«با خودم حرف میزنم» در پیرنگ غالب عشق شکل میگیرد و بازتاب آنرا بیشتر در دلالتهای معنایی باید جستجو و رهیابی کرد تا در کشف و رخدادهای زبانی و امکانات ساختاری که در این اثر عمده نمیشوند.
کتاب با شعر «اصلا نباش» آغاز میشود که تلفیقی از فضایی رئال و غیررئال دارد که آنچنان در هم تنیده شدهاند که به تمامی واقعی به نظر میرسند. در همین شعر بنیانهای نگاه غنایی شاعر را نیز میشود دید که از سطح به سوی عمق گسترش یافته است و نشانی از استعداد عظیم انسان در جستجوی رابطهای عاشقانه را بازتاب میدهد، همچنین پذیرش عقوبت آنرا که چکیده حکایتهای گوناگون برده است و سمت و سوی آنرا در آثار کلاسیک بسیار نظاره کردهایم که قابلیت تا چنین سطوحی را نیز دارد:
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/ که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم (سعدی)
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود/ دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود (حافظ)
هر چند که در شعر "روجا چمنکار" تا چنین مرحلهای هنوز بسیار فاصله دارد. با تمام آنقدر منتظر مردهام/ تو کابوی تمام قصههای من بودی/ من، معجونی از خوابهای آشفتهی تو/ دورترین ستارهی آسمان/ که دستات به دردش نمیرسید/ این شهر/ پشت رفتن تو/ توی چشم من/ ضد نور میشود/ کنار تمام قصهها/ آنقدر منتظر مردهام/ تا دوباره هفتتیرت را بر شست بچرخانی/ دوئل کنی/ و من چشم بر ندارم/ از اینهمه زیباییات (وسترن، ص ۱۲ - ۱۱)
از دیگر ویژگیهایی که در مجموعهی «با خودم حرف میزنم» عمده میشود، بروز مؤلفههاییست که از آن میشود به عنوان مؤلفههای اقلیمی– بومی یاد کرد که ترکیبیست از پدیدههای جغرافیایی معین، نشانههای بارز زیستی، افسانهها و باورهای رایج در آن: من شبیه شکستنام بیصدا عاشق میشوم/ و بعد/ تنها تو میدانی/ که ماهیها/ دریای مرا به جنوب دیگری بردهاند (شب که میشود، ص ۱۴)
شبها/ جوانه میزنند/ از لای پلکهای سحرآمیزت/ یک جفت بذر گیاه افسون شده/ بالاتر از تمام سیاهیها رنگیست/ که فقط توی چشمهای تو خوابیده (عاشقانه، ص ۱۵)
در شعر «کافه بخوانید» درآمیختگی این نشانههای اقلیمی– بومی با الگوهای دیرین، شیوه روایتی که به شعر اعترافی پهلو میزند با تقدیس عشق و بازخوانی شکست اثری را میآفریند که لایههای تصویری، زمانی گوناگون شایان تأملست:
درست مثل کسی که/ بر لوحهای گلی سومری/ چیز عجیبی دیده باشد/ آب از سوراخهای گوش و بینیام میزند بیرون و/ تو هم/ مثل کابوسهای سحرگاه من/ هی بیا و برو/ مثل خندیدن گاهگاه کسی که دارد میمیرد/ زندگیام را به عکس گرفتهای/ که وارونه ظاهر شوم/ چاپام کنید/ بر تابلوهای بین راه/ خط خطر ریزش نفرین خدایان/ ریزش کوه/ و چشمانی که صاحباش پیدا/ نه، نمیشود شب مثل کسی که از خودش بیزار است/ فاصله بگیرد از ستارهها و ماهی/ که هیچگاه هنگام ملاقات با تو گرد نمیشود/ تا شبانه عاشقات شوم/ با همیشهی خطر ریزشات بر نیمهی چپام/ درست مثل فنجانی لب شکستهام/ و لطفاً مواظب خونی که در رگهایتان جریان دارد باشید/ درست مثل بیزار باشهای بیدار باش دختری/ که هی قدم زدم/ هی قدم زدم/ هی قدم/ زدم توی کاسه کوزهی تاریخی/ که از ماه گردش فاصله میگرفت (بخشی از شعر کافه بخوانید، ص ۱۹ – ۱۸ – ۱۷)
در همین شعر نیز شگرد عمدهی کتاب در هم تنیدگی فضای رئال و غیررئال بهصورتی که گسترهای طبیعی و واقعی شکل بگیرد، یا آنچه میشود از آن بهعنوان رئالیسم جادویی یاد کرد، قابل رویتست که به راز و افسون آمیخته است که بازتابی از فضای جنوبست، نکتهی دیگری که این شعر را با سایر آثار کتاب متفاوت میکند، وقوع موضعگیری، مقاومت و مقابل عشق ایستادنیست که از سوی شاعر اتفاق میافتد که در نمونههای تأثیرگذار دیگری هم چون «مدال»، «باران - سهشنبه»، «روی عرشه» و «هر چیز بستهای» گسترش یافته است :
لبهایم را از پشت بام فراری بده/ لرزش صدایام را از پشت بام فراری بده/ قلبام را از پشت بام فراری بده/ چشمهایم را/ نه/ بگذار همیشه باز بمانند و سیاه/ به گردنبندی که توی گردنام انداختهاند/ دوباره آویزان میشوی/ دوباره/ آبشارهای مخفی به چشمهایت میآیند/ صخرههای وحشی به اندامات/ چیزی میان دستهات و لرزش صدایام رد و بدل میشود/ نه/ متوقفام نکن/ من لباس مخصوصام را به تن کردهام/ همان که روی منجوقهای براقاش وقت صلح/ فرمان شلیک میدادی/ این جنگ/ آخرین تلاش من/ برای زنده ماندن خواهد بود. (مدال، ص ۳۹ – ۳۸)
این شال گرم خاکستری برای تو بود/ تا زندگی مرا دور خودت بپیچی/ جهان سردتر شده/ گند زدی کاپیتان!/ دستور بده هالهای نامرئی دور سرم بکشند/ و مرا به پست خودم برگردانند/ و بادبانها را از پوست دامنام بالا ببرند/ دستور بده!/ برگرد!/ دستور بده!/ لنگر نینداز!/ پهلو بگیری دریا را به آتش میکشم/ با یک زخم کهنه/ این بازی هنوز ادامه دارد/ به نقش خود ادامه بده کاپیتان! (روی عرشه، ص ۵۲ – ۵۱ )
عصیان شعری "روجا چمنکار" از نوع سرکشیهای قابل پیگیری در همنسلانش و شاعران دورهی پیش از او که طغیانی، توأم با جسارتی تحولخواه و پیشنهادآفرین در عرصهی زیستی و به تبع آن در ساختار، زبان و بنیادهای شعری ما قبل خود داشتند نیست، بلکه ترکیبی از دریافتهای زیستی او و تفکیک دلبخواهی از ناخواستنیهاییست که در ساختاری نهچندان طغیانی و فارغ از برجستهسازیهای زبانی شکل میگیرد.
به هر روی «با خودم حرف می زنم» در شیوهی رویکردی خود بازتابهای اجتماعی نیز دارد به ویژه در شعری با همین عنوان که از بازتابهای مهاجرت به کلان شهرها حرف میزند:
تکهها را تکرار میکنم/ تکهتکهها را تکرار میکنم/ غربت، نه عطر تند ادویه داشت/ نه طعم به هم فشردهی خرما، در بستههای غیر طبیعی/ غربت، فقط مرا به شب/ شب، وارد معرکه رگ میزند/ و رد خون/ پاک نمیشود از اینهمه آسمان و تیرگی/ تکه حرف میزنم / تکهتکه حرف میزنم/ خوابِ اینهمه کارتن خواب/ گوشهی خیابانهای سرد تهران، پاره که شد/ ماه افتاد توی دامنام و/ آب از سرم گذشت. (ص ۲۲ – ۲۱)
یا در «مشروح اخبار» که با مؤلفههای بهروزتری نقش یافته است :
مرد با تفنگ و انفجار رفته است و/ کنار دوست داشتنش/ نداشتنش دارد بزرگتر میشود/ همراهی بفرمایید/ خیابان دست و پا میزند/ همراهی بفرمایید/ زن در خیابان دست و پا میزند/ مویرگها ترکیدهاند و/ غلیظ تر میشود خون/ همراهی بفرمایید/ و غلیظ تر میشود شب/ همراهی بفرمایید/ و هوا/ با رگبارهای پراکنده/ پیشبینی میشود/ با هراسهای پراکنده/ پیشبینی میشود/ با بچههای پراکنده/ پیشبینی میشود/ با انفجارهای پراکنده/ با عرض پوزش/ بینندگان محترم!/ برشمار پیشبینیها افزوده میشود و/ اخبار امروز / به آگاهی شما نمیرسد ( ص ۳۴ - ۳۳)
هرچند که از امکانات امروزیتری مانند هنر سینما در شعر «نت پایانی» نیز در «با خودم حرف می زنم» استفاده شده است، اما امکانات اقلیمی- بومی در سرودههای پایانی این مجموعه که خوش ساختتر نیز هستند، حرف اول را میزند:
با بوی شعر من/ بنشینی کنار دریای من و/ قلاب بیاندازی توی رگهای من/ گریه کنم با شانههای تو و/ بلرزی با چشمهای من/ همین که لبهای من/ پناه بیاورند به قلاب تو/ زمستان بریزد توی رگهای من و/ اولین برف/ ببارد/ آرام/ از سرانگشتان تو/ بر جنوب کوچک من. (قلاب تو، ص ۳۶ – ۳۵)
در موجها که بی تو به سمتام میآیند/ در شعلهی کبریتی که میزنم و/ دودش توی چشم خودم میرود/ در من هم/ پیرزنی که با عصای شکسته در من میکوبد/ نفسگیر قدمهای تو بود/ در من از خودشان/ ببین چطور مردهها و زندهها میترسند. (شبها مرا به خودم برگردان، ص ۴۶ – ۴۵)
لگد میزنم به هر چیز بستهای/ یا ماهی هلال!/ توی قلب زمین/ یا قلبی!/ که میزند توی گوش من/ یا کوه!/ که یک روز دهان باز میکند/ قهوه که میخورم/ دلشوره میگیرم/ غریبهها راه میافتند توی رگهایم/ حرکت کن!/ یا رگ!/ که گاهی راهرو قدمهای تو میشود/ گاهی محل کسب و کار/ توقف بیجای من/ به قیمت تمام زندگیام بود. (بخشی از شعر هر چیز بستهای، ص ۵۵ - ۵۴)
و فضای شعرها را رازآمیز و قابل درنگ میسازد.