امروز سه‌شنبه 13 مرداد 1405

Tuesday 04 August 2026

همیشه فاصله یی هست


1401/08/01
کد خبر : 41237
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 93 نفر
تصور کردن، پیش چشم آوردن یک لنگه کفش چرمی کاملاً نو زنانه وسط چهارراهی در هونولولو بهترین آغاز نمادین برای سفری یگانه است که «ریچارد براتیگان» در پایان عمر کاری اش در رمان «یک زن بدبخت» به تصویر کشیده است. خود تنها بودن یک لنگه کفش در یک چهارراه نشان از سرگشتگی دارد. نویسنده و شاعری که در پی چاپ این سفرنامه نبوده، حالا کارش به دست ما رسیده است. اثر هم به ژانر «سفرنامه» تعلق دارد هم به ساختار روایی یک «رمان» نزدیک می شود. از میزان خیالی بودن یا واقعی بودن آن خبری نداریم. فقط می دانیم راوی اول شخص از سفرش به جابه جای امریکا می گوید. او بدون اینکه خود را جدی بگیرد (گاه بی رحمانه خود را مورد تمسخر قرار می دهد) به ساختن یا نوشتن یا انتقال مستقیم تجربه اش می پردازد. هرگز سر آن ندارد که خود را تافته یی جدابافته بداند و اگر هم بداند در معنای غیرارزشی اش آن را جسته و بیشتر وقت ها شما برای مردی که چنین در امریکا سرگردان است، دل می سوزانید. او به شدت تنهاست و از برقراری ارتباط با دیگران ناتوان. غالب شبکه روابط انسانی که پیرامونش را گرفته شکل بیمارگونه یی دارد. از خود می پرسید آیا پیش از این هم او اینچنین سرگشته میان امریکایی ها زیسته است؟ راوی اول شخص این کتاب را اگر خود «براتیگان» در معنی دقیق کلمه بپنداریم، در درجه اول ناچار به نگاهی روانشناسانه نزدیک می شویم چون او خواه ناخواه قهرمان اصلی کتاب است. اوست که به سفر می رود، اوست که تنهایی اش را برای ما می سازد، اوست که از روابط با دوستانش می گوید و سرانجام اوست که اعلام می کند قلم را زمین گذاشته و از شرکتی که دفترچه یی ۱۶۰ صفحه یی ساخته یا تولید کرده، تشکر می کند. بیشتر شبیه خداحافظی نمایشی یک هنرپیشه تئاتر از روی صحنه برای همیشه است؛ لحن راوی در صفحات آخر. او اشاره یی کوتاه دارد به زندگی و این اوج نگاه غمبار او را می سازد. اوج دریافت یک صفر توخالی بزرگ از سفری که پشت سر گذاشته و خاطراتی که جسته و گریخته نوشته است. او یک درون آسیب دیده دارد. نه به خود رحم می کند، نه به دیگران. شاید زیبایی این روایت بعد از وجه طنزآلود و بی رحمانه اش، عدم اشاره به گذشته یا استفاده از تکنیک فلاش بک و پرداختن صرف به روزمرگی باشد. این روزمرگی یا روزنوشت های براتیگان باعث می شود بیش از هر چیزی داستان به زمان حال روایی نزدیک و همسفری و همدلی و همذات پنداری و سایر اینهمانی ها را در ما برانگیزد؛ مشخصه یی که سبب می شود کتاب در یک نشست خوانده شود هر چند بعد از مطالعه کتاب فصل هایی درخشان وجود دارد که دوست دارید به آن برگردید. تصویرهایی «براتیگان» از خودش یا قهرمان اصلی کتاب به دست می دهد که ارز ش بارها خواندن دارد؛ تصاویری برخاسته از دل روزمرگی مثل لحظه یی که او ساندویچ سوسیسی می خرد و بعد محو تماشای کلاغ ها می شود. بعد ساندویچ را برای آنها می اندازد و محو تماشای سوسیس خوردن کلاغ می شود. در همین حال این کتاب به همان ژانر معروف «جاده یی» تعلق دارد یعنی نویسنده ساکن امریکا مسافر قاره یی می شود که در آن ویژگی های این جغرافیا به شکل مشخصی دیده می شود؛ امریکایی که در آن زیبایی به ندرت یافت می شود. برخلاف آنچه سینمای هالیوود سعی در برجسته کردن آن دارد و تکیه بر رویای امریکایی بیشتر نویسندگان پیشرو این سرزمین، قاعده های جاری اجتماعی آن را به شیوه یی عیان و عریان به نمایش می گذارند، مثلاً وقتی از دیدار دوستی در نیویورک سخن می گوید و دزدی و قتل و تجاوز که در محله آن رخ داده و باعث می شود آنها نتوانند با هم دیداری داشته باشند. به راحتی در این بخش میانی اثر ما به سطحی بودن روابط در امریکا پی می بریم. دوستانی که به دیدار همدیگر تمایل دارند در سایه وقایعی جنایی از یکدیگر دور می شوند. همه چیز در امریکا گویی به سرعت برق و باد اتفاق می افتد. فرصتی برای برقراری یک رابطه انسانی محکم و پایدار وجود ندارد و همه روابط تابعی است از شرایط اجتماعی بغرنج و پرتنش. راوی با خوشحالی به بوفالو آمده و می داند که قرار است اوقات خوشی را بگذراند ولی تنها چیزی که رخ نمی دهد خوشگذرانی است. او می خواهد روز خوبی را با دوستش و همسرش بگذراند اما دوستش با صدایی غم انگیز به او زنگ می زند و می گوید در همسایگی شان جنایتی اتفاق افتاده. سه دزد درصدد ورود به خانه دوست راوی برمی آیند و برای همین همه چیز به کابوس بدل می شود. اما لحن نویسنده در این لحظه ها پر از ترس یا خشم یا اندوه نیست. همه چیز را به گونه یی روایت می کند که در عالم واقع اتفاق می افتد. سرد، بی روح، با صدایی طنز آلود و ناباور به روایت دیدار از خانه دوستش می پردازد. در این قسمت فضاسازی و ساختن خانه دوست از خود آدم های روایت پررنگ تر می شود. «چند دقیقه بعد دوستم با چهره یی که از پریشان حالی اش حکایت داشت، وارد شد. ردی از دزد پیدا کرده بود. به اتفاق رفتیم بیرون و در جایی از خانه چشم مان افتاد به یک کارد سلاخی که روی زمین افتاده بود. از آن کاردهای سلاخی که در فیلم های ترسناک برای سرگرمی آن گروه از تماشاگران سینما نشان می دهند که دوست دارند ببینند چطور آدم را با یک کارد مثله می کنند. کارد سلاخی روی زمین افتاده بود، اصلاً سرگرم کننده نبود.» (ص ۵۸) کارد سلاخی ناگهان وارد بطن یک رابطه انسانی می شود. حضور خود را اعلام می کند. سرد و بی محابا. همه چیز تحت الشعاع این عنصر خشن قرار می گیرد. چند سطر جلوتر آنها به اتفاق به تورنتو می روند. چنان سریع و گذرا از روی اتفاق های سریالی می گذرند که گویی مساله مهمی نبوده است. این ویژگی روایی در همه جای کتاب دیده می شود، چه وقتی از سوسیس خوردن کلاغ می گویند چه هنگامی که از یک قبرستان تصویر داده می شود. گویی خاصیت این جغرافیا در زمانی که روایت در حال رقم خوردن است، عبور می کند. او مسافر کوچولوی فضایی است که در آن به هیچ چیز نمی توان تکیه کرد. نه از آتشفشان خبری هست نه از گل سرخ و خانه یی. همه چیز فقط راوی را در زمان رو به جلو هل می دهد. او حتی وقتی پایش می شکند هم نمی تواند روی این حادثه متمرکز شود. می توان گفت طنزآلودترین بخش کتاب مربوط به روزهایی است که راوی به پای خودش هم حسی ندارد. از شکستن آن به گونه یی می گوید که گویی لیوانی دم دستی افتاده و لبه آن شکسته و اینکه دیگران چرا از او می پرسند که پایش شکسته، آزارش می دهد. بارها می گوید چه اهمیتی دارد که پای من چطور یا چرا شکسته است. او به شکلی غیرمستقیم می خواهد بگوید وقتی کسی به تنهایی عمیق او اعتنایی ندارد چرا مساله یی مثل شکستن پا اینقدر مهم می شود. اصلاً آیا کسانی که از او می پرسند چطور شد پایت شکست، واقعاً نگران او هستند یا بیشتر از سر رفع تکلیف یا برطرف کردن حس کنجکاوی است که از او چنین پرسشی می کنند. «هیجان زده می پرسند؛ «چطور شد که پات شکست؟» یا خودشان را به بی خیالی می زنند و مثلاً می گویند؛ «هان، چی شد، پات شکسته؟» - آره. شکسته دیگه. اما دست بردار نیستند. به جزییات هیجان انگیز علاقه دارند، در حالی که اتفاق هیجان انگیزی نیفتاده است. داستان پاهای شکسته بسیار پیش پا افتاده است. در واقع آدم در وقت نامناسب، در جای نامناسبی بوده و بعدش هم مشتی کلسیم ترک برداشته. من صدها داستان درباره پاهای شکسته شنیده ام.» (ص ۹۴) «ریچارد براتیگان» شاید نمی خواسته این کتاب چاپ شود. خودش تاکید کرده که کتاب را یک بار از ابتدا تا انتها نوشته ولی نوع ارائه این روزنوشت ها به گونه یی است که از یک کار ماندگار هیچ کم ندارد. روزبه روز این روزمرگی امریکایی جذابیت خاص خودش را دارد. از آدم هایی می گویند که محکوم به زیستن در جغرافیایی هستند که پوسته یی از شکل انسانی بر سر روابط کشیده اند و اگر از بخت بد کسی نویسنده باشد یا طبعی حساس داشته باشد اولین قربانی این نظام دقیق نابودکننده است؛ نظامی که چنان پیچ و مهره هایش محکم شده اند که راه فرار بسته شده است. در این جغرافیا هر کسی اگر مانند «براتیگان» فکر کند محکوم به تنهایی است. نویسنده یا قهرمان یا راوی اول شخص فقط لحظه هایی تنها نیست که در جمعی داستان می خواند؛ در میان اندک آدم هایی که شبیه او هستند. اما سوال اینجاست که این آدم ها مگر چند نفرند؟ و مگر همیشه با هم اند؟ این درد درمان شدنی نیست و همیشه فاصله یی هست و مهم تر اینکه براتیگان بدون اشاره به فاصله یی که با مرگ زنی که خود را از میان برده، خود این فاصله را درمی نوردد. سایه این زن همسایه در زمانی نامناسب در جای نامناسبی بر سر آقای نویسنده افتاده، حالا چه فایده که حاصلش کتابی باشد در دست های ما به نام «یک زن بدبخت».
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/41237
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید