۱۵ سال پس از انتشار موخره «خطاب به پروانهها» که اگر نه شعر مدرن فارسی را که دستکم فهم تاریخی از آن را سخت تحت تاثیر قرار داد و اتفاقا در دورهای که به نظر میرسد این تاثیر رو به افول گذاشته باشد، «پانوشتها» در آخرین سال دهه ۸۰ منتشر میشود. اشاره به این زمینه تاریخی از آن رو اهمیت دارد که آن موخره عنوان «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» را بالای خود داشت و ذیل چنین عنوانی نخست نشان میداد که چگونه نظریه شعری نیما و به تبع آن شاملو با اجرایی که در درخشانترین شعرهایشان به نمایش میگذارند، همخوانی ندارد. پس از آن، گامی به جلو مینهاد و از ضرورت بر گذشتن از آن نظریهها سخن میگفت و پیشنهادهای نظری یکسر تازهای را پیش میکشید. البته پرداختن به آنچه براهنی در موخره معروفش در پیش مینهد، همزمان که ضرورت دارد، اما نه در گنجایش این یادداشت کوتاه است و نه در دستور کار آن. در مقابل، پانوشتها با رجعت به نظریه نیما به یک بازخوانی تاریخی گسترده دست میزند و در قالب یادداشتهای جداگانهای به نقد و بررسی جریانهایی میپردازد که از پس نیما آمدهاند.
نقطه مشترک این یادداشتها پافشاری بر نظرگاه انتقادی نیماست و حاصل آن، گاه یک رویارویی تمامعیار است، همچون بخشهایی که آرای هوشنگ ایرانی و شعر حجم را زیر تیغ بررسی میبرد و مشخصا اینها را برای آن رویکرد غیرنیمایی به شعر پس میزند و گاه بیانگر این نکته است که نظریه نیما آنگونه که باید و شاید فهمیده نشده است، همچون آن یادداشتی که مستقیما سراغ موخره «خطاب به پروانهها» میرود و میکوشد تا بر ساختههای نظری آن را از بنیاد به چالش بکشد. این پافشاری نویسنده پانوشتها صرفا به همینجا خلاصه نمیشود. حافظ موسوی پیشتر نیز در گفتوگوها و یادداشتهای متعددی بر ضرورت بازگشت به نیما تاکید کرده و فراتر از آن، در درآمد مجموعه «خردهریز خاطرهها و شعرهای خاورمیانه» خود را یک شاعر نیمایی خوانده است.
با توجه به چنین پسزمینهای است که میتوان درباره جایگاهی که موسوی طی سالهای اخیر و به صورت دقیقتر در پانوشتها بر آن ایستاده، پرسشهای تازهای را پیش کشید: نیمایی بودن ۵۰ سال پس از مرگ نیما و خاصه ۱۵ سال پس از «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» به چه معناست رجعتی از این دست، چه افق نظری تازهای را پیش روی شعر مدرن فارسی میگذارد؟ احتمالا کدام دسته از شعرهای امروز را میتوان در برابر چنین افقی قرائت کرد و توضیح داد؟ و مهمتر از همه اینکه چه ضرورت تاریخیای در پس این رجعت نهفته است؟ طرح همین پرسشها همانا و تعیین مختصات نظری و تاریخی که پانوشتها در آن نوشته میشود، همان.
کتاب هیچ پاسخ روشن و دقیقی به این پرسشها نمیدهد و در حد یک بازخوانی ـ و صرفا بازخوانی ـ باقی میماند. به عبارتی دیگر، درست در همان لحظهای که انتظار میرود تا مسالهسازهای نظری خود را روشن کند، عقب مینشیند و نوعی تاریخیگری غیرانضمامی را در پیش میگیرد که حتی در اوج موضعگیری صریح درباره جریانهای مختلف شعر مدرن فارسی از هر گونه موضعی انتقادی به معنای دقیق کلمه بری است.
این انتظاری نیست که صرفا از بیرون به پانوشتها تحمیل شود. پانوشتها خودش با چنین انتظاری آغاز میشود و در همان بخش نخست خود به قماری چنین دست میزند: ابتدا تعریفی مختصر از مفهوم نظریه به دست میدهد و آنگاه تاریخ نظریه ادبی را از یونان باستان تاکنون در چند صفحه ورق میزند و تازه به همین هم بسنده نمیشود: به سرچشمههای نظریه ادبی در ادبیات فارسی نیز اشاره میکند تا با جامعیتی به تمامی مقهورکننده طرح بازخوانی تاریخی خود را پیش ببرد. اینکه چنین قماری در هر شرایطی به شکست نظریه میانجامد، مساله این یادداشت نیست و در جای دیگری باید به آن پرداخت. مهمتر از آن، اتفاقی است که در این پسزمینه میافتد و خیلی زود خودش را در همان یادداشتی که به شرح نظریه نیما اختصاص یافته، نشان میدهد؛ جایی که خواننده صرفا با بازنویسی و مرور بخشهایی از این نظریه روبهرو میشود. تحلیلی که موسوی از هر یک از این بخشها به دست میدهد، از چند خط فراتر نمیرود، بدون آنکه تبیین نظری و تاریخی از ضرورت بازخوانی دوباره نیما و بازگشت به آن ارایه کند. موسوی صورتبندی تازهای از مسالهسازهای نظری و تاریخی نیما به دست نمیدهد. البته برخی ویژگیهای شخصیتی نیما را برمیشمرد و به عنوان مثال، با لحنی ستایشبرانگیز این نکته را از میان نوشتههای به جا مانده از او بیرون میکشد که مطالعات زیادی در ادبیات ایران و جهان داشته، اما مطلقا پا را از این حد فراتر نمیگذارد و در حالی که مقاله مهم «ارزش احساسات» را زیر ذرهبین میبرد، به نسبتی نمیپردازد که نیما با ارجاعات نظری آمده در این مقاله برمیسازد. طبیعی است با توجه به چنین رویکردی از برخورد انتقادی با نظریه نیما هم چشم بپوشد.
گویی این بازخوانی همچون کتابهای درسی در واکنش به مسالهای انجام میشود که هرگز طرح نشده و صرفا خواستی مدرسی دارد اما این همه ماجرا نیست. سه یادداشتی که به ترتیب به نسبت آرای هوشنگ ایرانی، شعر حجم و موخره «خطاب به پروانهها» به نظریه نیما پرداختهاند، سمت و سوی این خواست را به خوبی روشن میکند. این یادداشتها آشکارا لحن جدلی به خود میگیرند و گاه به طعن و کنایه هم میآمیزد. در این میان، درباره مواجههای که موسوی با آرای ایرانی و شعر حجم دارد، حرف بسیار است از جمله اینکه مدرنیسمی که او در نیما جستوجو میکند و با توسل به آن به مصاف اینها میرود، سرشتی اتوپیایی دارد و هنوز از مرزهای عصر روشنگری برنگذشته است.
به همان دلیل، بدون آنکه از درون نظریه ادبی بخواهد این جریانات را بررسی کند، مستقیما روی سویههای شهودی آنها انگشت میگذارد. این در حالی است که مشخصا رمانتیکها، سمبولیستها و سورئالیستها در اروپا و نسل بیت در آمریکا به همین سویهها تعلق خاطر نشان دادهاند. از قضا نیما نیز از رمانتیکها و سمبولیستها کم تاثیر نپذیرفته است. تردیدی نیست که برخورد انتقادی با آرای ایرانی و مهمتر از آن شعر حجم که طی سالهای اخیر بار دیگر در کانون توجه قرار گرفته، قطعی خواهد بود اما این برخورد تنها از درون نظریه ادبی میتواند راه به جایی ببرد وگرنه نتیجه آن همان میشود که در پانوشتها موجود است.
مساله اما وقتی شکل بغرنج پیدا میکند که موسوی همین لحن جدلی را با شدتی مضاعف در بررسی موخره «خطاب به پروانهها» به کار میبرد. آنجاست که دیگر خواننده با یک لتریسم تمام عیار مواجه میشود: از محاجه مفصل بر سر اینکه براهنی در «چرا من دیگر شاعر نیستم؟» ترم نیمایی «دکلاماسیون طبیعی» را به صورت «دکلاماسیون طبیعی کلمات» به کار برده، تا اینکه معلوم نیست آن ثنویتانگاری که او به نظریه نیما نسبت میدهد، دکارتی باشد یا مانوی.
خیزی که یادداشت موسوی برمیدارد، هیچ به آن نقطهای نمیرسد که خطوط نظری موخره را قطع کند و سویه جدلی آن صرفا در حد یک مچگیری باقی میماند؛ چنانکه بلافاصله پس از آن در یادداشتی جداگانه به بحث جهان مدرن و بحران معنا میپردازد تا با ادبیاتی سراسر کنایی نتیجه بگیرد برنهادههای نظری براهنی در آن موخره ربطی به این بحران ندارد. گویی تاریخ نظریه ادبی در حوالی دهه ۶۰ میلادی خاتمه یافته و تا آنجا به این تاریخ استناد میکند و پیاپی ارجاع میدهد که خبری از جریانات دانشگاه ییل و شاعران شعر زبان نیست. گرچه پس از این یادداشت هم یادداشت دیگری در فهرست پانوشتها تحت عنوان «فمینیسم و نوشتار زنانه» به چشم میخورد و آن یادداشت هم سرجای خودش قابل بررسی است، اما کار موسوی در این کتاب در همینجا تمام میشود. همینجاست که نظریه به ضدنظریه تبدیل میشود: نتیجه آنکه با وجود همه جامعیت نظری که ممکن است به رخ کشیده شود، هیچ جهش نظری اتفاق نمیافتد.
همینجاست که تاریخ به ضدتاریخ تبدیل میشود و جای آنکه گسترهای باشد برای ظهور آگاهی، هرگونه آگاهی تازهای را با خودارجاعی سرکوب میکند. دریغا درست و درست همینجاست که نیما به ضدنیما تبدیل میشود: نه یک دال تهی که ناگهان از هیچ سر برمیافرازد و تاریخ عمودی شعر فارسی را میشکافد، بلکه یک دال مهتر تو پر که همچون عمود این تاریخ برساخته میشود تا مبادا آب بیاید و خوابگه مورچگان را ببرد. خواستِ پانوشتها، اگر آن خواست مدرسی نباشد، قطعا بر ساختن این دال تو پر است.