امروز چهارشنبه 21 مرداد 1405

Wednesday 12 August 2026

نامتوازن میان پاورقی‌نویسی و صحنه‌های تأثیرگذار


1401/08/01
کد خبر : 49942
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 75 نفر
کتاب «اسطوره مقاومت» معصومه رنجبر که با پیشوند «مستند» منتشر شده است از زبان و روایت «قصه» برخوردار است با این همه نویسنده در مقدمه عنوان کرده که قضایای شکل گرفته در این کتاب، بی‌شباهت به زندگی خود او نیست. این کتاب، همچون دیگر کتاب‌هایی که در حوزه «ادبیات دفاع مقدس» منتشر شده‌اند در شناسنامه‌اش نام یک ویراستار را به همراه دارد. محسن صادق نیا؛ و طبق معمول که اشاره‌ای جامع به حد و حدود این ویرایش در این گونه کتاب‌ها [و حتی، اغلب، در دیگر کتاب‌ها] وجود ندارد لابد منتقد باید حسن‌ اثر را به پای نویسنده بگذارد و قبح مشکلات را به پای ویراستار! چنین نگرشی البته عادلانه نیست اما چه می‌توان کرد؟! در ایران، از نمونه‌خوان گرفته تا ویراستارانی که موتور کار را عوض می‌کنند، ویراستار خوانده می‌شوند و تکلیف مخاطب در این میان اصلاً روشن نیست که هنر ویرایش، اثری را به ارتقای کیفی رسانده یا نویسنده خود از دقت نظر بالایی برخوردار بوده و رنگ و بوی تازه‌ای به روایت‌اش داده تا برابر دیگر روایات، سربلند بماند. [گاهی این نکته در مورد برخی آثار دهه‌ها در پرده می‌ماند. نمونه مشهورش در ایران مشهورترین ترجمه‌ای است که از «صدسال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز در دست است و چندین دهه تصور می‌شد شگفت‌آور شدنش تنها محصول احاطه مترجم آن به حیطه کاری خود است؛ امری که در نهایت، خلافش به اثبات رسید!] به هر حال، اکنون که وضعیت این «متن» در ارتباط شفافش با حوزه «ویرایش» در غبار است تنها می‌توان اتکا کرد به موفقیت یا عدم موفقیت متن و پویایی و نرمی «زبان» به کار گرفته شده در روایتش یا بالعکس! متن معصومه رنجبر، در نگاهی گذرا به آن، به دلیل نرمش «زبان» و سعی نویسنده [یا ویراستار!] برای عینیت‌بخشی به گزارشی بی‌ادعا و فروتنانه از بخش کوچکی از جنگ هشت ساله، واجد این اهمیت است که میان آثار همدوره‌ای خود، در برخی بخش‌هایش، فرازتر بایستد و رسیدن به چاپ‌های بعدی‌اش که مؤید استقبال مخاطبان از آن است، در بدو امر، منطقی مستحکم بیابد. روایت این کتاب همچنین گاهی از گرمی قابل تحسینی برخوردار است که حامی جذابیت‌های پنهان و آشکار آن نیز هست: «خانم نصری هم آمده بود تا قبل از بمباران، پسرش را از مدرسه ببرد؛ اما قبل از زنگ مدرسه، هواپیماها آمدند و بمب‌ها را مثل نقل و نبات خالی کردند. ما همه روی زمین دراز کشیده بودیم. خانم نصری دست پسرش را گرفت و در حال فرار بود. در آن شلوغی، ناگهان دست پسرش از دستش جدا شد و خودش به زمین افتاد. هرچه جیغ و داد کشید، بچه صدایش را نشنید. هرکس به فکر نجات جان خودش بود. در یک لحظه ترکش سر پسر هشت ساله را جلوی چشمان مسخ شده مادرش از تن جدا کرد. مادر، خسته و بی‌رمق دنبال بدن بدون سر پسرش می‌دوید. وقتی به او رسید، تن بی‌سرش را در آغوش کشید. دیوانه‌وار گردن بریده‌اش را که خون فواره می‌زد، می‌بوسید.» می‌توان به صحنه‌های تأثیرگذار دیگری هم اشاره کرد. در این کتاب با این همه نباید از یاد برد که پاشنه آشیل آن، «قلت‌گرایی» در گسترش روایی این گونه صحنه‌هاست. اغلب در این متن با گزارشی رودرروییم که گزارشگر، خودش را وارد صحنه کرده و «توازن خونسردانه متن» را برهم زده. این حضورگاه چنان به متن ضربه زده که اهمیت آن را در حد «روایتی سبک درباره ازدواج» به سبک و سیاق پاورقی‌ها فروکاسته است. البته این آسیب مختص این متن نیست و آسیبی عمومی است. در متون روایی هشتاد و اندی ساله اخیر ما، نویسندگان ایرانی – چه زن چه مرد- اغلب وقتی به این حوزه قدم می‌نهند به دلیل «نبود» الگوی درست برای شکل دهی به روایتی قابل قبول و با کیفیت از این امور، همه ارکان قصه را به هم می‌ریزند. مشکل دیگری که این متن با آن روبه‌روست و باز هم یادآور پاورقی‌های نشریات خانوادگی است، دو راوی شدن آن است که هر دو راوی هم «من راوی» هستند و این البته نمی‌تواند بالقوه امری اشتباه باشد اما چه حسنی برای «روایت» دارد غیر از افزودن یک مقدمه غیرلازم به قصه [جدا از مقدمه نویسنده!] که یادآور صغرا کبراچینی‌های قصه‌های قرن نوزدهمی است که اگر توسط نویسندگان درجه یک شکل می‌گرفت، بخشی از قصه را پوشش می‌داد و اگر نه، که زایده‌ای می‌ماند بر قصه و باعث سرخوردگی مخاطب از متن می‌شد: «بهار بود. باد ملایمی می‌وزید. خورشید پرتو نورش را به زمین مرده می‌تاباند تا زمین جان تازه‌ای بگیرد. تنها در حیاط خانه نشسته بودم. تلفن همراهم زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم: «بفرمایید؟» بعد از سلام گفت: «من کیمیا دختر دوستت نازی هستم.» با شنیدن اسم نازی، گل از گلم شکفت! خیلی وقت بود از او بی‌خبر بودم. از احوال مادرش پرسیدم. گفت: «خاله! به خاطر مادرم مزاحم شدم. می‌خواهد شما را ببیند.» آدرس خانه را گرفتم و خداحافظی کردم. شب وقتی شوهرم به خانه برگشت، گفتم: «دختر نازی زنگ زد و از من خواست فردا به دیدن مادرش بروم.» گفت: «فردا صبح وقت رفتن به اداره، تو را به خانه‌اش می‌رسانم.» خوشحال شدم. تا صبح خوابم نبرد. همه‌اش به این فکر بودم که با من چه کار دارد. شما به عنوان مخاطب می‌توانید این آغاز را کنار آن متن گزارشگرانه مرتبط با جنگ بگذارید و به این نتیجه برسید که شباهت‌شان واقعاً اندک است. انگار دو نفر که قدرت قلم‌شان با هم متفاوت است این دو بخش را نوشته‌اند. اینجاست که می‌شود برگشت به همان نکته‌ اول که مربوط به عدم دانستگی ما نسبت به حدود دخالت ویراستار است در این کتاب. می‌توان به مخاطبان حق داد که تصور کنند بخش‌های «خوب از کار درآمده»، محصول بذل توجه بیشتر ویراستار است یعنی نویسنده، هنوز اول راه است! اگر چنین نتیجه‌ای نگیریم باید به نتیجه محتاطانه‌تری برسیم که این نویسنده موقع نوشتن، گاهی با تسلطی نسبی بر امر روایت، متنی تأثیرگذار ارائه می‌دهد و گاهی هم تصمیم می‌گیرد که پا جای پای «مؤدب‌پور»، «ثامنی» یا «رحیمی» بگذارد آن هم در ادبیات جنگ! خب، حالا تکلیف ما چیست با استقبال مخاطبان از این کتاب؟ آیا مخاطبان متون «عامه‌پسند» که مجلات خانوادگی را در شمارگان بالا سردست می‌برند خریداران بالقوه و بالفعل آن شده یا بوده‌اند یا...؟ در پایان این «گزارش – قصه»، راوی دوم می‌میرد و مشخص می‌شود که علت حضور راوی اول، صرفاً به این دلیل بوده که بتواند آخر متن، خبر مرگ را به ما اعلام کند! آیا این دلیل، واقعاً دلیل موجهی است؟
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/49942
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید