● در سینما زیبا، در اجتماع ضایع
جنگ جهانی دوم، کشور فرانسه در اشغال آلمان نازی؛ صدای بمب و خمپاره در شهر پاریس قطع نمیشود. صدای شلیک گلوله تنها لالایی بچه یتیمهای فرانسوی است. بچههایی که دیگر مادری ندارند تا برایشان آواز امیدبخشی بخواند. هرچند امیدی هم نیست. پاریس تا فروپاشی فاصلهای ندارد. اما....
جورج برای خودش مأموریتی دیگر قائل بود. شهر چه سقوط میکرد، چه نمیکرد او باید وظیفهاش را انجام میداد. با کیسهای در دست به سمت پناهگاهی که برای خودش در دل زمین در حومه شهر درست کرده بود میدوید. هر شب همین بیم را داشت نکند سربازی به او مظنون شود، تفتیشاش کند و گنجاش را از او بگیرد. ولی نه، آن شب هم شانس با او همراه بود و کسی او را ندید. به سلامت وارد پناهگاه شد و در را پشت سرش بست. حالا در گوشه امن خودش بود. در پناهگاهی که برای فرار از واقعیت ساخته بود. ناگهان احساس کرد کسی میانه سالن ایستاده و او را نظاره میکند. دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد و کیسه از دستش افتاد. حلقههای فیلمی که با زحمت از میان مخروبههای سینما بیرون کشیده بود، روی زمین غلتید و یکیشان به آن شخص برخورد و او افتاد. تازه آن وقت بود که فهمید چه اشتباهی کرده است. با لبخندی از سر آسودگی خیال جلو رفت و آدم آهنی فیلم متروپلیس (۱۹۲۹) را از کف زمین برداشت. موزهاش سالم و هنوز کسی جز او نتوانسته بود به حریم آن نفوذ کند. موزهای که به همراه سرگذشت او همه را شگفت زده کرد و نام او را با سینما عجین ساخت.
نام این جوان «جورج ملییس» بود. یکی از آن عشاق سینه چاک سینما. سینما با این شیرین عقلا (جمع شیرین عقل) پیوند خورده است. کسانی که در عوالم خودشان به سر میبرند و روابط دنیای واقعی تأثیری روی عملکرد آنها نمیگذارد. مثل این که دیوار حائلی بین خودشان و دنیای واقعی کشیده باشند. البته شنیدن سرگذشت چنین انسانهایی در کتابهای داستانی یا دیدن آنها در فیلمهای سینمایی شاید جذاب باشد ولی در واقع و در عرصه زندگی اجتماعی رفتار چنین انسانهایی نه تنها جذاب نیست بلکه میتواند بسیار آزاردهنده هم باشد. فرض کنید در بحبوحه آتشسوزی یک خانه، پدری به جای نجات بقیه اعضای خانواده، اسباب و اثاث خانه را از دامن حریق بیرون میآورد. آیا چنین آدمی شایسته ستایش است؟ کسی که چشماش را روی تمام واقعیتها و آسیبهای پیرامونش میبندد تا مثل کلاغی که در آشیانه خودش اشیاء قیمتی میاندوزد، مجموعهای از فیلمهای مورد علاقهاش را جمع کند؟
● راز جذابیت
پس چرا چنین شخصیتهایی وقتی پا به عالم سینما و ادبیات داستانی میگذارند ناگهان تبدیل به جذابترین شخصیتهای قصه میشوند؟ به نظر من باید دلیلاش را در ذات سینما جستوجو کرد. سینما سرزمین عجایب آلیس است. آنجا که رؤیا و واقعیت در هم میآمیزند تا آلیس بی دست و پا و ضعیف تبدیل به قهرمان قصه خودش شود. همه ما دوست داریم قهرمان باشیم و سینما جایی است که در آن میتوان به این نیاز پاسخ گفت. سینما جایی است که پسر خجالتی و درسخوانی مثل پیتر پارکر با نیش یک عنکبوت تبدیل به اسپایدرمن میشود و از قدرتش در مسیر خوبی استفاده و آدم بدها را با خاک یکسان میکند. سینما جایی است که یک کارمند میتواند توی روی رئیساش بایستد، سینما جایی است که دختر خل و چلی مثل بریژیت جونز، مارک دارسی وکیل را به دست میآورد نه ناتاشای درسخوان و مدیر و مدبر و بالاخره سینما جایی است که شخصیت اصلی به دختر مورد علاقهاش میرسد. همه ما با رفتارهایی در اطرافمان مواجه میشویم که باعث میشود از شدت عصبانیت دندان قروچه کنیم ولی به دلیل موقعیتمان نمیتوانیم دست از پا خطا کنیم. آن وقت چه دارویی بهتر از انتقامی از جنس «بیل را بکش» ممکن است گیرمان بیاید تا با آن همذاتپنداری کنیم؟
واقعیت این است که ما همگی انسانهایی هستیم از جنس دکتر نیما افشار. انسانی در محدوده روابط و هنجارهای اجتماعی. آن وقت است که در تقابل با چنین شخصیتی که بسیار شبیه به خودمان است، شیفته پرستو شیرزاد میشویم که در یک آزادی کامل و دنیای شخصی سیر میکند. کسی که بدون توجه به آداب اداری نه رابطه رئیس و مرئوسی میشناسد و نه آداب در زدن را رعایت میکند. وجود و ماندگاری چنین شخصیتهایی در عالم سینما و تلویزیون نشان دهنده میل به این عقدهگشاییها در میان تماشاگران در طول عمر سینما است و الا چه کسی حاضر است یک منشی با مشخصات او را حتی برای یک روز تحمل کند؟!
● شیرین عقلها برای همیشه
از همان ابتدا شخصیتهایی مثل لورل وهاردی، چارلی چاپلین، جری لوئیس و باستر کیتون که در راستای رسیدن به اهداف شخصیشان هزار جور گند بالا میآوردند، برای مردم جذابیت داشتند. فصل مشترک این شخصیتها هم جدیت وصفناپذیرشان در راه رسیدن به اهداف احمقانهشان است. مثلا یادم هست در فیلم ایستگاه اتوبوس (۱۹۵۶) شخصیتی داشتیم به نام «بو دکر»، او کابویی بود که همراه مرادش زندگی میکرد. مرادی که در ابتدای فیلم به او گفت: «بو! من به تو گفتم شنا یاد بگیر و تو بلافاصله پریدی وسط آب و یک شبه شناگر شدی. بهت گفتم اسب سواری یاد بگیر، تو هم بلافاصله پریدی پشت اسب. حالا بهت میگم که کمکم وقتشه که زن بگیری» و بو هم که تا آن زمان در روستا زندگی میکرد، به سمت شهر راه افتاد تا همانطور که با کمند گاوها را میگرفت، یک زن بزند زیر بغلش و برگردد. غافل از اینکه زن گرفتن واقعا معنای گرفتن نمیدهد! بلاهت این شخصیت و جدیتاش در راستای رسیدن به هدف، موقعیتهای کمیک جالبی را در فیلم ایجاد کرده بود که هرگز از یادم نمیرود. هر چه قدر ملاکهای بو برای انتخاب همسر (که محدود میشد به زن بودن طرف) سادهانگارانه بود، دلایل «چری» برای قبول نکردن پیشنهاد ازدواج او نیز ۱۰ برابر احمقانهتر بود. چری نقشهای داشت که مسیر زندگیاش را نشان میداد. او همیشه روی یک خط صاف در این نقشه حرکت کرده بود که در نهایت بههالیوود ختم میشد و میگفت اگر با «بو» ازدواج کند باید مسیر زندگیاش را کج کند. با وجود بلاهتی که در هر دو طرف این رابطه عشقی وجود دارد، جذابیتی وصف ناشدنی دارند که در نهایت، تماشاگر هم خواهان رسیدن این دو به یکدیگر است.
چرا باید شخصیت «فارست گامپ» برای مخاطب آمریکایی آنقدر جذاب باشد که تبدیل به یکی از پرفروشترین فیلمهای سینمای این کشور شود؟ فارست گامپ فیلمی بود درباره زندگی شخصیتی به همین نام که از عقبماندگی ذهنی رنج میبرد و اعتقادش به ۲ زن یعنی مادرش و دوست دوران کودکیاش جنی، او را در مسیر مصائب ۵۰ ساله آمریکااز جمله جنگ ویتنام پیش برد و موفقیتهایی را کسب کرد که نه در پی آنها بود و نه حالا که آنها را به دست آورده، تغییری در رفتارش ایجاد شده بود. او بی تفاوت به تمام این مصیبتها، فقط با منطق خودش از کنار آنها عبور میکرد بدون اینکه از آنها تأثیری بپذیرد.
● شیرین عقلهای وطنی
دیگر مؤلفه شخصیتهای شیرین عقلها، آن است که در آن چه میخواهند صادق و بی پروا نیز هستند. مثلا شخصیت شادی در سریال پاورچین که رشته احمقانه کتابگذاری را میگذراند و در رقابت با نگار فروزنده برای به دست آوردن دل سپهر همه کار میکرد و در نهایت با وجود بازنده شدن در تک تک تلاشهایش باز هم به مراد دلش رسید. یا شخصیت بهنوش بختیاری در سریال خانه به دوش که تنها دغدغهاش شوهر کردن بود و اصلا درگیر ورشکست شدن پدر و روابط پیچیده با خانواده خالهاش نبود و اگر دماغی عمل کرده بود یا زبان انگلیسی یاد میگرفت فقط و فقط در راستای ازدواج بود و بس.
● شیرین و دوست داشتنی
در چنین فضایی باید پذیرفت که پدیدههایی مثل خانم شیرزاد، پت و مت، هومر سیمپسون، چاق و لاغر، آقای جبلی در فیلم ورود آقایان ممنوع و سیدنی کمپبل در سری فیلمهای ترسناک scary movie، همواره جایگاهشان را در ذهن و فکر مخاطب ایرانی و جهانی حفظ خواهند کرد.