هنوز در فکر آن کلاغ ام در دره های یوش ، با قیچی سیاه اش، بر زرد برشته گندم زار، با خش خشی مضاعف، از آسمان کاغذی مات / قوسی برید کج، و رو به کوه نزدیک، با غارغار خشک گلوی اش، چیزی گفت، تا دیرگاهی آن را، با حیرت، در کله های سنگی شان، تکرار می کردند، گاهی سوال می کنم از خود که، یک کلاغ / با آن حضور قاطع بی تخفیف ، وقتی،صلات ظهر، با رنگ سوگوار مصرش ،بر زردبرشته گندم زاری بال می کشید، تا ز فراز چند سپیدار بگذرد ، با آن خروش و خشم ، چه دارد بگوید، با کوه های پیر، کاین عابدان خسته خواب آلود، در نیم روز تابستانی، تا دیرگاهی آن را با هم، تکرار کنند؟
چند سال پیش بود که برای نخستین بار با این شعر احمد شاملو در گزیده اشعارش برخوردم. ندانستم یا شاید نخواستم که بدانم. پس بی تفاوت چنان که گویی هیچ نخوانده ام، به روزمرگی ام بازگشتم. چند ماهی گذشت تنها سحر یک واژه بود که بازگرداندم. کتاب را گشودم. ورق زدم و میان آن همه برگزیده شعر، به دنبال کلاغی در دره های یوش می گشتم.
خواندمش. دوباره خواندمش. یک کلاغ پیر. آنهم در دره های یوش! که می توانست باشد جز ...!؟ میان آن همه پرنده های رنگارنگ; چرا کلاغ؟ میان آن همه آواز نکو; چرا غار غار؟
آوازهای پیر یوش را با غارغار کلاغ چه کار؟ کمان بلند (معنای نام نیما) شعر کجا و قلوه سنگی بی ارزش در دست های کودکی بازیگوش کجا؟ اما شاملوی تیزاندیش، تلاش اش کشیدن طرحی حقیقی از ابعاد ناشناخته نیما بود. کسی چه می داند؟ شاید کلاغ نیز فرزند اندیشه نیما یا خود نیما باشد. یوش نیز سرزمینی باشد به گستردگی میهنمان و کوه ها ....
در میان کوه های سر به آسمان کشیده البرز، دره ای بود که دو سوی آن در امتداد هم و ایستاده در برابر هم، تاریکی را در هر طلوع و غروب، در سیاه چال دراز کشیده در امتداد رود، زندانی می کردند. زندان بانانی پیر و بی حوصله. با کله های سنگی و قامت ایستاده شان در دو سوی دره، شبیه به پیرانی بودند که از سکوت کسل کننده، به چرتی جاودانه فرو رفته بودند. چرتی کهنه که اگر کلاغی از راه نمی رسید بیشتر به مرگ می ماند تا خواب، اما یک کلاغ ساده روستایی، با آن رنگ قاطع بی زینتش که جای هیچ فریبی نمی گذاشت، چنان غارغاری سر داد که سکوت منجمد دره را به یک مجال تنگ، در هم فروشکست و چرت هزارساله کوه های پیر را که مرگ نیز نمی توانست پاره اش کند، با اولین هجای غارگونه اش در هم درید. کوه ها گیج و مضطرب; چون به گوش های فرتوت خود اعتمادی نداشتند، آرام پلک های ورم کرده شان را باز کردند. ناگاه غبار هزارساله فرسودن، از پشت پلک های آهکی شان، چون آبشاری از سنگ ریزه و شن به عمق دره سرازیر شد. پلک های خواب آلوده سنگین و نور کورکننده آفتاب. درست شنیده بودند; صدا، صدای یک کلاغ بود. غارغار یک کلاغ سمج که بی توجه به آنهمه تابلوی ]پرواز کلاغ ها در آسمان کوهستان ممنوع[، بال به گستره دره کشیده بود و هر لحظه با صدایی رساتر آهنگ غارغارگونه خود را فریاد می زد. ]آی کوه ها که...[ در ذهن ماسه ای کوه های پیر درک حضور آن کلاغ، بی شک عذاب گناه خفتنی بود که چون بختکی سیاه، بر جسمشان آوار گشته بود. برای مغزهای آفتاب خورده شان، درست در زل آفتاب سوزناک تابستان، این اتفاق پایان کار بود. آن کلاغ با آن جسم حقیر و وسعت ناچیز بال هایش، چه داشت که تنها وزن سایه اش، سینه های غول های سنگی چندین هزارساله را سیاه چال نفس های عفونت گرفته شان می کرد.
در آن غارغار چه بود که از طنین پژواکش عابدان پیر، معنی سقوط را از قله های دروغین سنگ ریزه ها و حرف های درشت و وحشت فروشکستن و مرگ را در سیاه چالی که خود روزگاری زندانبان آن بودند، چون حقیقتی ناشناخته در کله های سنگی شان تکرار می کردند. او صخره های پیر را چنان به سخره گرفته بود که باورش سخت می نمود که او تنها برای سرودن آمده باشد، اما کلاغ دره های یوش چنان بی توجه و پراشتیاق غارغار می کرد که گویی او را جز سرودن، خیالی نبود. چگونه می شد در راستی آن حضور قاطع بی تخفیف، اندکی شک کرد. کوه های پیر یوش از درک وحشت و سقوط کابوس واژگون شدن فریاد می کشیدند و تکفیر می کردند. با دهن های بدبوشان از فرط خشم و کینه به جای بزاق، خرده سنگ به هر سو پرتاپ می کردند. آری برای کله های سنگی شان درک این سرود لخت با واژگان جهنمی اش گناهی بزرگ بود. چگونه می توانستند کوه های پیر به شعرهای یک کلاغ، در ظهر داغ تابستان گوش فرا دهند. آنان، فرزندان قاف بودند و چله نشینان طریقت واژگونه وار واژه در پرنیان شعر فروبردن. کودکان لقاحی آسمانی و وارثان غرور فاخر زبان سنگ زاییدن بودند، سنگ نوشیدن و سنگ زدن به بال هر کلاغ سمج، تا نکند از غارغار خشک بی وزنش، ذوق مرغک های واژه خوار را که از مدفوع شان نیز حتی درخت شعر می روید، به ناگاه کور شود.
آری اینجا حریم عشق بازی هزارها، بلبل ها و مرغ عشق های بی جفت بوده است و روزگاری پایگاه پرورش سی مرغ جهش یافته تا بلکه با بخیه و چسب در سلوک قاف سیمرغ شوند. با به آتش کشیدن هزار پرنده بی بال و پر، مرکز کشف حقیقت ققنوس بوده است.
اینان نگاهبانان اصالت شعر بودند. یک کلاغ چیزی برای سرودن، برای گوش های بی حوصله کوه های فسیل فکر نخواهد داشت، اما آن روز که کلاغ پیر، با آن حضور سیاهش، سایه بال هایش را از روی شانه های گداخته کوه ها برای همیشه برداشت، نمی دانم کلاغ پیر، چه در گوش هایشان خوانده بود که برق شکی در ماتی چشم های سنگی شان پدیدار شده بود.
آن ها به امید تمام شدن کابوس شوم، پلک های آهکی شان را آرام به روی هم فشار دادند. غافل از آنکه کلاغ پیر با غارغار خود مغزهای منجمد عابدان یوش را چنان تسخیر کرده است که تا هزاران سال، پژواک غارغارش دقیق، چون همان هجای آغازین، تکرارکنان پرواز قاطع یک کلاغ پیر را در خاطرات رسوب کرده شان به تصویر خواهد کشید.
کلاغ پیر از فراز قله های سر به آسمان کشیده البرز تا دورترین آب های جنوب پر کشید. از هرجا که گذشت سرودی خواند و با هر غارغارش سفال روزمرگی اندیشه هامان را شکست و پیش از آنکه مجالی برای گرفتن گوش هایمان پیدا کنیم، واژه عصیان را به مغزهای کوکی یمان تزریق کرد.
شاید هیچ پرنده ای در به تصویرکشیدن نیمای عصیان گر، بضاعت کلاغ را ندارد. بعدی که از آن کمتر شناخته ایم. شاید شاملو نیز با یک کلاغ، وفاداری و اعتقادش را به سنت شکنی و هنجارستیزی نیمایی حتی بیشتر از شعر نیمایی به تصویر می کشد.
نیمای یوش پرنده بود. پرنده نیز مردنی است. او نیز درست در روزهای آغاز زمستان مرد و ایمان آورد به آغاز فصل سرما. او مرد، پیش از آن که بتواند نخستین دفتر چاپ شده کامل شعرهایش را با دست های خود لمس کند. آنقدر نماند تا جوانی در خیابان کتاب او را به دست گیرد و به سویش بدود و با حرارتی تاثیرگذار بگوید:
- من کتاب تو را بسان نامم همراه خود به هر جایی می برم. من از راهروهای پیچ در پیچ "افسانه"ات عشق را تعریفی دیگرگونه یافتم. بی شک شعر تو زبان عشق و اعتراض نسل من است. نیما نیز که دلش ناگهان گرم می شد با تمام وجود، شادمانه فریاد می زد:
- شما را گفتم یک نفر، تنها یک نفر کافیست تا درخت رنجم را به بار بنشاند. باید به عالیه نیز خبر دهم که بداند بیهوده نجنگیدیم.
نیمای یوش! کاش اینجا بودی تا ببینی که نوادگان دشمنانت که روزگاری نه چندان دور به خاطر شعرت تمام دشنام های زمین را به سویت می خواندند، اکنون در کتابخانه های کوچکشان اگر هیچ نباشد، دفتری از شعر نیمایی هست. تو نیز همین را می خواستی. اگر چه دفتری از تو نباشد. بزرگوار درخت رنج ات به بار نشست. به عالیه خانم نیز بگو، شاد می شود. نیمای عزیز! نمی دانم شاید خوب شد که مردی و نیستی که ببینی بیشتر مردمان دیارت، حتی یک قطعه، حتی یک سطر، از شعرهای تو را نخوانده اند. می دانم دلت بزرگ است و انتظاری هم نداری.
نیمای دره های یوش! اینجا کسی در انتظار تو نیست. نگران که هستی؟ ما؟ خیالت راحت. ما آنقدر خوشیم که حتی وقت نمی کنیم که غبار از کتاب شعرت بزداییم. آنقدر دلخوشیم که تا چندی دگر در یادمان کم رنگ می شوی. غمگین نباش، بی شک فراموش نمی شوی; چراکه شعر نیمایی، نام پدرش را چون تابوت بر دوش می کشد. آنقدر خوشبختیم که یادمان خواهد رفت، به کودکان فردایمان بگوییم "نیما" که بود، ولی آن روز بی شک فراموش می شوی. به دل نگیر. قول می دهیم که زود به دیدنت بیاییم و اگر آن وقت آنقدر زنده نبودیم که بخواهیم فراموشت کنیم، کلاغ شعرت را در حیات خالی خیالمان می پرانیم. چه لذتی دارد، غارغار یک کلاغ، وقتی که مغزمان از روزمرگی و تکرار بیهوده زندگی، سنگ گشته است.