دکتر علی شریعتی از جمله شخصیتهای موثر تاریخ معاصر ایران است و این تاثیرگذاری او تا بداناندازه است که با وجود درگذشتش در اندک زمانی پیش از سرنگونی رژیم پهلوی، از سوی بسیاری از چهرههای شاخص انقلاب اسلامی، مورخان و روشنفکران به القابی چون معلم انقلاب، روشنفکر اصلی و حتی فرانتس فانون انقلاب اسلامی نامور گشت.
سخنان شریعتی که اندیشهاش الهام گرفته از نخستین پیشگامان بیداری اسلامی چون سیدجمالالدین اسدآبادی و محمدحسین نایینی بود و به واسطه تحصیل در فرنگ به دانشهای نوین نیز آگاهی تام داشت، هـمــــانگونه که یرواند آبراهـــامیـــان در کتاب« ایران بین دو انقلاب» نیز بیان کرده است دستکم یک پیام روشن داشت: «اسلام بویژه تشیع، باوری محافظهکارانه... که بیشتر روشنفکران غیرمذهبی بیان میکنند نیست، بلکه یک ایدئولوژی انقلابی است که همه حوزههای زندگی بویژه سیاست را دربرمیگیرد و به همه مومنان راستین الهام میبخشد تا علیه هرگونه استضعاف، استثمار و بیعدالتی مبارزه کنند.»
شریعتی تاکید مینمود که نه تنها ایجاد جامعه برای تشکیل امت اسلامی یا جامعه پویای در حال پیشرفت مداوم و نه فقط برقراری دین توحیدی بلکه ایجاد نظام توحیدی ـ اجتماعی که فضیلت، تلاش در راه عدالت، برابری، برادری، مالکیت عمومی ثروت و از همه مهمتر یک جامعه بیطبقه، ویژگیهای وحدتبخش آن است، رسالت اصلی پیامبر (ص) بود.
به تعبیر دیگر میتوان گفت تمام تلاش او بر آن پایه بود تا با یاری جستن از تحلیلهای جامعهشناسی و سیاسی، شکلگیری اسلامی پویا را سبب گردد. از این رهگذر او اقرار میداشت: امام حسین(ع) پرچم مبارزه را به این جهت برافراشت که حاکمان وقت، امت را گرفتار ساخته و اهداف نظام توحیدی را فراموش کرده بودند. در این راستا وی رویداد خونبار کربلا را یک واقعه رهاییبخش قلمداد کرد و با تکریم شهادت، ایثار و مبارزه عمومی علیه بیعدالتی به کرات بیان کرد: «اساسیترین سنت اسلام، شهادت و فعالیت انسانی است که با تاریخ مبارزه با ظلم و استقرار عدالت و حمایت از حقوق بشر درهم آمیخته است.»
پیرو چنین تفکری، شریعتی با نفوذ فرهنگی ـ سیاسی غرب در ایران، از جمله وامگیری فرهنگی، دموکراسی بورژوایی و تا حد زیادی مارکسیسم مخالفت کرد. وی معتقد بود دیدگاه انقلابی او از اسلام، دیدگاهی بس جامع است و بر دیگر دیدگاهها برتری دارد. به باور او مسوولیت روشنفکر حکم میکرد ضمن ردیابی نارساییهای جامعه راهحلهایی ارائه کند که با فرهنگ جامعه یعنی فرهنگ اسلامی دمساز باشد. شریعتی ضمن معرفی امپریالیسم غرب و نابرابری اجتماعی به عنوان دشمنان دیرین و اصلی بر دو موضع مهم تاکید افزون نمود: الف: مبارزه با مارکسیسم بویژه نوع استالینی آن که شمار افزونی از روشنفکران ایرانی آن را پذیرفته بودند و ب : مخالفت با تفاسیر محافظهکارانه غیرسیاسی از اسلام که بخشی از روحانیت به مردم القا میکردند. شریعتی به دلیل طرح این دو موضوع نه تنها در بین طبقه حاکم بلکه میان مخالفان رژیم پهلوی و شخصیتهای روحانی به اندیشمندی بسیار بحثانگیز مبدل شد.
شریعتی به سودمندی برخی جنبههای مارکسیسم بویژه بحث تضاد طبقاتی و دیالکتیک تاریخی آن تا اندازهای اعتراف نمود اما عقیدهاش بر آن بنیان استوار بود که اسلام حلال همه مشکلات است و بنابراین به مارکسیسم و یا هر مکتب دیگری نیاز نیست. او برای روشنفکران نقاد و مستقل، بیش از مارکسیستهای خشکاندیش یا آن دسته از روحانیت محافظهکاری که اسلام را چندان سیاسی نمیدیدند ارزش قائل بود. از دموکراسی غربی انتقاد میکرد و معتقد بود پدیدهای فاسد است و به درد ایران نمیخورد. در عوض او توجه به اهمیت اسلام در فرهنگ ایرانی را گوشزد نمود و بیاعتنایی عامه مردم به احزابی چون حزب توده را ناشی از عدم درک آنان از این مهم برشمرد. او روحانیت سنتی را نیز مورد انتقاد قرار داد و از روحانیان خواست تا تفاوت دیدگاه خود را با برداشتهای محافظهکارانه از اسلام روشنتر سازند:
نکته: شریعتی ضمن معرفی امپریالیسم و نابرابری اجتماعی به عنوان دشمناناصلی بر دوموضع مهم تاکید نمود: الف: مبارزه با مارکسیسم که شمار افزونی از روشنفکران ایرانی آن را پذیرفته بودند و ب: مخالفت با تفاسیر غیرسیاسی از اسلام که بخشی از روحانیت به مردم القا میکردند
«امروز دیگر کافی نیست... یکی بگوید من معتقد به مذهب هستم. باید بعد از این تکلیفش را روشن کند که کدام مذهب را معتقد است. مذهب ابوذر و مذهب مروان بن حکم هر دو اسلام است. اما فاصله زیادی بین این دو است. یکی اسلام خلفا، درباریان و حاکمان است و دیگری هم اسلام مردم، استثمارشدگان و فقراست. شما طرفدار کدام اسلام هستید؟ همچنین کافی نیست بگویید از اسلامی حمایت میکنید که تنها نگران فقر است، ادعای خلیفه هم همین بود. اسلام راستین برای عدالت، برابری و نابودی فقر مبارزه میکند. باید مشخص کنیم و توضیح بدهیم که اسلام ابوذر نه اسلام دربارها، اسلام عدالت و رهبری نه اسلام خلافت و طبقه اشرافیت، اسلام آزادی و آگاهی و حرکت نه اسلام اسارت و خواب و سکون و...»
گفتمان شریعتی چنان که پیشتر نیز گفته آمد، گفتوگوهای بسیاری را میان اقشار مختلف سبب شد. برخی با توجه به ظاهر بیانات و شعارهای مذهبی وی بدان نتیجه دست یافتند که او مومن واقعی است. شماری دیگر که از انتقادهای شریعتی از گروهی روحانیان شگفتزده بودند گمان میکردند که او بدعتگذاری بشدت ضد روحانی و میرزاملکمخان جدیدی است که عقاید غریب ضدمذهبی خویش را با پوشش اسلامی عرضه میکند.گروهی نیز که مجذوب علاقه بسیار زیاد وی به اسلام بودند گفتههای شریعتی را پاسخ مسلمانان به مارکس برمیشمردند و او را میستودند. آنهایی که تحت تاثیر دیدگاه ضد امپریالیستی و ضد سرمایهداری وی بودند او را مارکسیست اسلامی میخواندند.
بااین وجود شریعتی خود را نه مارکسیست اسلامی و نه مسلمان ضد مارکسیست بلکه نظریهپردازی مینامید که از تشیع الهام میگیرد و در تحلیلهای سیاسی خود روشهای موجود در علوم اجتماعی غربی را به کار میبندد. او تشیع راستین را مذهبی پویا میدانست که از یک سو به زبان تودهها سخن میگوید و میتواند الهامبخش آنان در مبارزه با استبداد، استثمار و استعمار باشد و از سوی دیگر ایران را توانا سازد تا با شتابی افزون پیشرفت کند و بدون از دست دادن هویت ملی ـ اسلامی خود، فنآوری و علوم انسانی نوین را جذب کند، یعنی نوسازی بدون غربی شدن. این مهم در حالی گفته میشد که اندک زمانی پیشتر شماری از روشنفکران دعوی مینمودند که برای پیشرفت ایران باید از موی فرق سر تا ناخن انگشت پا غربی شد!
شریعتی در آثار گفتاری و نوشتاری خویش سخن از حکومت اسلامی نیز به میان آورد، اما ویژگیهایی راکه او برای حکومت اسلامی منظور داشت بسیار مبهم و غیرتئوریزه بیان کرد و این سبب شد تا شمار فراوانی از پیروانش دچار سردرگمی گردند. حال بماند که او علیرغم انتقادات تند و تیزش به روحانیت سنتی، هیچگاه به پرسشی بنیادین پاسخ نگفت: آیا به راه انداختن قیام دینی و تشکیل حکومت اسلامی بدون آنکه رهبری قیام به دست شخصیتهای مذهبی سنتی بیفتد امکانپذیر است یا نه؟ این در حالی است که آینه تاریخ ایران چه در روزگار پیش از شریعتی و چه در دوران پس از او نشان داده است که نهضتهای مذهبی هیچگاه بدون پشتیبانی روحانیت رنگ واقعیت به خود نگرفتهاند.
به عنوان برآیند سخن میتوان گفت اندیشه شریعتی با تمام فراز و فرودهای سخنانش و با تمام انتقاداتی که بر برخی از آرای او وارد است، پلی شد میان دانشجویان و روشنفکران از یکسو و امام خمینی و روحانیت از سوی دیگر، و صد البته از طریق آنان حلقه ارتباطی را میان دیگر طبقات چون کارگران، روستاییان، محرومان و... برقرار کرد.