بنابراین گروه های مهاجرآریایی یا آریانی، با نام مادها، پارس ها و پارت ها به تدریج فلات ایران را درنوردیدند و تا شبه قاره هند گسترش یافتند. آن بخش از این گروه ها که در فلات ایران اقامت کردند، به تدریج حکومت هایی در منطقه پایه گذاری کردند. از این سه گروه که به احتمال زیاد زبان همدیگر را درک می کردند(قریب،۱۳۸۴: ۸۷)، ابتدا مادها پایه گذار حکومت بوده اند، سپس پارس ها توسط هخامنشیان حکومت یافته اند که با حمله اسکندر مقدنی مواجه شدند. دردوره قترت بعد از حمله اسکندر سلوکیان توسط سلوکس، یکی از فرماندهان اسکندر، سلسله ای تشکیل دادند تا آنکه دوباره حکومتی ایرانی و از سوی شاخ پارت ها به نام اشکانیان حاکم شد. بعد از اشکانیان سلسله ساسانیان به حکومت رسید که تا زمان تسخیر ایران توسط اعراب مسلمان حکومت کردند. درواقع این مدت که ۱۴ قرن به طول می انجامد و دنیای باستانی ایران نام گرفته است، از مادها شروع و به ساسانیان ختم می شود(زرین کوب ، ۱۳۷۴: ۲۶۹).
وقتی آریانها به فلات ایران آمدند، مردمانی بومی( از جمله کاس سو، تپوریها و سیا پوستان) یافته اند که از لحاظ ظاهری زشت و از حیث نژاد و عادات و اخلاق و مذهب از آنها پست تر بوده اند. آریایی ها با برخی از مردمان بومی – که آنها را دیویاتور نامیده اند- مبارزات سختی انجام دادند که غلبه بر آنان چندین قرن طول کشید(پیرنیا، ۱۳۸۰: ۱۶۲). حتی در داستانهای اساطیری و افسانه ای ایرانی جنگ با دیویاتورها یا دیوها از عهدگیومرث تا اواسط دورۀ کیان ادامه یافته است(صفا:۱۳۷۶: ۱۵). آریایی ها به مذهب واحدی معتقد نبودند و عقاید اولیه طوایف آریایی بر پرستش مظاهر طبیعت استوار بود.بدین سان آنها قوای طبیعی مانند، باد، آب، خاک ،آسمان و غیره را می پرستیدند و در کنار اعتقاد به این عناصر طبیعی،آیین مهرپرستی(نور، آتش، خورشیدو...) در ایران متجلی شد.(زمانی محجوب،۱۳۸۵: ۳۲ ) چنانکه پیرنیا به نقل از کتاب«اوستا» آورده است که آنها به وجودهای خیر(مانند روشنای وباران و...) و شر(مانند شب و زمستان و قحطی و...) معتقد بودند به طوری که پرستش پرستش وَرَثرَعنا ربّ النوع رعد و میثرَ ربّ النوع آفتاب در این زمان در مذهب آریانهای ایرانی وجود داشت(پیرنیا و اقبال آشتیانی: ۵۱). اما با ظهور زرتشت آریانهای ایرانی زود تر از آریانهای هندی به توحید رسیدند. آریانهای ایرانی وقتی به ایران آمدند ازحیث تمدن پست تر از همسایه های خود یعنی بابل و آسور بودند اما در اخلاق بر آنها برتری داشتند چه معقتدات مذهبی آنها سعی و عمل و کوشش و کارکردن را به راستی و درستی تشویق می کرد. ایرانی های قدیم دروغ را یکی از بزرگترین ارواح بد می دانستند(پیرنیا،۱۳۸۰: ۱۶۳).
ورود آریایی ها به ایران با طایفۀ ماد آغاز شد.آنها نخستین بار در ری واکباتان(همدان) پدیدار شدند و با تمدن عیلامی ها در خوزستان ودشتهای شرق بین النهرین ارتباط برقرار کردند. مادها همچنین یه عنوان یکی از گروه های آریایی نخستین سنگ بنای تشکیل ملت ایرانی را گذاشتند. بدین معنی که دیااکو نخستین پادشاه ماد قبایل پراکنده ماد را متحد کرد و دولت ماد را در سرزمین های غربی فلات ایران(کردستان، همدان و آذربایجان امروزی) به پایتختی هگمتانه(همدان امروزی) تاسیس کرد.(پیرنیا،۱۳۸۰: ۱۸۱) دولت ماد با ایجاد یک دولت متمرکز، ارتش منظم، تعیین مرزهای مشخص جغرافیایی، دفع بیگانگان و ایجاد اتحاد پایدار میان قبایل مختلف توانستند ملیت متحد و نیرومند بسازند( بنایی،۱۳۸۱: ۲۹).
پارس ها که بعدها نخستین و بزرگترین امپراتوری هزارۀ نخست ق.م را تاسیس کردند، کاری را که مادها شروع کرده بودند، ادامه دادند و کوروش ازخاندان هخامنشی و از قبیله پارس حکومت هخامنشی را تاسیس کرد. به عبارتی در جریان انتقال قدرت از خاندان مادی ها(ایویختووگو) به پارس ها یعنی هخامنشیان هیچگونه تغییر اساسی در سیاست داخلی و خارجی ایران روی نداد، بلکه فقط یک سلسله ایرانی جای سلسله دیگری را گرفت. بر همین اساس مورخین انقراض دولت ماد به دست کوروش بزرگ را یک موضوع داخلی و دوره هخامنشی متمم دورۀ مادی می دانند(پیرنیا،۱۳۸۰: ۲۲۳). قوم پارس و ماد از جهت فرهنگی و نژادی با هم خویشاوند بودند و تنها ماد ها زودتر از پارس ها به ایران قدم گذاشته بودند. تا جایی که مورخان تا صد سال بعد از اتقراض ماد، به تکرار به جای کلمه پارسی، کلمه مادی را به کار می گرفتند و جنگ های پارس با یونان را جنگ های مادی نامیده اند(پیرنیا: ۲۰۸). مادها وپارس ها پس از مهاجرت به فلات ایران در صدد انهدام تمدن های فلات ایرن برنیامدند و شیوۀ تعامل فرهنگی را با آنها باز کردند به طوری که عیلامی ها در اوج امپراتوری هخامنشی، مانند مادها، به عنوان شریک و همکار نزدیک پارس ها شناخته می شدند(ثلاثی، ۱۳۷۹: ۴۰).
هخامنشیان، برای نخستین بار تشکیلات منظم امپراتوری مبتنی بر قوانین و مقررات مدون را به وجود آوردند(قرخلو،۱۳۸۴: ۵۸) و با ساختن جادۀ شاهی- که از شوش تا لیدی در آسیای صغیر امتداد داشت- برای نخستین بار امکان ارتباط مادی و معنوی اقوام گوناگون بشری را فراهم ساختند(ثلاثی،۱۳۷۹: ۴۲). در دوره هخامنشیان مردم ایران، ایرانیان فرصت پیدا کردند تا فرهنگ و تمدن خود توسعه دهد.به طوری که براساس کتیبه ای در مقبره داریوش بزرگ، امپراتوری ایران درزمان حکومت وی، شامل ۳۰ ایالت بوده است و ۴۶ نوع مردم از نژادهای گوناگون و مذاهب مختلف، با زبان ها و آداب و رسوم و اخلاق متفاوت در ممالک وسیع ایران زندگی می کردند(پیرنیا و اقبال آشتیانی،۱۳۸۴: ۱۴۴) مذهب شاهان هخامنشی زرتشتی بود اما هیچگاه مذهب آنها و مردمان ایران به ممالک تابعه تحمیل نمی شد و در برگزاری آداب و رسوم خود آزاد بودند. زبان مردم ایران نیز در دوره هخامنشی پارسی قدیم بوده که جدّ زبان امروزی فارسی محسوب می شود.(همان: ۱۴۵). بدین سان به نظر می رسد، امپراتوری هخامنشی خصلتی آزادمنش و تکثرگرا داشته و برخلاف امپراتوری های کوچک بابل و آشور، درکشورگشایی هایش، خود را پشتیبان و ادامه دهندۀ فرهنگ وتمدن اقوام مغلوب نشان داده وآزادی نسبی برای آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی مردم وجود داشته است.
غلبه اسکندر مقدونی بر ایران در سال ۳۳۰ ق.م و سقوط هخامنشیان، دورۀ فترتی را بر تداوم فرهنگ و هویت ایرانی حاکم و نوعی گسست را در زمینه دست به دست شدن قدرت سیاسی بین اقوام ایرانی موجب شد و امپراتوری ایران مانند بسیاری دیگر از مناطق دنیا تحت حکومت یونانیان وتمدن هلنی قرار گرفت، اما در پراکندگی جهانی اقوام ایرانی تغییر چندانی پدید نیامد. پی یر بریان در کتاب «تاریخ امپراتوری هخامنشی» معتقد است که اسکندر پس از برخورد سرکروبگرانه با تمدن و فرهنگ ایرانی، متوج شد که برای ادارۀ فتوحات خود، به کارگزاران ایرانی مجرّب هخامنشی نیاز دارد و کوشید تا امپراتوری اش را با اصول کشورداری ایرانی تطبیق دهد.(بریان، ۱۳۷۷)
پس ازمرگ اسکندر و در زمان جانشینانش یعنی سلوکیان، پارت ها دربخش های شرقی ایران علم استقلال برافراشتند و در سال ۲۵۰ ق.م ارشک با کمک قبایل چادرنشین آپارنی حکومت اشکانیان را تاسیس کردند(هوار،۱۳۶۳: ۱۰۴).بر اثر زوال قدرت سلوکیان، پادشاهی مستقل اشکانی و به شیوه ملوک الطوایفی در سراسر ایران توسعه پیدا کرد. در این دوره نیز سنت ها و آداب و رسوم و نماد های هویت ایرانی دوره هخامنشی ادامه پیدا کرد. بدین سان که« بر روی سکه های آنان، نقش رستم کمان به دست که در برابر آتشگاه ایستاده و در کنار اتشگاه،پرچم ملی ایران یا علم کاوه اهنگر معروف به درفش کاویانی حک شده است».(هوار:۱۱۱) به عقیده ریچارد فرای، اشکانیان در کار دین آسانگیر بودند ودر این دوره دین زرتشت و آیین های مهرپرستی وپرستش ستارگان و خورشید و غیره وجود داشت. به عبارتی نوعی تکثر دینی جریان داشت که این سنت را از هخامشیان به ارث برده بودند(فرای،۱۳۸۰: ۳۷۳-۳۷۰ ). دردوره اشکانیان، فرهنگ ایرانی که در برابر فرهنگ یونانی عقب نشینی کرده بود، از خطر رهایی یافت و تحصیل و مداوت حیات سیاسی- فرهنگی ایرانیان میسر شد.زبان وخط پهلوی شمالی یا پهلوی اشکانی زبان رسمی کشور شد. انقراض دولت اشکانی به دست اردشیر بابکان از خاندان پارسی،در سال۲۲۴ میلادی و به قدرت رسیدن ساسانیان،( صفا، ۱۳۷۶: ۱۳۴۱ -۴۱-۳۷)، جز یک حادثه داخلی و انتقال حکومت از طوایف شرقی ایران به پارسیان و تبدیل حکومت ملوک الطوایفی به حکومت مرکزی چیز دیگری نبود.
اشکانیان سیاست و فرهنگ ایران زمین را با میراث تمدن یونانی آغاز کردند و با رستاخیز هویت فرهنگی ملی به پایان بردند و با مقاومت جانانه خویش راه را برای فتوحات ساسانیان هموار کردند.در چنین شرایطی که زمینۀ مساعدی برای شکوفایی تمدن اصیل ایرانی فراهم بود، تاج و تخت سلطنت در اختیار ساسانیان قرار گرفت.(گیرشمن،۱۳۷۹: ۳۴۷) تمدن ساسانی، که برآیند موجودیت تاریخی وفرهنگی هزارسالۀ قوم ایرانی و اوج پیروزی این ملت است، با تاکید بر فرهنگ قدیمی ایرانیان وبه رسمیت شناختن آیین زرتشتی(صفا،۱۳۷۶: ۴۴)، حکومتی ملی مبتنی بر دیانت ملی و تمدنی تشکیل دادند.دردوره ساسانیان زبان رسمی، زبان فارسی دری بود.(فرای،۱۳۷۷: ۴۰۱) آنها با ایجاد یک قدرت مرکزی نیرومند با براندازی اشراف فئودال(ملوک الطوایفی ها) و تشکیل یک سپاه منظم و تعلیم دیده و سازماندهی مشکلات(گیرشمن،۱۳۷۹: ۲۸۳) زمینه های یک حکومت ملی یکپارچه را فراهم آوردند.
ساسانیان به یاری مریدان زرتشتی با تاکید براینکه اقوام همخون ایرانی که فرهنگ مشترک و سرزمین مشترک و دین وزبان مشترک دارند و ببیش از یک هزاره در سرزمین ایران زندگی کرده اند،دولتی واحد با نظام سیاسی و دینی واحد پدید آوردند.آنان با هدف یکپارچگی سیاسی ایران وبرانگیختن غرور ملی برای دفاع از آن در برابر مهاجمان بیگانه، افسانه های آفرینش نخستین انسان و نخستین پادشاه و سلسله آساطیری پیشدادی و کیانی و پیدایش ایران- که ریشه های اوستایی داشت و درشرق ایران شایع بود- را به سلسله های تاریخی اشکانی و ساسانی پیوند می زنند و قباله تاریخی برای دولت ساسانی پدید می آورند. این افسانه ها اساس حکومت متمرکز سیاسی و دینی ساسانی می شود(اشرف،۱۳۸۶:۱۴۸).در این تصور اسطوره ای از آفرینش، عنصر اصلی و پابرجا ایران زمین و ایرانشهر و فرشاهی ایران است.یعنی سرزمین اقوام ایرانی و قلمرو پادشاهی ایران.(همان: ۱۵۱).
عامل دیگری که در به هم پیوستن اقوام گوناگون سرزمین ایران نقش بسزایی داشته وتداوم سلسله ها همچون هخامنشی، اشکانی وبه ویژه ساسانی را تضمین می کرد، داشتن «فرّه ایزدی» بود. پادشاهان که در ایران باستان برهمه کشور و واحدهای کوچکتر حکم می راندند و نماد وحدت ملی بودند، مشروعیت خود را از اهوارمزدا می گرفتند و قدرت سیاسی خود را به قدرت معنوی «فرّه ایزدی» پیوند می دادند. مشروعیت یک پادشاه پیش فرض فرمانبرداری داوطلبانه و احساس تعلق به واحد سیاسی بود. و این عامل مشترک همه ایرانیان را به هم پیوند می داد(بنایی، ۱۳۸۱: ۳۱).بر این اساس می توان اذعان کرد که قدرت مرکزی دینی و سیاسی ساسانی نقش بسزایی در ایجاد حس و عرق ملی ایرانی ایفا می کرد.
در دوره ساسانیان واژه ایران به عنوان یک مفهوم سیاسی به کار برده می شود و مفهوم «فرّشاهی ایران» و ایرانشهر یا قلمرو پادشاهی ایران و القاب مقامات اداری همانند «ایران دبیربذ» یا «ایران آرتشتار» و غیره به عنوان یک مقوله سیاسی و دین و فرهنگی و جغرافیایی تازه است(اشرف:۱۴۸). در این دوره مفهوم ایران هویت بخش سرزمین های قوم آریایی و نام کشور قرار گرفت ، به طوری که در کتیبه های ساسانی، شاهپور می گوید: من پادشاه ایران و انیران هستم(قریب،۱۳۸۴: ۷۷) ساسانیان با احساس نیاز و آگاهی از ضرورت های ملت سازی به تشکیل ملت ایران به عنوان ملت واحد با ساختار سیاسی و نظام اسطوره ای پرداختند.
برهمین اساس «احمد اشرف» اشاره می کند که نوعی هویت جمعی با تصور ایرانی بودن در معنای یکپارچه سیاسی و قومی و دنی وزمانی و مکانی آن در قرن سوم میلادی در دوره ساسانیان ساخته و پرداخته می شود و استقرار پادشاهی ساسانی و دین زرتشتی، به عنوان آیین رسمی کشوری، همراه با رسمیت یافتن اسطورههای دینی و قومی دربارهی آفرینش و تاریخ و جایگاه جغرافیایی ایران پایه های اصلی هویّت اقوام ایرانی را، که در ایرانشهر زندگی میکنند، شکل میدهد. (اشرف: ۱۳۸۶: ۱۴۶ و ۱۴۷).
به نظر می رسد، این «ایرانی بودن» تنها زمانی معنا پیدا می کرد که در مقابل «دیگری» و« غیر» قرار می گرفت. بر همین اساس در درجه اول، شناخت «خود» نتیجۀ شناخت « غیر» و«دشمن» بود. ایرانیان آریایی نژاد، پس از مهاجرت و استقرار در فلات ایران، همبستگی، اتحاد و حفاظت از خود را در برابر نیروهایی که سد راه آن قرار داشت، بازشناختند واسطوره های خود را پدید آوردند. استقرار ایران و معارضه با گروه های غیرایرانی، آنها را به پیوستگی و شناخت بیشتر و خودآگاهی در مقابله با عناصر غیرایرانی و انیرانی سوق داد و اسطوره های عصر پهلوانی در جدال با «غیر» خلق شد. در مسیر این جدال، اسطوره تاریخ وسرگذشت مشترک شکل گرفت(صفا، ۱۳۶۹). از منظر هستی شناسی و دینی نیز، آریاییان آنچه را خیرمطلق، قدسی و آسمانی و اهورایی بود به ایرانی و نژاد ایرانی مستقر در فلات ایران نسبت می دادند و غیر ایرانی(انیرانی) به عنوان یک عنصر پلید و پلشت که مخالف و دشمن نیکی و سرشت اهورایی بود، به صورت دیو می دانستند.
از این رو ایرانیان هر عنصر غیر ایرانی را شرور، دیو و انیرانی دانستند((بهرامی،۱۳۸۴: ۱۶۲). حتی در افسانه های ایرانی دوره ساسانی نیز که جهان به سه قسمت مشرق، روم(مغرب) و میانه تقسیم می شود. مشرق به «تور» و جهان مغرب به «سلم» و میانه آن یعنی ایران به «ایرج» می رسد.ایرج مظهر کامل هویت ایرانی در اسطوره هاست. سلم و تور بر علیه ایرج حسادت کرده او را می کشند و سرش را برای پدرش می فرستند تا اینکه منوچهر-دختر زاده ایرج- به پادشاهی می رسد و به خونخواهی نیای خود به توران و روم(انیرانی ها) لشکر می کشد و آنها را از میان بر می دارد. بدین سان آغاز دشمنی های ایران و انیران یا غیرایرانیان از آغاز خلقت در اسطوره های ایرانی آمده است.(اشرف، ۱۳۸۳: ۱۴۸ تا ۱۵۰). به نظر می رسد عامل پیوستگی سیاسی و ملی و فرهنگی ایران در دوران باستان و در دوره های بعد توجه و تاکید بر ایرانی بودن و غیر ایرانی بودن است.در همین راستا، داریوش آشوری محقق و اندیشمند ایرانی، معتقد است، امپراتوری ایران پیش از اسلام، به ویژه دوره ساسانی با فرادستی قومیّت ایرانی، زبان ایرانی، دین ایرانی و دولت ایرانی در آن، از تمامیتی یکپارچه و خودآگاه به ایرانیت خود برخوردار بودو ایرانیت اردر برابر هر آنچه انیرانی بود،ستایش می کرد.(آشوری، ۱۳۷۷: ۱۸۵)
بنابراین می توان اذعان کرد، نژاد آریایی وحکومت های بعد از آن یعنی مادها، هخامنشیان واشکانیان و ساسانیان با استقرار در فلات ایران و تشخص بخشیدن به جغرافیای سیاسی ایرانشهر، پایه های اساسی هویت ایرانی را برپایه اسطوره ها،تاریخ و سرگذشت مشترک، سرزمین ایران و قلمرو ایرانشهر، آیین زرتشتی و درفش کاویان(پرچم ملی ایران) ، نظام سیاسی تحت فرمانروایی پادشاهان فرّه مند شکل داد. در واقع در تمام دورۀ باستانی تاریخ ایرانی، این موارد از مولفه های اساسی هویت ایرانی بودند و آن را از دیگران جدا می ساخت.
یکی از مولفه های کلیدی هویت ایرانی بازمانده از دوران ایران باستان، آداب و رسوم، آیین ها و شعایر ملی است. برخی از این رسوم، جشنها یی مانند جشن نوروز،سیزده بدر تیرگان، مهرگان، یلدا، سده است و برخی از رسوم هم به نشانه یادبود و بزگداشت یک خاطره جمعی یا شخصی مانند جشن اموات که بر اثر تداوم این رسوم به بخشی از هویت و معّرف ایرانیان تبدیل شده اند. جشن ها و آیین های کهن ایرانی همواره با شادمانی و سرور همراه بوده تا جایی که در آیین زرتشتی گریستن برمردگان ناشایست بوده است. یگانه سوگواری در ایران باستان، سوگ سیاوش است که گویا تا سدۀ چهارم هجری در بخارا برگزار می شده است(روح الامینی،۱۳۷۶: ۱۴ ).جشن های مانند نوروز، تیرگان، مهرگان، یلدا، سده در زمرۀ آیین های باستانی، اسطوره ای و فصلی هستند.از میان تمام این اعیاد، نوروز از نظر قدمت ودیرینگی، داومت، گستردگی، دین پایگی و شورآفرینی، شأن ارزنده ای در تقویت هویت ایرانی داشته است. فضای لطیف ومناسبات معنوی ایام نوروز کدورت را درهرخانه ای از بین می برد و وجدی مضاعف در آن پدیدار می شد. این فضای دلنشین، خاطره جمعی ایرانیان را شکل داده و با شخصیت آنها عجین شده است.(نصیری،۱۳۸۷: ۱۹۳).در ادبیات فارسی جشن نوروز را مانند بسیاری از دیگر آیین ها و رسم ها و تمدن ها به نخستین پادشاهان نسبت می دهند شاعران وصاجب نظرانی مانند، فردوسی،عنصری، بیرونی، طبری، مسعودی، گردیزی، عمر خیام و بسیاری دیگر نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند( روح الامینی ،۱۳۷۶: ۳۶، اورنگ،۱۳۳۵: ۳۲). برخی از محققین ایرانی، آغاز نوزور را تا هزاره سوم ق.م می دانند.
از جمله مهرداد بهار بر این باور است که در هزاره سوم ق.م قدیمی ترین نشانه هایی که در آسیای غربی از جشن سال نو بازمانده به نخستین خاندان سلطنتی«اور» مربوط است که در طی آن ازدواج مقدس میان الهۀ آب و خدای باروری انجام گرفته و کاهنۀ معبد نقش الهه را بر عهده داشته است و شاه نقش الهۀ باروری را بر عهده داشته است.(بهار،۱۳۷۴: ۲۲۹) نوروز به دلیل دیرینگی، دارا بودن صبغه ای دینی و شادمانه بودنش، نقشی بی نظیر در هویت بخشی ملی و جمعی به ایرانیان داشته است به طوری که نوروز تمام شاخص های دینی ،مذهبی ،طبیعی، و تاریخی را با خود همراه دارد.
امپراتوری عظیم ساسانی سرانجام با همه شکوه و جلالش و خدمات بسیاری که به ویژه در دوران خسرو انوشیروان در راه تثبیت ایرانیت و حفظ و تقویت فرهنگ و هویت ایرانی انجام داد، به دلیل صدمات زیاد ناشی جنگهای با روم در راه حفظ استقلال میهن، همچنین فساد اخلاق رجال و روحانیان، تن پروری و راحت طلبی، کشمکش ها و اختلافات داخلی، انحطات وهرج و مرج دینی،اجتماعی، درباری وسیاسی، فقر مردم و نارضایتی طبقات متوسط جامعه، نابسامانی در ارتش وفرسودگی آن و ظلم و غیره، دولت و شاهنشاهی بزرگ ساسانی را مستعد سقوط کرده بود.(فرای،۱۳۷۷: ۳۸۰، زرین کوب،۱۳۷۳: ۱۵۸ تا ۱۶۵). بدین سان امپراتوری ۴۲۵ ساله ساسانی با هجوم اعراب مسلمان و پس از چندین جنگ در دفاع از سرزمین ایران(از جمله قادسیه، مداین و نهاوند) در سال ۳۱ هجری(۵۶۱ میلادی) و با کشته شدن یزگرد آخرین پادشاه این سلسله، فروپاشید و به گفته دکتر زرین کوب،« به چهارده قرن تاریخ پرحادثه با شکوه ایران باستان»(زرین کوب،۱۳۷۹: ۸۱) خاتمه داد.