بسیاری از مسائل فلسفی از بستر اجتماعی آنها تفکیکناپذیرند و مسائل مربوط به فمنیسم از جمله آنهاست، در حالی که گاهی این مسائل خارج از بستر اجتماعی آنها در اجتماعی دیگر مطرح و به اشتباه همچون مسالهای فراگیر و جهانی مطرح میشود.
با خواندن مطلب کنونی درمییابیم مسائل مطرح در چارچوب تفکر فمنیستی مرتبط با مسائل جامعه شناختی است.
زنان در جامعه به چه گروهی تعلق دارند؟ آیا دستهبندی ایشان براساس موقعیت کاری در جامعه است یا مسئولیت خانهداری و فرزندآوری؟ شغل همسرانشان تعیینکننده گروهی است که به آن تعلق دارند یا موقعیت تحصیلی خانواده خودشان؟ برای یافتن موقعیت مناسب شغلی باید رنگین پوست بود یا سفیدپوست؟ از نگاه فمنیستها بسیاری از این ابهامها برانگیزنده مبحثی است به نام طبقه اجتماعی و کار و ارتباط جایگاه زنان با آن. به راستی زنان چگونه هویت خویش را بازمییابند؟
گرایش بسیاری از مباحث نظری فمنیسم در دوره معاصر به گسترش تحلیلی ملموس از فمنیسم تلفیقی و موضوعهایی خاص است که بر آنند به طور یکسان جنسیت (gender)، نژاد (race) و طبقه اجتماعی (class) را در بافتی جهانی بررسی کنند. این امر بدون مقید کردن خود به دستهبندیهایی چون لیبرال، رادیکال یا مادیگرایی، مبنای نخستین دستهبندیهای فمنیستی صورت میگیرد (مقایسه کنید با آثار دیویس، ۱۹۸۳؛ بروور، ۱۹۹۵؛... ). با وجود این تاکید بسیار زیاد بر موضوعهایی چون نژاد و قومیت را میتوان در آثارشان درباره زنان، طبقه و کار یافت. مثلا بروور نشان میدهد چگونه در تقسیمبندی نیروی کار با تمرکز بر نژادی خاص، زنان سفیدپوست طبقه کارگری و زنان آفریقایی ـ آمریکاییتبار این طبقه را از یک دیگر جدا ساختهاند. حتی تاریخ نشان میدهد تغییر در ساختار کاری بیشتر در جهت تداوم تقسیم نژادی است. به گفته هوکس زنان رنگینپوست و برخی فمنیستهای افراطی به طبقه و نژاد حساسیت بیشتری نشان دادهاند، در حالی که سایر زنان سفیدپوست فمنیست چنین حساسسیتی نشان ندادهاند. او دسته دوم را فمنیستهای اصلاحطلب نام مینهد. (هوکس، ۲۰۰۰)
در مباحث نظری درباره ارتباط میان جنسیت، طبقه اجتماعی ـ اقتصادی و کار، معمولا تعاریف این مقولهها فرض بدیهی انگاشته میشود و این امر در نظر برخی اندیشمندان مسالهانگیز مینماید؛ مثلا توکارچک و فی (۱۹۹۳) مجموعه مقالههایی عالی درباره حضور زنان طبقه کارگری در مراکز دانشگاهی دارند که در آنها سخن نویسندگان از موقعیت ابهامبرانگیزی است که این زنان خویش را در آن مییابند. علت این امر داشتن پیشینهای از خانوادهای فقیر و در عین حال عضو جامعه دانشگاهی شدن است. یک موضوع این است که آیا ایشان در این موقعیت همچنان به طبقه کارگری تعلق دارند و اگر ندارند آیا با ارتقا به طبقه متوسط به اصل خود خیانت میکنند؟ موضوع دیگر این است که آیا ایشان در جامعه دانشگاهی در قالب کارگر، اندیشمند و زن از موقعیت یکسانی با مردان و زنانی که اصل آنها به طبقه متوسط یا بالاتر میرسد برخوردارند؟ ریتا ماو بروان، مقالهای پیشگام در این زمینه دارد. او میگوید موقعیت آموزشی و دانشگاهی، خود به خود هویت زن متعلق به طبقه کارگری را تغییر نمیدهد، هویتی که نه فقط به ارتباط فرد با کار بلکه به رفتار او، پیشفرضهای پایهای او درباره زندگی و تجربههای دوران کودکی او بازمیگردد. (براون، ۱۹۷۴)
برای نظریهپردازی درباره رابطه مسالهبرانگیز زنان با طبقه اجتماعی، فرگوسن (۱۹۹۱،۱۹۸۹، ۱۹۷۹) اینگونه استدلال میکند که دستکم با سه متغیر مواجهایم ـ کار خود فرد، خانواده قبلی او (پدر و مادر) و واحد اقتصادی خانواده فعلی او که فرد را با طبقه اجتماعی ـ اقتصادی خاصی مرتبط میکند. مثلا زنی ممکن است در دو سطح کار کند: خدمتکار خانه سالمندان (طبقه کارگر) و در عین حال فردی که با انجام دادن کارهایی چون خانهداری و مادری و نگهداری از بچهها در طبقه کارهای خانه قرار میگیرد؛ همچنین این فرد همسری دارد که پیمانکار ثروتمندی است (خرده بورژوا، طبقه سرمایهداری کوچک). افزون بر این، اگر خانواده خود او از طبقه متوسط متخصص باشند (دانشآموخته دانشگاه)، این زن ممکن است خود را متعلق به طبقه کارگر یا طبقه متوسط بداند و نگاه دیگران نیز به وی چنین باشد. این مساله بستگی به این دارد که خود او و دیگران بر کدامیک از موقعیتهای او نظیر کار با درآمد (طبقه اقتصادی خود او که در این مثال طبقه کارگری است)، درآمد همسر او (طبقه متوسط) یا درآمد خانواده خود فرد (طبقه متوسط) تاکید کنند.
سیلویا والبی با پرداختن به زنان در جایگاه کسانی که بدون دریافت حقوق به کارهای خانه میپردازند ابهام طبقه اقتصادی را بررسی میکند. برخلاف نظر دلفی (۱۹۸۴) او معتقد است طبقههای اقتصادی جنسی مرتبط، مربوط به زنان خانهدار در مقابل همسرانی است که از کار ایشان سود میبرند و نه تمام زنان و مردان صرفنظر از این که از این خدمات سود میبرند یا خیر. (والبی، ۱۹۹۰) با وجود این، فرگوسن در قرار دادن تمام زنان در طبقه جنسی به جانب دلفی است، زیرا از آنجا که تمام زنان براساس نقشهای جنسیتی همسری و مادری براساس جامعه مردسالار تربیت میشوند به طور بالقوه در زمره کسانی قرار میگیرند که از خانهداری بیدستمزد ایشان بهرهبرداری میشود، اما خود را عضو طبقه چهارمی به نام طبقه جنسی دانستن و به دنبال آن درک استثمار شدنشان در نظام سرمایهداری مردسالارانه در نقش زن کارگر هنگام دریافت حقوق و نوبت دوم کاری که همان کار خانه بدون دستمزد است هویتی اجتماعی است که به ایشان اعطا نمیشود، بلکه آن را کسب میکنند. این هویت معمولا در خلال سازماندهی سیاسی و اتفاق با دیگر زنان در محل کار، خانه و جامعه صورت میگیرد. در این معنی، مفهوم طبقه جنسی دقیقا همتراز با مفهوم دیدگاه معرفتشناختی فمنیستی است: هویت یا دیدگاه، اعطایی جامعه نیست بلکه تحت شرایط صحیح تحصلی است.
با درک اهمیت انفصال میان طبقه اقتصادی و طبقه جنسی برای زنان، ماکسین مولینیوکس (۱۹۸۴) در مقاله پرارجاع خود استدلال میکند به صورت انتزاعی، منافع زنانهای وجود ندارد که ایشان را در جهت مبارزه سیاسی همداستان کند. طبق تحلیل او، به جای آن زنان منافع عملی حاصل از جنسیت و منافع استراتژیک حاصل از جنسیت را دارند. دسته اول منافعی است که زنان به دلیل تقسیم جنسی کار میپرورانند که ایشان را مسئول نگهداری و حفاظت از سلامت جسمی ـ روحی فرزندان، همسران و بستگان میسازد. این منافع عملی حاصل از جنسیت به دلیل پیوند دادن مفهومی که هر زن از منافع خود به دلیل زن بودنش دارد با منافع خانوادهاش، موجب حمایت از حرکت عمومی زنان برای غذا، آب، مراقبت از سلامت و کودکان و حتی مبارزه علیه خشونت دولتی میشود که این خود ایشان را با منافع طبقه اقتصادی خانوادهشان همگام میکند. در نقطه مقابل، منافع استراتژیک حاصل از جنسیت اتحادی را موجب میشود که پراکندگی منافع طبقه اقتصادی ایشان نمیتواند آن را به همراه آورد؛ زیرا اینها منافعی است که زنان، در قالب طبقهای جنسی (جنس زن) دنبال میکنند تا سلطه مردان را کنار زنند، مانند حقوق علیه خشونت مردانه و حقوق فرزندآوری.
رویکرد دیگر به ماهیت مساله برانگیز طبقه اجتماعی ـ اقتصادی مربوط به زنان، مطالعاتی تجربی است که نشاندهنده اهمیت همچنان پایدار تمایزهای طبقهای در زندگی هر روزه زنان برای مقایسه خود با دیگر زنان و مردان است هرچند مفاهیمی چون طبقه کارگری، طبقه حرفهای یا طبقه سرمایهداری را به کار نگیرند. علت هر چه باشد مطالعات تجربی نشان میدهد تمایزهای طبقهای هرچند به طور غیرمستقیم، بین زنان در کار است. باربارا اهرنریچ (۲۰۰۱) براساس شرایط مادی زندگی زنی فقیر درباره زندگی زنانی که دستمزد بسیار کمی دریافت میکنند مطالعهای تجربی صورت داد و دریافت شرایط آنها با شرایط زنان طبقه متوسط و طبقه بالا کاملا متفاوت است و حتی این زنان شرایط زنان فقیر را نادیده میگیرند.
مباحث نظری و تجربی درباره ارتباط زنان با طبقه و کار و مفاهیم ضمنی آن درباره نظریههای سلطه مردان و سیطره بر زنان علاوه بر مطرح کردن موضوع برای سایر نظامهای سلطه اجتماعی، منابع مهمی برای نظریهها و بررسیها درباره هویت جنسیت، نقشها و نیروها در حوزه مطالعات درباره زنان و جنسیت هستند. افزون بر این، این منابع برای تاریخ، جامعهشناسی، انسانشناسی و اقتصاد نیز به کار میآیند. همچنین مفاهیم ضمنی پراهمیتی درزمینه معرفتشناسی، مابعدالطبیعه و نظریه سیاسی در رشته فلسفه و سایر رشتههای علوم انسانی و علوم اجتماعی را دربردارند.