امروز سه‌شنبه 20 مرداد 1405

Tuesday 11 August 2026

نگذاریم فردوسی را هم مثل مولانا بدزدند


1401/08/01
کد خبر : 47244
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 74 نفر
به نام خداوند هر دو سرای خداوند امروز و روز جزای دوم بر بزرگان گیتی درود هرآن کز خرد با شدش تاروپود سوم صدهزاران درود و سلا م به فردوسی آن مرد و الا مقام چهارم یکایک به خوانندگان به ایران زمین و به گرد جهان به مردم سالا ری و مجریان به دانش ببسته کمر درمیان بدان نشریه هم به سالا ر آن و دیگر زن و مرد روشن روان امیر صادقی به خاطر زبان مادریم مدیونش هستم. به خاطر تمام روزهای کودکیم که زیر باران ترانه می خواندم و با زبانی که او برایم به یادگار گذاشت و رفت با قطره های باران هم آواز می شدم. مدیون مردی بزرگ که زبان فارسی را برایم به یادگار گذاشت. زبانی شیرین که با هر کلمه اش «ایران» را در ذهنم جاوید می کند. مدیون حکیم ابوالقاسم فردوسی. و امروز من بازبان مادریم فریاد می زنم: عالیجنابان مغرب زمین! در مقابل من کلا ه از سر بردارید که که من زاده سرزمینی هستم که فردوسی بزرگ در آن زاده شد. من زاده سرزمین رستم و زال هستم. سرزمین آرش. زین پس نام سرزمین مرا با احترام برزبان آورید که او مادر فردوسی است. مادر شاعری بزرگ که یقین دارم برضریح کلا مش،دخیل ترجمه بسته اید. نام خاتون خاوری ام، مادرم ایران را با زبان شیرین فردوسی و مولا نا بر زبان آورید و همراه با فردوسی بزرگ: «بگوئید این جمله در گوش باد چو ایران نباشد تن من باد» می گویند در شرقی ترین نقطه تهران در محله نظام آباد، خانه ای است که یاد فردوسی در آن جریان دارد.خانه ای کوچک و دلنشین به نام «فردوسی سرا» این خانه محل امنی است برای آنان که از هیاهوی شهر و زندگی ماشینی خسته شده اند; محلی برای بازگشت به اصل. محلی که در آن روایتگر بزرگ شاهنامه لباسی شبیه به لباس فردوسی برتن می کند و با لحنی شیوا شاهنامه فردوسی را روایت می کند. آنقدر زیبا که برای لحظه ای خود را در کنار رستم و درد هایش حس می کنی و وقتی به خود می آیی حس می کنی هزاران سال عمر کرده ای! امیر صادقی همان روایتگر شاهنامه است که با دیدنش برای چند لحظه حس می کنی، روح فردوسی با جسم او عجین شده که اینگونه از اعماق وجود شاهنامه خوانی می کند و فردوسی بزرگ را در ذهن مردمان فراموشکار کشورش زنده می کند. ● همسایه های فردوسی برای دیدن فردوسی سرا به محله نظام آباد می روم. شنیده ام که فردوسی سرا با ترکیب خاصش جلب توجه می کند به خصوص این که تندیس بزرگ فردوسی در ورودی خانه چشم نوازی می کند. با این حال مردم محله، فردوسی سرا را نمی شناسند. این را وقتی می فهمم که در پی آدرس از مردم محله راهنمایی می خواهم. تصورم این است که جوانان محل، باید آدرس را خوب بدانند اما وقتی از جوانان سیگار به دستی که در پیاده رو ایستاده اند آدرس فردوسی سرا می پرسم شانه بالا می اندازند و می گویند: «از بقالی بپرس. جلوتر که می روم پسر جوانی جلوی یک کوچه ایستاده و به خیابان زل زده به نظرم می آید که او باید آدرس را بداند اما هنوز نزدیک او نرسیده ام که با کمال تعجب می بینم، او به طرز مشکوکی جنسی را که در دست دارد، درمشت جوان دیگری که تازه به او پیوسته می گذارد و به همان سرعت پولش را می گیرد. ترجیح می دهم به او نزدیک نشوم، با این اوصاف او نه خود را می شناسد، نه فردوسی را! شاید اگر در مورد مواد با او صحبت کنم اطلاعات کامل تری داشته باشد. دلم برای فردوسی می سوزد. خدا کند این صحنه ها رانبیند. اما درست ترآن است که دلم برای خودم بسوزد. برای خودمان! برای خودمان که فردوسی را داریم و او رافراموش کرده ایم. برای خودمان که به جای داستان رستم و اکوان دیو، دیو اعتیاد را در جلوی چشم می بینیم و کاری نمی کنیم. ● فردوسی سرا در محاصره دیوارهای آجری در همین فکرها هستم که تندیس فردوسی گره اخمهایم را باز می کند و فردوسی سرا خودش را به من نشان می دهد. اما چه منظره ای! بعد از دیدن جوانان غافل محله; حالا نوبت منظره ناخوشایند جلوی فردوسی سرا است که فکر مرا مشغول کند. منظره یک مغازه ۴-۳متری که به شکل نامناسبی جلوی ساختمان فردوسی سرا قرار گرفته و تصویر زیبای فردوسی را پشت دیوارهای آجری اش پنهان کرده! نزدیکتر که می روم اما، صلا بت رستم دستان را حس می کنم که دربام فردوسی سرا عرض اندام می کند و خود را به من نشان می دهد. شعر زیبایی که بر سر در خانه نوشته شده تلخی ها را از یادم می برد و برای لحظه ای عرق ملی را در من زنده می کند: وطن یعنی الف. ی. ر. الف. نون وطن یعنی همان پاینده ایرون. با این شعر زیبا حس تازه ای می گیرم و وارد فردوسی سرا می شوم. همه جا رنگ و بوی فردوسی را دارد. در و دیوارها، تندیسها و از همه جالب تر لباس امیر صادقی که او را شبیه تندیس فردوسی کرده. امان از وقتی شاهنامه را به دست می گیرد. آن وقت است که بی اختیار به یاد فردوسی می افتم و به یاد رنج سی ساله اش. بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی ● مادرم مرا با شاهنامه آشنا کرد امیر صادقی از سرنوشتی می گوید که او را با فردوسی آشنا کرد. او در ابتدای سخن از مادرش یاد می کند و می گوید: من از حدود ۶-۷ سالگی با زمزمه های مادرم با شاهنامه آشنا شد. مادرم یک زن بختیاری بود و طبق سنت بختیاری ها شاهنامه را از حفظ داشت و دایم اشعار فردوسی را زیر لب زمزمه می کرد. روایتگر شاهنامه در ادامه گفت: آن روزها من به درستی نمی دانستم که مادرم چه می خواند; اما او می گفت بزرگتر که شوی می فهمی که من چه می خوانم. امیر صادقی افزود: مادر من ۳۵ سال پیش چهره در نقاب خاک کشید و من به احترام او از همان زمان شاهنامه را به دست گرفتم و جوانی ام را پای شاهنامه گذاشتم. او گفت: من از کودکی با چکش و آهن سر وکار داشتم و هر آنچه از زحمات چندین ساله ام به دست آمده بود، تبدیل به آجرهایی شد که کنار هم جمع شدند و ساختمانی را ایجاد کردند که به فردوسی اختصاص پیدا کرده، ساختمانی به نام فردوسی سرا. روایتگر شاهنامه گفت: خیلی از مردم ایراد می گیرند که چرا این ساختمان را در محله نظام آباد بنا کردی و در بالا ی شهر تهران نساختی. من در پاسخ آنها می گویم. همه جای ایران و تهران سرای من است چونکه نیک و بدش از برای من است امیر صادقی آرزو دارد که فردوسی سرا در همین محله مورد حمایت قرار گیرد و روزگاری نه چندان دور تبدیل به خانه فرهنگ شود تا در دست هر کدام از جوانان این محله به جای سیگار و سایر مخدرجات یک شاهنامه فردوسی ببینیم و یک قلم! این روایتگر شاهنامه فقط با ادب دوستان و افراد تحصیل کرده سرو کار ندارد; او حتی بعضی روزها بچه های گل فروش و اسفند دود کن سر چهار راه را به فردوسی سرا دعوت می کند، برایشان شاهنامه می خواند و از آنها پذیرایی می کند; تا نام فردوسی درگوش آنها هم آشنا باشد. امیر صادقی می گوید: در فردوسی سرا، از کودک ۶ ساله تا پیر زن مسن حضور می یابند و چنان شاهنامه خوانی می کنند که دل در سینه آدم می لرزد. او معتقد است که اگر ما از گذشته خود با خبر نباشیم هرگز به آینده روشنی نخواهیم رسید و این گذشته درخشان را می توانیم در شاهنامه فردوسی بیابیم. گذشته ای که در حماسه های رستم و زال پنهان است. گذشته ای پرغرور در سرزمینی به نام ایران! ● فردوسی کرایه سرزمینش را پرداخت او معتقد است: هر شخصی که در خاک پاک ایران زمین متولد شده باید کرایه سرزمین خود را بپردازد. درست مثل فردوسی که کرایه سرزمینی اش را پرداخت. مثل حافظ و سعدی و مولا نا و مفاخر ملی و همه شهدای ایران از زمان ایرج تا شهدای جنگ تحمیلی. امیر صادقی می گوید: شاهنامه فردوسی راه چگونه زندگی کردن را به ما میآموزد; به ما که زاده سرزمین او هستیم. او بیان می کند که در فردوسی سرا، شاهنامه به صورت کاربردی و به روز به مردم آموزش داده می شود و پندهای شاهنامه با زندگی امروز منطبق می شود تا مردم بدانند که فردوسی چه پندی برایشان داشته. او می گوید: فردوسی بزرگ در تمام شاهنامه یک حرف نامربوط نمی زند، نه مدح شاهی را می گوید و حتی از خودش تعریف می کند، او در تمام شاهنامه حتی یکبار هم نام خود را نمیآورد. خلا صه کلا م فردوسی در این بیت شعر خلا صه می شود: تو را دین و دانش رهاند درست ره رستگاری ببایدت جست یعنی یک بال از دین و یک بال از دانش برای پرواز لا زم است. ● چرا شاهنامه روایتگر شاهنامه می گوید: شاهنامه از آن جهت به این نام خوانده شده که شاه همه نامه هاست. در آن مدح شاهی گفته نشده وبدی و درستی به زیبایی و ظرافت از هم تفکیک شده. ● پیش گویی های علمی فردوسی امیر صادقی در ادامه می گوید: آن زمان که گالیله اعلا م کرد زمین گرد است او را محکوم به اعدام کردند، در حالی که سالها پیش از او یعنی هزار سال پیش فردوسی، به گرد بودن زمین اشاره می کند و از چرخنده دهر صحبت به میان میآورد. همچنین زایمان سزارین که به خاطر ژولیوس سزار، سزارین نامیده شد سالها قبل در شاهنامه فردوسی مطرح شده بود. هزار سال پیش رستم دستان به این روش به دنیا آمد با این حال، باز ما هم عقب ماندیم و این نوع زایمان به نام دیگران تمام شد و هم اکنون تلا ش ما برای تعویض نام سزارین به رستمانه در مجامع پزشکی به نتیجه نمی رسد و این یعنی ماهنوز فرهنگ غنی خود را باور نداریم و از دیگران پیروی می کنیم. در شاهنامه آمده که زمانیکه مادر رستم درحال وضع حمل است و مشکل زایمان دارد، سیمرغ یا همان سروش ایزدی به بشر راه زایمان غیرطبیعی را میآموزد. همچنین امیر صادقی به اولین پرواز اشاره می کند که برادران رایت مدعی آن هستند، او می گوید: هزار سال پیش جمشید جم اولین کسی بود که به آسمان پرواز کرد و پس از آن کا ووس کی! این یعنی انگیزه پرواز در مغز ایرانی!!! به گفته امیرصادقی فردوسی شاخص ترین مرد شعر و ادب جهان است. این بزرگمرد هزار سال پیش سرایش شاهنامه را به اتمام رساند به طوری که قبل از عید ما هزاره سرایش شاهنامه را به جشن نشستیم. فردوسی در سال ۳۲۹ بعد از هجرت پیامبر در شهر طوس و در دهی به نام پاژ به دنیا آمد و در ۴۱۱ بعد از هجرت از دنیا رفت. ارثیه این مرد بزرگ برای تمام فرزندانش که همانا مردمان ایران زمین هستند; ۶۵ هزار بیت شعر است که به صورت حماسه و مثنوی از پنجمین فرزند حضرت آدم، کیومرث تا آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم، سروده شده. امیر صادقی می گوید: سرایش این ۶۵ هزار بیت، ۳۰ سال از عمر فردوسی را در بر می گیرد و اشعاری که هزار سال پیش سروده شده امروز به راحتی برای ما قابل درک است. به گفته امیر صادقی بسیاری از بزرگان دنیا مانند نیچه از فردوسی درس گرفته اند و زندگی خود را براساس آموزه های فردوسی پیش برده اند. این روایتگر شاهنامه می گوید: تئودور مانسن در سال ۱۹۰۲ کتابی راجع به جنگ های آلمان و ایتالیا نوشت و جایزه نوبل را از آن خود کرد. وقتی از او پرسیدند، چگونه به جایزه نوبل دست پیدا کردی، گفت: این جایزه متعلق به من نیست، بلکه متعلق به حکیم ابوالقاسم فردوسی ایرانی است که من کتاب او را خواندم و براساس نوشته های او کتابی نوشتم که موفق به کسب جایزه نوبل شد. امیر صادقی می گوید: با این حال فردوسی در کشور ما با سختی زیست و پس از مرگش حتی اجازه ندادند که او را در قبرستان شهر دفن کنند و بنابراین او در خانه خودش دفن شده است. به گفته صادقی; فردوسی از نژاد دهقانان است و خود او و پدرانش صاحب ملک و املا ک فراوان بوده اند و اوضاع مالی خوبی داشتند. ارثیه پدران فردوسی به او می رسد و او تمام اموالش را در راستای فرهنگ و تمدن ایران زمین خرج می کند و شاهنامه را می سراید. فردوسی اینگونه زیست و چیزی از کسی نخواست و در پایان عمرش سلطان محمود غزنوی حقی را که باید به او پرداخت می کرد، نپرداخت و پیکر بی جان فردوسی را در قبرستان عمومی شهر راه نداد. چرا که او را طاغوت زده می دانست. ● فردوسی در بهشت به گفته امیرصادقی، پس از مرگ فردوسی، بزرگ شهر او را در خواب می بیند که با لباسی سبز در حال قدم زدن در بهشت است. بزرگ شهر از او می پرسد که در بهشت چکار می کنی؟ و فردوسی می گوید من به خاطر ۲ بیت شعر در بهشت هستم و فقط همین ۲ بیت شعر برای من ماند باقی ۶۵ هزار بیت شعر بماند برای شما! و اما آن ۲ بیت شعر این است. ستایش کنم ایزد پاک را که گویا و بینا کند خاک را به موری دهد مالش نره شیر کند پشه بر پیر جنگی دلیر صبح روز بعد که بزرگ شهر از خواب بیدار می شود، بر مزار فردوسی می رود و در آنجا نماز به جای می آورد.صادقی در ادامه گفت: شخصی از یکی از رئیسان دانشگاه مصرمی پرسد که شما با این تاریخ دراز مدتی که از فراعنه دارید; چرا به زبان عربی سخن می گویید؟! رئیس دانشگاه اشک می ریزد و می گوید: چون ما فردوسی نداشتیم. ● دزدان چشم به راه غفلت ما هستند اما ما فردوسی داریم و قدرش را نمی دانیم. نمی دانیم که دزدان چشم به راه غفلت ما هستند تا فردوسی را هم مانند مولا نا بدزدند. چرا که: چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا دزدان می دانند که چه چیزی را باید ببرند. آنها می دانند که ما چه گنجی داریم. همانطور که ترک ها مولا نا را بردند و هیچ کس نگفت مولا نا در تمام عمر خود یک بیت شعر ترکی نگفت. و حالا از دولتی سر شاعر ما دولت ترکیه میلیونها دلا ر وارد کشورش می کند و ما فقط شاهد هستیم. امیر صادقی در ادامه گفت: در تاجیکستان، مجسمه ۱۷ متری فردوسی را در پارک دوشنبه طراحی کرده اند و آن مجسمه میعادگاه ادب دوستان و عاشقان شعر فارسی است. با این که فردوسی دشمن آن سرزمین بوده چرا که تاجیکستان توران زمین بوده است. ● عیار طلا با کلا م فردوسی بالا می رود به گفته این روایتگر شاهنامه هر گاه کلا می را با طلا بنویسند می گویند، آن کلا م آنقدر با ارزش بود که با طلا نوشته شده اما بعضی کلمات هستند که اگر با طلا نوشته شوند عیار طلا بالا می رود نه آن کلمات! اشعار فردوسی از آن دست کلمات هستند که عیار طلا را بالا می برند و به طلا افتخار می دهند. ● شخصیت والا ی فردوسی امیرصادقی در ادامه می گوید: شخصیت فردوسی آنقدر والا ست که نه تنها به تمام مذاهب و ادیان بلکه به دشمن خود هم احترام می گذارد. چنانچه می گوید: شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب یعنی فردوسی دشمن را خوار و خفیف نمی کند و او را بزرگ می شمرد و افراسیاب را اینچنین بزرگ می کند و اینجاست که با بزرگ شمردن دشمن، خود را هم بزرگ می کند. فردوسی باور داشت که همه جهانیان برای چراغانی جهان زحمت می کشند و ریسه به دست ایستاده اند و این فقط ما نیستیم که در فکر دنیا هستیم. چنانچه می گوید: به هر جا که هستید خروش آورید جهنده جهان را به جوش آورید همه یک به یک مهربانی کنید به کل جهان پاسبانی کنید به صلح جهانی بکوشید سخت به فر جهان باور نیک بخت جهان را بسازید همچون بهشت مگوئید هرگز سخن های زشت بگوئید این جمله درگوش باد چو ایران نباشد تن من مباد ● وصیت نامه امیر صادقی و اما امیر صادقی بعد از ۳۵ سال زندگی در راه شاهنامه فردوسی یک آرزو دارد که آن رادر قالب یک وصیت نامه بیان می کند: وصیت نامه امیر صادقی این است که پس از مرگش او را در شهر طوس و کنار آرامگاه فردوسی و درست زیر پای او به خاک بسپارند تا زایران فردوسی قدم بر چشمان او بگذارند و به مزار شاعر پارسی گوی روند. خودش می گوید: بگفتم من این جمله را بارها نوشتم به دفتر به طومارها یکی آرزو دارم اندر جهان میان بزرگان و هم بخردان هرآنگه که مرگم به بر در کشید روانم سوی روشنی پر کشید هر آندم که جانم ز تن خسته شد به راه گلویم نفس بسته شد به خاکم سپارید در شهر طوس به نزد خداوند کوپال و کوس به زیر دو پای حکیم کهن شوم خاک و دیگر نگویم سخن هر آنکس که آید بدان جایگاه دو چشمان من باشدش پایگاه بدین آرزو دست کردم دراز به پیش شما مردم سرفراز ● آخر شاهنامه می گویند آخر شاهنامه خوش است. اما آخر شاهنامه پر از غم است، غم کشته شدن سهراب به دست رستم، کشته شدن سیاوش، کشته شدن رستم به دست نابرادری اش شغاد و سرانجام مرگ غم انگیز فردوسی. اما امیرصادقی می گوید: آخر شاهنامه خوش است، چون شاهنامه آمد تا ما درس عبرت بگیریم و وجود شاهنامه برای ما خوش است اگر برای قهرمانانش خوش نبود. ● و اما بعد... و حالا من مانده ام با شاهنامه ای که برای ما خوش است و نمی شناسیمش چه خواهیم کرد. با فردوسی که کودکانمان نامش را هم به زور شنیده اند و با رستم که بچه ها کمتر از جومونگ می شناسندش و با تهمینه که یانگوم جایش را در دل بچه ها گرفته. نمی دانم چه خواهیم کرد با خودمان که ریشه خود را از یاد برده ایم و به قهرمانان افسانه ای کره ای دل خوش کرده ایم. اما ای کاش زودتر از خواب غفلت بیدار شویم تا دیر نشده!
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/47244
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید