حتما در زندگی با انسان های معمولی برخورد کرده اید که با وجود نداشتن هوش بسیار بالا، توانایی مالی اندک و بی بهره بودن از هر آن چه عوامل موفقیت انگاشته می شود، انسان های بسیار موفقی هستند. انسان هایی که نه فقط در زندگی خانوادگی و شغلی خود بلکه در تمامی ارتباطات اجتماعی، روابط بین فردی و کسب احترام دیگران نیز موفق هستند.اگر کمی به چند نفر از موفق ترین افراد در زندگی تان فکر کنید و به خصیصه های مشترک آن ها بیندیشید، درمی یابید بیشتر آنها علاوه بر داشتن خانواده ای شاد، ارتباطات شخصی بسیار قوی دارند و نسبت به دیگران حتی با اندکی آشنایی علاقه و مودت نشان می دهند. این افراد از زندگی احساس رضایت بیشتری می کنند، عواطفشان را بدون نخوت بیان می کنند و اعتماد به نفسشان عاری از هر خودنمایی است.واقعیت این است که تفاوت بین این افراد با دیگران هوش هیجانی یا EQ آن هاست.
مطالعات روان شناسان طی سال ها تحقیقات نشان داده است که ضریب هوشی بالا به تنهایی لازمه موفقیت فرد نیست و فرد موفق به مجموعه ای از شایستگی ها و توانایی های ضروری برای رسیدن به موفقیت نیازمند است. اولین بار در سال ۱۹۹۰ روان شناسی به نام «سالوی» اصطلاح هوش هیجانی را برای بیان کیفیت و درک احساسات افراد، همدردی با احساسات دیگران و توانایی اداره مطلوب خلق و خو به کار برد. تئوری هوش هیجانی دیدگاه جدیدی درباره پیش بینی عوامل موثر بر موفقیت و همچنین پیش گیری اولیه از اختلالات روانی فراهم می کند که تکمیل کننده علوم شناختی است.
در واقع با شناسایی هوش هیجانی امکان درک علت ناموفق بودن افراد با ضریب هوش بالا در زندگی و موفقیت غیرمنتظره افراد دارای هوش متوسط میسر شد. این بحث که یکی از جدیدترین مباحث روان شناسی نوین است طرفداران بسیاری دارد و محققان روز به روز به اهمیت بیشتر آن در زندگی مردم پی می برند.
از این رو به سراغ زارعی کارشناس ارشد روان شناسی بالینی رفتیم تا از او درباره هوش هیجانی و اهمیت آن بپرسیم. زارعی هوش هیجانی را چنین توصیف می کند: هوش هیجانی شناخت، کنترل و بیان به موقع و مناسب احساسات است.منظور از شناخت این است که فرد باید توان شناخت و پیش بینی احساسات خود را در موقعیت های مختلف داشته باشد. توجه داشته باشید که این موضوع ممکن است بدیهی به نظر برسد اما حتما تاکنون از اطرافیان خود شنیده اید که «نمی دانم چرا از فلانی بدم می آید»، «نمی دانم چرا بی دلیل احساس پوچی و بیهودگی می کنم.» شناخت احساسات می تواند در توانایی ما برای نشان دادن رفتارهای صحیح در موقعیت های مختلف بسیار موثر باشد.
بعضی عادت دارند همواره احساسات خود را سرکوب کنند، آن را پنهان کنند و روی احساسات واقعی خود سرپوش بگذارند. از سویی دیگر کنترل احساسات نیز بسیار مهم است. پس از شناخت احساسات خود همانند تنفر، عصبانیت، اندوه و اضطراب باید یاد بگیریم آن ها را کنترل کنیم.همچنین افراد با هوش هیجانی بالا می توانند احساسات دیگران را نیز شناسایی کنند به دوستان و اطرافیان به هر یک به اندازه کافی دقت و رسیدگی کنند و قدرت تحمل بالایی داشته باشند. آن ها هرگز در تعامل با دیگران افراط و تفریط ندارند از هرکس انتظار متناسب با خودش را دارند و توقع ندارند دیگران مطابق میل و علاقه آن ها رفتار کنند.
باید تاکید کرد که بیشتر مهارت ها در اثر تعلیم و تربیت رشد می کند و این موضوع در پرورش مهارت های هیجانی در کودکان صحت دارد. زارعی با اشاره به ریشه اصلی مشکلات رفتاری بسیاری از کودکان تاکید می کند: پشت بسیاری از این سوءرفتارها احساساتی نهفته است که باید آزاد و رها شود. بنابراین توجه و شناسایی این احساسات و آموزش بروز آن به کودکان می تواند کمک کننده باشد. کودکان باید احساسات خود را بشناسند سپس آن را ابراز کنند و توانایی کنترل آن را داشته باشند. برای پرورش هوش هیجانی کودکان باید ۵ قدم اصلی را برداریم. در اولین گام باید احساسات او را بشناسیم به عبارتی دلایل کارهای او را در احساساتش بجوییم. شناخت احساس از طرف والدین به آن ها کمک می کند بهتر بتوانند با کودک خود ارتباط برقرار کنند.در مرحله بعد باید با احساس او همدلی کنیم.
یعنی اگر عصبانی، مضطرب و یا ناراحت است به او بگوییم «می فهمم که الان عصبانی یا مضطرب هستی» به این ترتیب با او همدلی کرده ایم و هم زمان احساسات او را به زبان آوردیم. در واقع به او می گوییم و غیرمستقیم به او یاد می دهیم که احساسی که الان داری اسمش عصبانیت یا اضطراب است. به این ترتیب احساس او را به خودش شناسانده ایم. سپس به مرحله حل مسئله می رسیم و سعی می کنیم با همفکری او راهی پیدا کنیم تا احساس او را بیان کنیم. به عبارتی به دنبال بهترین شیوه بیان آن احساس با کمک خود او می گردیم. به کودک کمک کنیم با کلمات، نقاشی، بازی و... بهتر بتواند احساسش را بیان کند.
این روان شناس بالینی می گوید: والدین در رویارویی با احساسات کودکان خود چند دسته می شوند. والدین بی اعتنا که هیچ گونه اعتنایی به احساسات کودک خود نمی کنند، آن را کم اهمیت جلوه می دهند و یا نادیده می گیرند.والدین ناراضی از ابراز احساسات منفی کودک خود شکایت می کنند و به هیچ عنوان اجازه نمی دهند او احساسات منفی خود را ابراز کند، حتی در مواردی ممکن است کودکان خود را به خاطر این مسئله توبیخ و تنبیه کنند از سوی دیگر والدین بی عنان بچه ها را کاملا آزاد می گذارند و احساس کودک را می پذیرند و حتی همدلی هم می کنند اما قادر نیستند کودک خود را راهنمایی کنند. آن ها حد و مرزی برای بیان احساس کودک خود قائل نمی شوند. اما والدین راهنما بهترین گروه هستند زیرا ضمن درک، شناخت و همدلی با احساس کودک خود، او را راهنمایی می کنند. کودکی را تصور کنید که به مادرش می گوید از سگ می ترسد. والد بی اعتنا این حرف کودک را نشنیده می گیرد، والد ناراضی در پاسخ می گوید سگ که ترس ندارد، والد بی عنان او را در آغوش می گیرد، می بوسد و دلیل ترس را می پرسد و والد راهنما ضمن درک، شناخت و همدلی با کودک به او می گوید: «من هم وقتی بچه بودم از سگ می ترسیدم و وقتی می ترسیدم می رفتم توی اتاق یا هر کار دیگری».وقتی والدین نسبت به احساسات کودک بی توجهی می کنند کودک تصور می کند احساس آن ها نادرست، بی اعتبار و نامناسب است.
او فکر می کند دائما اشتباه می کند و در طول زمان قادر نیست هیجانات خود را کنترل کند. برخی کودکان نیز تصور می کنند بیان احساسات کار اشتباهی است و آن ها نباید احساسات خود را بروز دهند، این کودکان در طول زمان اعتماد به نفس خود را از دست می دهند، برخی نیز در تمرکز، برقراری دوستی با همسالان و سازگاری با محیط و کنترل احساسات و هیجان دچار مشکل می شوند. اما وقتی والدین به درستی با احساسات کودک برخورد کنند، کودک یاد می گیرد به خودش احترام بگذارد، احساساتش را بی دلیل مخفی نکند و راه برقراری ارتباط با دیگران را پیدا کند.اغلب والدین عادت دارند احساسات منفی کودک را نادیده بگیرند و با عمل خود نشان دهند وقتی او شاد و شنگول است، دوستش دارند و وقتی عصبانی است نه. در صورتی که این نوع عکس العمل نادرست است، باید عصبانیت و یا هرگونه احساس منفی کودک را پذیرفت و به آن احترام گذاشت. اغلب والدین در تعریف بچه خوب می گویند بچه ای که عصبانی نباشد، هیچ وقت اخم نکند، ناراضی نباشد، غر نزند، پرخاشگری نکند و به او می گویند من بچه ای را دوست دارم که همیشه شاد و خوشحال باشد، احساسات منفی اش را به زبان نیاورد. این اشتباه رایج اکثر والدین است. والدین باید به جای چنین توقعاتی به کودکان یاد دهند احساسات خود را بشناسند و آن را به طریق صحیحی بروز دهند. به قول ارسطو عصبانی شدن آسان است همه می توانند عصبانی شوند اما عصبانی شدن در مقابل شخص مناسب به میزان مناسب، به دلیل مناسب و به طریق مناسب آسان نیست.
بنابراین تمامی احساسات، حتی احساسات منفی جزو خصلت های طبیعی هر انسانی است و کودکان هم باید احساسات خود را بروز دهند و در این باره آ موزش ببینند. یکی دیگر از راه های پیشنهادی برای پرورش هوش هیجانی ایجاد محیط امن عاطفی برای کودک است به گونه ای که او بتواند با آزادی و امنیت خاطر درباره احساساتش با والدین صحبت کند. حتی اگر نظرات او مورد قبول والدین نیست نباید با او برخورد کنند بلکه سعی کنند با استدلال آن را توضیح دهند مثلا بگویند :« من می ترسم که با این طرز فکر به خودت آسیب برسانی».اگر بدانیم که طرز بیان احساسات و رویارویی با آن ها در رفتارهای ما تاثیر مستقیمی دارد، قطعا بهتر خواهیم توانست رفتارهای مناسبی بروز دهیم و در موقعیت های مختلف زندگی بهترین عملکرد را داشته باشیم. بهتر است آموزش مهارت های هوش هیجانی از دوران کودکی شروع شود اما حتی بزرگسالان هم می توانند با علم به اهمیت هوش هیجانی و انجام یک سری راهکارها در هر سن و هر مرحله ای از زندگی هوش هیجانی خود را پرورش دهند.