«در خلوت مزارع پنبه» درباره برخورد یک «قاچاق فروش» و «خریدار» در نقطه یی حاشیه یی از شهر (شاید پس کوچه یی تاریک یا هر مکان مخفی دیگری در شهر که بتوان برای فروش کالای ممنوع تصور کرد) و تلاش «قاچاق فروش» برای راضی کردن «خریدار» به خریدن کالای ممنوع است. در متن، نه توضیح صحنه یی وجود دارد، نه اسمی خاص و نه اشاره به داستان و ماجرایی مشخص که مثلاً برای یکی از شخصیت ها اتفاق افتاده باشد و او حین حرف زدن آن را نقل کند. همچنین به اینکه «قاچاق فروش» دقیقاً چه کالای ممنوعی می فروشد هم هیچ اشاره یی نشده است و با همین اشاره نشدن به چیزی مشخص... در واقع شاید بتوان گفت با اشاره به هیچ یا به بیان بهتر، گونه یی «بی اشار گی» است که نوشته کلتس از هر نوع زمینه رئالیستی (در معنای متعارف رئالیسم) کنده می شود و به چیزی می پیوندد که می توان از آن با عنوان تلاقی ناب و بی واسطه ساخت های برسازنده دو کنش و دو وضعیت یاد کرد؛ ساختار «قاچاق فروش» و «جنس ممنوع فروختن» و ساختار «خریدار» و «خریدن» و همین جا بگویم در ترجمه یی دیگر از این نمایشنامه که در خارج از ایران با عنوان «در خلوت پنبه زارها» منتشر شده، به جای واژه «قاچاق فروش» و «قاچاق فروشی» از معادل «پنهان فروش» و «پنهان فروشی» استفاده شده که این دومی شاید با توجه به هویت عام و به شدت نامشخص جنس ممنوع در نمایشنامه کلتس، معادلی مناسب تر برای عملی باشد که دلالت بر معامله جنس ممنوع نامعلومی می کند که فروشنده آن را همزمان عرضه و مخفی می کند.
او به «خریدار» گیر می دهد و «خریدار» از خریدن، حتی از خواستن امتناع می کند. یکی از نخستین پرسش هایی که با خواندن همان اولین پاسخ «خریدار» به «قاچاق فروش» به ذهن می آید این است که اگر او نمی خواهد جنس ممنوع عرضه شده را بخرد پس چرا در نمایشنامه از او با عنوان «خریدار» نام برده شده است؟، اما مساله اصلاً این نیست که او می خرد یا نه. مساله این است که او ذاتاً «خریدار» است و ذاتاً خواهان آنچه فروشنده عرضه می کند. در واقع «قاچاق فروش» و «خریدار» در متن کلتس، دو وضعیت بنیادین دراماتیزه شده هستند که نویسنده بی آنکه آنها را از یک ماجرا با شخصیت هایی مشخص عبور دهد، به همان صورت عام و کلی نگهشان داشته است. بنا براین درباره «در خلوت مزارع پنبه» حتی نمی توان از اتصال امر خصوصی به امر عمومی سخن گفت، چرا که امر عام، کاملاً روی امر خاص را پوشانده است بی آنکه این پوشانده شدن امر خاص و این بدون فردیت بودن شخصیت های نمایشنامه و بی زمان و مکان بودن خود متن، آن را به سمت تیپ سازی صرف یا یک متن تمثیلی آن هم از نوع ساده لوحانه اش تقلیل دهد.
در آغاز متن به جای هرگونه توضیح صحنه یا توضیحات متعارف دیگر، تنها توضیحی درباره ماهیت قاچاق فروشی آمده است؛ توضیحی که خود متن و آنچه در آن رخ می دهد، ناسازگاری اش با و انحرافش از آن را افشا می کند و همین ناسازگاری و انحراف است که درام کلتس را شکل می دهد چرا که «قاچاق فروش» و «خریدار» در قیاس با آنچه در آغاز درباره قاچاق فروشی آمده در وضعیت آرمانی قرار نگرفته اند. توضیح آغازین نمایشنامه از این قرار است؛ «قاچاق فروشی بده بستان تجاری کالایی ممنوع یا به شدت تحت نظارت است که در مکان های بی طرف، نامشخص و پیش بینی نشده برای این کار، میان عرضه کننده و درخواست کننده کالا، بر اساس یک توافق ضمنی، با نشانه های مرسوم یا مذاکرات دوپهلو - به قصد جلوگیری از خطر خیانت یا کلاهبرداری که چنین عملیاتی به دنبال دارد- هر ساعت روز یا شب، بدون توجه به ساعات کاری یا اداری مکان های کسب رسمی و بیشتر در ساعات تعطیل این اماکن، صورت می گیرد.» در این تعریف، دو نکته اساسی هست؛ یکی سازگار با آنچه در نمایشنامه کلتس رخ می دهد و دیگری به عمد ناسازگار با آن. اولین نکته، اشاره به خرید و فروش جنس ممنوع در «مکان های بی طرف، نامشخص و پیش بینی نشده» است.
مکان رخداد، در نمایشنامه کلتس دقیقاً واجد تمامی این ویژگی هاست و همچنین در تقابل با روشنایی های شهر. قاچاق فروش همیشه از تاریک ترین و پنهان ترین نقطه ها بیرون می آید و در تاریک ترین ساعات و وقتی مردم مشغول به مشاغل رسمی و قانونی، ساعت ها است به خانه برگشته یا در حال بازگشت به خانه اند. مواجهه میان «قاچاق فروش» و «خریدار» درست در همین لحظه رخ می دهد و در یکی از همین مکان های نامشخص. دومین نکته که با جنس مواجهه این دو در نمایشنامه کلتس، ناهمخوان و ناسازگار است تاکیدی است که در این تعریف بر توافق ضمنی میان عرضه کننده و درخواست کننده کالای ممنوع شده است. در متن هیچ رد و اثری از این توافق ضمنی وجود ندارد و گویا «خریدار» بی هیچ برنامه قبلی و بی آنکه قصد خرید جنس ممنوع را داشته باشد، قدم به محل خرید و فروش جنس ممنوع گذاشته است.
اما این تنها ظاهر قضیه است. «خریدار» مواجهه خود با «قاچاق فروش» را نوعی انحراف از مسیر اصلی زندگی و در واقع انحراف از آن خط فرضی می داند که مسیر همیشگی اش در امتداد آن ترسیم شده است. اما از طرف دیگر همین انحراف نشانگر آن است که او به رغم آنکه به ادعای خود معاملاتش را در روشنایی روز و زیر نور تیرهای چراغ برق و در حیطه های مجازی که قانون معین کرده انجام می دهد، یک «خریدار» بالقوه جنس ممنوع هم هست. در نقاط تاریک و پنهان و ناشناخته وجود او میلی پنهان به معامله ممنوع وجود دارد؛ میلی که بر خود او نیز پوشیده است و همین برخودپوشیدگی میل است که «خریدار» را نا به خود بر سر راه «قاچاق فروش» قرار داده و او را در مکانی پنهان و بیرون از حیطه های مجاز غافلگیر کرده است. اما تفاوت او با دیگر خریداران جنس ممنوع در این است که از پذیرش وجود این میل سر باز می زند و می کوشد بر آن سرپوش نهد.
همین کوشش است که کار «قاچاق فروش» را دشوار می سازد و تفاهم میان آنها را ناممکن. آنچه «قاچاق فروش» شدیداً به آن محتاج است این است که «خریدار» را به باور کردن اینکه میل معامله ممنوع در او وجود دارد، مجبور کند. او با «خریدار» بدقلقی روبه رو است که به هیچ وجه نمی خواهد از چارچوب مناسبات رسمی و مجاز بیرون آید و در عین حال به دام افتاده است چرا که قدم در محیطی گذاشته که از آن معامله کنندگان مخفی است. «خریدار» از همه آنچه «قاچاق فروش» می کوشد به او القا کند سر باز می زند جز یک چیز؛ اینکه واقعاً میلی به خرید جنس ممنوع در نهادش وجود دارد. او نمی گوید که فاقد میل است بلکه می گوید نمی داند و به یاد نمی آورد که چه می خواهد و همین نقطه اتصال «خریدار» و «قاچاق فروش» به یکدیگر است. اگر این نقطه اتصال وجود نداشت و «خریدار» از اساس هیچ جنس ممنوعی نمی خواست این مکالمه طولانی و نفس گیر میان آنها اصلاً شکل نمی گرفت و «خریدار» با «نه» گفتنی ساده به راه خود ادامه می داد.
اما «خریدار» در عین امتناع، از «قاچاق فروش» می خواهد جنس اش را به او عرضه کند و دقیقاً ماهیت جنس ممنوعه اش را بر او افشا کند. «قاچاق فروش» اما از این کار تن می زند، چرا که از «نه» شنیدن می ترسد. او وجود «میل» را در «خریدار» دریافته و نمی خواهد به سادگی او را از دست بدهد. «قاچاق فروش» و «خریدار» هر دو می ترسند. یکی از «نه» شنیدن دیگری از اینکه در مکانی که نه قانون مجازی که او زیر و بمش را می شناسد بلکه قانون ناشناخته مکان های تاریک بر آن حکم می راند گیر افتاده و قاعده بازی در چارچوب این قانون را بلد نیست. آنها هر دو می کوشند پیش از ضربه خوردن ضربه بزنند.
زبان آنها از دو خاستگاه متفاوت است و همین پا گرفتن هرگونه تفاهم و جوش خوردن هر معامله یی را ناممکن می سازد. آنها هر دو می کوشند با قوانین و زبان خود دیگری را احاطه کنند و بر یکدیگر مسلط شوند. «خریدار» و «قاچاق فروش» از دو دنیای متضاد می آیند. هرچند قدم گذاشتن «خریدار» به تاریکی ممنوع کورسوی امیدی را در دل«قاچاق فروش» تابانده است. اما «خریدار» مقاومت می کند و مقاومت او راهی جز جدل باقی نمی گذارد؛ جدلی که می تواند به راحتی به جدالی خونین و به صفر رساندن حاصل مواجهه بینجامد. «خریدار» در مقابل مکانی که «قاچاق فروش» در آن به معامله ممنوع مشغول است از معامله زیر «چراغ برق» و در مکان ها و زمان های مجاز و رسمی سخن می گوید.
طبیعت هراسی «خریدار» (حتی هراسش از خورشید و پناه جستنش در نور مصنوعی چراغ برق) و تقلای فروشنده برای کام جستن از طبیعتی که مشتری آن را پشت قانون و آداب تصنعی مخفی کرده است آنها را در تقابل با هم قرار داده است. «قاچاق فروش» می کوشد به نقطه های کور جان و تن «خریدار» راه یابد. «خریدار» تن می زند و در عین تن زدن او هم در مقابل می کوشد آنچه را «قاچاق فروش» تحت عنوان کلی «جنس ممنوع» مخفی می کند، از مخفیگاه بیرون بکشد. آنها هر دو چیزی را از هم مخفی می کنند چون می ترسند و همین ترس، معامله ممنوع را در چارچوب تعریفی که در آغاز از این نوع معامله آمده، ناممکن می سازد و جدال لفظی آنها را به برخوردی حیوانی و وحشیانه شبیه می کند. در نمایشنامه کلتس، زبان، کانون این جدال است.
زبان آدم های این نمایشنامه بیرون از کنترل و اراده دو شخصیتی است که به این زبان سخن می گویند. بدون شک هیچ «خریدار» و «قاچاق فروش»ی این گونه و با این زبان با یکدیگر سخن نمی گویند، اما خلاقیت کلتس در بیرون بردن زبان از کانون اراده و کنترل شخصیت های نمایش و امتداد آن تا بیرون از مرزهایی است که شخصیت ها برای زبان تعیین می کنند. در واقع زبان در نمایشنامه کلتس، چیزی اضافه بر ظرفیت های گویندگانش را بیرون می ریزد و با این بیرون ریزی، شخصیت ها را نیز تا مرزهایی فراخ تر از آنچه در آغاز پنداشته می شود امتداد می دهد. زبان نامشخص، سیال و بدون خاستگاه نمایشنامه، ظرفیت های بی نهایت دو کاراکتر به ظاهر آشنا (هر چند یکی از این کاراکتر ها به عرصه های ممنوع و غیرمجاز اجتماعی تعلق دارد) را آشکار و آنها را از قطب های یک مبادله ممنوع مشخص در زمینه یی واقعی، به صورت های مثالی، به ساخت ممنوعیت و ساخت میل به ممنوع و نیاز عرضه کننده جنس ممنوع به برانگیختن این میل تبدیل می کند.