوگان، رژه ارتش، چراغانی و محل نمایش های گوناگون بوده است. دو دروازه سنگی چوگان از آن دوره هنوز درمیدان باقی است که از انجام این ورزش در آن دوره حکایت می کند. ورزش چوگان،بازی شاهان نامیده شده است، زیرا بیشتر در میان پادشاهان و بزرگان رواج داشته است. این ورزش، از ورزش های کهن ایرانی است. نام چوگان ازنام چوبی که در آن استفاده می شود، گرفته شده است. این بازی در ابتدا ورزش نظامی ها بود که سوارکاران ایرانی در آن استعداد اسب های جنگی خود را به نمایش می گذاشتند. چوگان به هنگام کشور گشایی داریوش اول در هند، در آن سرزمین رواج یافت. اروپاییان در زمان صفویان و در زمان استعمار خود در هند، با این بازی آشنا شدند و آن را در سراسر اروپا پخش کردند. بعدها نیز ورزش هایی از قبیل گلف و هاکی پدید آوردند که دسته های استفاده شده در این بازی ها به همان چوب چوگان شبیه است.این ورزش در ایران پس از صفویان کم کم رو به فراموشی رفت. امروزه فضای مستطیل شکل میان نقش جهان چمن کاری شده و از زمان دوره پهلوی نیز حوض بزرگی در وسط آن کار گذاشته شده است. به همین دلیل این میدان از ۷۰ سال گذشته تا امروز کار بری خود را تغییر داده است. کار کردهای امروزی میدان نقش جهان باعث شده تا امکان تغییر آن مشکلا تی را به همراه آورد. علا وه بر بازی چوگان، بازی های محلی فراوانی دراقصی نقاط ایران وجود داشت که این روزها رنگ باخته و دیده نمی شود. بازی های بومی سمنان، کهگیلویه و بویراحمد وسیستان و بلوچستان از آن دسته هستند. تمدن کهن سرزمین آریایی را در بازی های فکری و بومی مناطق مختلف می توان دید که اوج فرهنگ غنی کشور را نشان می دهند. با این حال این بازی ها به علت روزمرگی و کم توجهی مسوولا ن روبه فراموشی و نابودی هستند. سرزمینی که دارای تمدن کهن و فرهنگ اصیل است باید از زوایای مختلف مورد توجه مسوولا ن قرار گیرد. به سیستان و بلوچستان که نظر کنیم، گذشته از آداب و سنن خاص این منطقه، شهر سوخته که به بهشت باستان شناسان بدل شده، نظرمان را جلب خواهد کرد. یافته های باستان شناسان در این منطقه، بازی های فکری سیستان در پنج هزار سال قبل را نشان می دهد. یافتن تخته نرد که در آن تمدن عظیم از جایگاه خاصی برخوردار بود، نشان دهنده این واقعیت است که مردمان آریایی سرزمین کهن من، پنج هزار سال پیش به بازی هایی می پرداختند که علا وه بر جنبه سرگرمی و تفریحی، در واقع یک نوع بازی ریاضی محسوب می شده و ارتباط زیادی باهوش داشته است. گذشته از اینها مطالعات و تحقیقات بر روی تاریخ تمدن و فرهنگ مردم سیستان نشان داده که مردمان این سامان در سالیان دور حدود ۹۰ نوع بازی بومی و محلی برای سرگرمی داشته اند. در واقع بازی های سیستان و بلوچستان را در سه بخش، بازی های سرگرمی و فکری و بازی های نمایشی در اعیاد می توان تقسیم کرد. کلا چل چل، کدش کدش، کریچو کریچو پندونه، مچل بازی، تغار تغار، کیچ زور، چوک بازی، جزو بازی های نمایشی در اعیاد به شمار می روند. البته این روزها دیگر از این بازی ها خبری نیست و اگر پای خاطره پیرمردی که پای دیوار نشسته بنشینی، برایت از بازی های دوران جوانی اش می گوید و بعد آهی می کشد به نشانه این که آن بازی ها هم مانند جوانی اش رفتند و دیگر باز نخواهند گشت. ● نقالی، هنر زنگار گرفته شاید علت غریب ماندن فردوسی و شاهنامه اش در سرزمین پارس، منسوخ شدن هنر نقالی باشد. نقاله خوانانی که روزی داستان های شاهنامه را برای مردم کوچه و بازار روایت می کردند، این روزها در معابر و کوچه ها به چشم نمی خورند و دیگر یادی از نبرد رستم وسهراب در گذرگاه مردم نمی شود. حضور تلویزیون در خانه های مردم عاملی شد تا نقالا ن بار و بندیل خود را جمع کنند و از زندگی فرهنگی مردم بیرون روند. قبل از ورود تلویزیون; مردم علا قه زیادی به نقاله خوانی نشان می دادند و این علا قه نقالا ن را تشویق می کرد تادر کارشان جدیت بیشتری خرج دهند. هنر نقالی پس از فردوسی آغاز شده بود و عده ای از افراد با سواد، شاهنامه و داستان های آن را در قهوه خانه ها برای مردم می خواندند که همین امر باعث زنده شدن زبان پارسی شد. سن تکاملی این کار ادامه پیدا کرد تا این که در زمان صفویه نقالی با پرده خوانی و تعزیه خوانی همراه شد. پرده خوانی و تعزیه خوانی از جمله فعالیت نقال ها علا وه بر شاهنامه خوانی بود که صحنه کربلا را به تصویر می کشیدند و پرده خوانان از روی پرده، شرح وقایع را برای مردم تفسیر می کردند. اما امروزه این کار منسوخ شده است. ● عشق های اساطیری ایرانی، قصه های از یاد رفته اینجا ایران است. سرزمین دل دادن و دل باختن. اینجا سرزمین لیلی و مجنون است. سرزمین شیرین و فرهاد، سرزمین بیژن و منیژه و وامق و عذرا! بیا تا قصه عشق فرهاد را برایت بگویم. قصه ای که در نزدیکی کوه بیستون حک شده. فرهاد تراش را می گویم. به کرمانشاه که بروی، عشق را در قلب سنگی کوه نظاره می کنی. جای تیشه فرهاد هنوز در قلب زخمی کوه پابرجاست. آنجا را فرهاد تراش می گویند و چه زیبا بود که آن را یادگار عشق می نامیدند. چرا که می گویند: بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. شهرت فرهاد به عاشقی بود و مجنون به جنون عشق. شهرت لیلی به لیلی بودنش بود و به نگاهی که قلب مجنون را صدپاره می کرد. اما از این عشق ها فقط یادی بر جا مانده و قصه ای. قصه ای که گویا تکرارش در روزگار ما در زمره ناممکن هاست. قصه ای که این روزها با حضور اینترنت، در دنیای مجازی کامپیوتر رنگ تکنولوژی به خود گرفته و فریب کاری و خیانت را جایگزین پاکی سرخ عشق کرده است. ● گل بود وبه سبزه نیز آراسته شد در آستانه روز موزه و میراث فرهنگی خبر می رسد که کتیبه مسجد وکیل شیراز به سرقت رفته است. وحال بگذریم از این که سازمان میراث فرهنگی و اوقاف درگیر این قضیه هستند که محافظت از این کتیبه بر عهده کیست! میراث فرهنگی محافظت از کتیبه مسجد وکیل را وظیفه اوقاف می داند و اوقاف هم از این قضیه شانه خالی می کند. مهم نیست که محافظت برعهده کیست. مهم این است که کتیبه به سرقت رفته و ما هر روز شاهد جای خالی میراث فرهنگیمان هستیم که به دست فرصت طلبان می افتد و ما هنوز به دنبال مقصر می گردیم. جای بسی تامل دارد که چرا ما یاد نگرفته ایم از میراث سرزمین پدریمان محافظت کنیم و برای فرزندانمان میراثی کامل و افتخارآفرین به جا گذاریم؟ تا چه زمانی قرار است میراث فرهنگیمان نابود شود یا به سرقت رود و سازمانها شانه خالی کنند و تقصیر را گردن یکدیگر بیندازند؟ بیم آن می رود که روزی چشم باز کنیم و ببینیم از این تاریخ کهن از این تمدن غنی، از این طبیعت بی بدیل فقط خاطره ای به جا مانده و ما به جان هم افتاده و به دنبال مقصر می گردیم. مبادا که سرزمین پرافتخار ما چنین روزی را به خود ببیند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/47366
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید