امروز جمعه 16 مرداد 1405

Friday 07 August 2026

چرا تعجب نمی کنیم


1401/08/01
کد خبر : 44408
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 75 نفر
در یکی از نشریات پرونده یی هست درباره بومی سازی علوم انسانی و در آن پرونده مصاحبه یی هست با آقای دکتر ابراهیم فیاض در این باره. درباره کل ماجرای بومی سازی علوم انسانی می شود بحث های فراوانی مطرح کرد. درباره آرای مطرح شده در پرونده پیش گفته هم نکات گوناگونی قابل طرح است. من در این یادداشت به این مطالب نمی پردازم (درباره کل ماجرا مقاله یی نوشته ام با نام «انسان خاکی، علوم افلاکی»). در اینجا تنها می کوشم اجمالاً به طرح و بررسی سخنان آقای دکتر فیاض بپردازم. غرضم هم البته صرفاً نقد آرای ایشان نیست، بلکه می خواهم با طرح و نقد آن آرا در حوزه عمومی توجه خوانندگان ارجمند را به مساله یی کلی تر جلب کنم (از این جهت هم هست که این یادداشت را برای روزنامه اعتماد می نویسم نه نشریه مربوطه). گفته اند که «علوم انسانی به معنای اصطلاحی خود در ایران وجود ندارد. علوم انسانی در اختیار جوامعی است که سیاستگذاری کلان دارند. در واقع طرح اداره کلان کشور علوم انسانی نام دارد و بر این اساس به علت نبود یک طرح کلی در زمینه علوم انسانی و غرب زدگی ایران پس از دوران مشروطیت، علوم انسانی به معنای واقعی در کشور وجود ندارد.» از معنای علوم انسانی شروع کنیم. در زبان انگلیسی دو اصطلاح رایج و شناخته شده هست؛ یکی Humanities و دیگری Social Sciences. اصطلاح اول دربرگیرنده معارف غیرتجربی است مثل فلسفه و تاریخ و ادبیات و هنر. اصطلاح دوم درباره علوم تجربی است که موضوع آنها انسان است و از این جهت غیر از علوم طبیعی(Natural Sciences) است. این گروه دوم دربرگیرنده علومی است مثل جامعه شناسی، اقتصاد و روانشناسی. در زبان فارسی هرچند معمولاً اصطلاح اول را به علوم انسانی و اصطلاح دوم را به علوم اجتماعی ترجمه می کنند، علوم انسانی در کاربرد رایج اغلب در مقابل علوم طبیعی به کار می رود (چنان که دانشکده ادبیات «و» علوم انسانی داریم و معمولاً روانشناسی را جزء علوم اجتماعی نمی دانیم). ابهام این اصطلاح در زبان فارسی محل بحث ما نیست. آنچه مسلم است این است که هیچ یک از آن معانی اصطلاحی علوم انسانی «طرح اداره کلان کشور» نیست. البته از علوم انسانی- مثلاً اقتصاد- در برنامه ریزی برای کشور استفاده می کنند. اما علوم انسانی به معنای علوم تجربی غیرطبیعی اصولاً علم اند نه ایدئولوژی تا پیشاپیش دربردارنده «طرح اداره کلان کشور»ی باشند. علوم انسانی به معنای معارف غیرتجربی بشری هم «طرح اداره کلان کشور» نیستند و در هیچ جای دنیا در مثلاً فلسفه و ادبیات و تاریخ چنین طرح هایی نمی دهند. بنابراین از همین ابتدای بحث معلوم نیست این معنای اصطلاحی که گوینده محترم از آن صحبت کرده اند از کجا آمده است. به علاوه حتی همین «معنای اصطلاحی» دل بخواهی هم که مطرح کرده اند ابهام دارد، چون از طرفی گفته اند «علوم انسانی در اختیار جوامعی است که سیاستگذاری کلان دارند» و این به ذهن متبادر می شود که علوم انسانی محصول سیاستگذاری کلان است و از طرف دیگر گفته اند سیاستگذاری کلان محصول علوم انسانی است. گفته اند؛ «هم اکنون علوم انسانی در سراسر اروپا یا یهودی یا مسیحی است. به بیان روشن تر بیشتر مبانی علوم انسانی در شمال اروپا یهودی و در جنوب اروپا مسیحی است. برای نمونه زیگموند فروید در روانشناسی خود مفهوم و چارچوبی یهودی دارد. اما یونگ اتریشی که شاگرد کاتولیک فروید است در روانشناسی خود کاملاً مسیحی عمل می کند. ماکس وبر در بحث های خود کاملاً مسیحی و کارل مارکس به شدت یهودی عمل می کند. همچنین مارتین هیدگر در فلسفه خود یک مسیحی شدید و کارل پوپر کاملاً یهودی است.» اگر مراد از علوم انسانی همان علوم تجربی غیرطبیعی باشد روشن است که سخن گفتن از دینی بودن یا نبودن آنها وجهی ندارد. این علوم به عنوان علومی علی الاصول آزمون پذیر مبتنی بر نتایج تجربی اند. اعتقادات تک تک دانشمندان ممکن است در انگیزه های آنها در تحقیق یا تفسیر آنها اثر بگذارد اما در جنبه بین الاذهانی آزمون های روشمند و اخذ نتایج و انباشت آنها در حوزه عمومی تاثیر چندانی نمی تواند داشته باشد. اگر هم مراد آن معارف غیرتجربی بوده باشد باز باید گفت اولاً آنها هم (مثلاً تاریخ یا فلسفه) جنبه بین الاذهانی دارند و قابل بررسی و داوری اند و یکسره معادل باورهای پدیدآورندگان شان نیستند و ثانیاً از حیث باورهای پدیدآورندگان شان در غرب هم منحصر در یهودیت و مسیحیت نیستند و صبغه های مختلف (از جمله غیردینی) دارند. اما اجازه بدهید از بحث های کلی - که مجال بیشتری می طلبد- صرف نظر کنیم و سراغ مصادیق مطرح شده برویم. گفته اند اندیشه ها و آثار فروید و مارکس و پوپر یهودی است و اندیشه ها و آثار یونگ و وبر و هیدگر مسیحی. به عنوان علاقه مندی که با آثار مهم اندیشمندان مذکور آشناست بسیار سپاسگزار می شوم اگر کسی بتواند صحت این ادعاها را نشان دهد و چشم انداز جدیدی نه برای من که برای تاریخ اندیشه بشریت بگشاید. پوپر را در نظر بگیریم. به طور کلی او در دو حوزه فلسفی کار کرده است؛ فلسفه علم و فلسفه سیاست. اثر مهم او در حوزه اول «منطق اکتشاف علمی» است و در حوزه دوم «جامعه باز و دشمنان آن». کدام یک از این آثار به یهودیت ربط دارد؟ و حتی اگر فرضاً چنین ربطی وجود داشته باشد چطور ممکن است هم فلسفه علم پوپر یهودی باشد و هم کار فروید (که پوپر در حوزه علم نقاد او بود)؟ چطور ممکن است هم فلسفه سیاست پوپر یهودی باشد و هم کار مارکس (که پوپر در حوزه سیاست نقاد او بود)؟ بقیه ماجرا هم به همین ترتیب است. قضیه شمال و جنوب اروپا هم نیازمند بحث فلسفی نیست. کافی است بدانیم افراد مذکور اهل کجا هستند و نقشه یی هم پیش چشم داشته باشیم تا تکلیف یهودی بودن شمال و مسیحی بودن جنوب اروپا مشخص شود (مارکس «یهودی» و وبر و هیدگر «مسیحی» هر سه آلمانی اند و فروید و پوپر «یهودی» هر دو اتریشی اند و یونگ هم سوئیسی است). گفته اند که «بحث ولایت که در امامت وجود دارد بحثی به شدت روش شناختی و معرفت شناختی است که در هیچ کجا باز تولید نشده است. بحث ولایت در اصول فقه ما قابل مشاهده نیست و این به شدت نگران کننده است. همان طور که مساله امامت چارچوب معرفتی است، ولایت نیز چارچوب روش شناختی ما به شمار می رود.» روش شناسی معادل فارسی متدولوژی است و معرفت شناسی معادل فارسی اپیستمولوژی. در اولی در روش تحقیق بحث می شود و در دومی درباره اینکه شناخت چیست و چگونه حاصل می شود. امامت و ولایت هم قاعدتاً برای ما آشناتر از آن است که نیاز به توضیح باشد. آنچه نیازمند توضیح است معنای عبارات فوق است و اینکه اپیستمولوژی امامت و متدولوژی ولایت یعنی چه؟ گوینده محترم در پاسخ به این پرسش که «پس می توان گفت هم اکنون بزرگ ترین مشکل در تدوین علوم انسانی در حوزه های علمیه مشکل روش شناختی است؟» گفته اند؛ «بله مشکل روش شناختی است که تابع معرفت شناسی است... نتوانسته ایم روش شناسی خود را در اصول فقه یا کلام استخراج کنیم.» و در پاسخ به سوال بعدی گفته اند؛ «طلبه های حوزه علمیه و دانشگاهیان می توانند با همکاری یکدیگر، مبانی علوم انسانی را از قرآن استخراج کنند. برای مثال می توان با مطالعه روش شناسی های غربی و درک و تحلیل آنها، بدون آنکه دچار روش شناسی غربی شد، مبانی معرفتی آنها را به دست آورد.» حتی اگر صرف نظر کنیم از بی معنایی «دچار روش شناسی شدن»، یک نکته مسلم است و آن اینکه دو بند مذکور انسجام ندارند و به زبان خودمانی جور در نمی آیند. اول گفته اند که ما باید روش شناسی مان را از سنت مان - مثلاً فقه یا کلام - استخراج کنیم (و در حاشیه به عنوان کسی که شغلش کار در حوزه کلام اسلامی است صادقانه بگویم نمی فهمم «روش شناسی خود را از کلام استخراج کنیم» چه معنایی دارد) و سپس گفته اند باید روش شناسی را از غرب بیاموزیم و با آن مبانی علوم انسانی را از قرآن کریم استخراج کنیم. در کنار مطالب اصلی مربوط به بومی سازی علوم انسانی گوینده محترم مطالب مختلف دیگری هم گفته اند، از جمله اینکه؛ «متاسفانه در کشورهایی که عقب نگه داشته شده اند، به ویژه درباره ایران که عقب ماندگی آن پس از دوران مشروطیت و از دوره میرزا تقی خان امیرکبیر بنا نهاده شده است، علوم خرد را به جای علوم کلان معرفی و قالب کرد ه اند غ...ف در حقیقت امیرکبیر که از او به عنوان شخصیتی نواندیش و تحول گرا یاد می شود با تاسیس دارالفنون و وارد کردن علوم خرد فنی به جای علوم کلان به جای اینکه موجبات پیشرفت کشور را فراهم کند دانسته یا ندانسته موجب عقب ماندگی ایران شد.» درباره کارنامه امیرکبیر از منظرهای گونه گون می توان بحث های مختلف مطرح کرد و در موافقت یا مخالفت با برنامه های او سخن گفت. اما گمان نمی کنم او را بتوان «موجب عقب ماندگی» ایران دانست. گفتن این سخن به این معناست که پیش از زمان امیر ایران عقب مانده نبوده است. آیا واقعاً ایران در زمان مثلاً فتحعلی شاه عقب مانده نبوده و در زمان امیرکبیر چنان شده است؟ باز بگذریم از اینکه پای «مشروطیت» را هم به عنوان مبداء عقب ماندگی به میان کشیده اند که چه چنین بوده باشد و چه نه (و واضح است که نه) به هر حال در زمان مظفرالدین شاه حادث شده است و پس از قتل امیرکبیر در زمان ناصرالدین شاه. نیز گفته اند؛ «با آمدن اخباری ها، بازتولید مکتب تجربه گرا و حس گرای انگلیسی در ایران آغاز می شود. در این دوران نقش افرادی مانند برادران شرلی بسیار مخفی است. از همان دوران شاه عباس بحث تجربه گرایی انگلوساکسونی به ایران وارد شد و بازتولید آن هم به صورت مکتب اخباری گری درآمد. هرچند در دوران فتحعلی شاه اصولگرایی پیروز شد و اخباری گری با شکست روبه رو شد، اما عملاً به طور کلی تاثیر خود را گذاشت و متاسفانه در دوران مشروطه نیز خود را به خوبی نشان داد.» عبارت شگفت انگیز فوق فی الواقع به همین صورت آمده است. من نمی دانم آیا اسناد قابل اتکایی از آشنایی جدی ایرانیان با فلسفه های جدید غرب در دوره صفویه وجود دارد یا نه (که اگر باشد از حیث تاریخ اندیشه اسنادی بسیار جالب توجه است) اما مطمئنم نه اصولگرایی قائلان به علم اصول فقه ربطی به «راسیونالیسم» دارد و نه میان حدیث گرایی اخباری ها با «امپریسم» پیوندی هست. دکارت و اسپینوزا و لایب نیتس چه کمکی به اصول فقه می توانند بکنند و لاک و بارکلی و هیوم به چه کار حدیث گرایی می آیند تا مثلاً بازتولید اندیشه های بی دینانه هیوم به پدید آمدن ملا امین استرآبادی بینجامد؟ ریشه های تقابل نگرش اخباری با نگرش اصولی را شاید بتوان چند قرن به عقب برد و در تفاوت های مکتب عقل گرای شیعیان بغداد و مکتب حدیث گرای شیعیان قم بازجست. به علاوه مشروطه چه ربطی دارد به اخباری گری؟ شاید بهتر بود گوینده محترم به جای طرح چنین مباحثی نقش «بسیار مخفی» برادران شرلی را برای ما آشکار می کرد. این همه حرف های بحث برانگیز پراکنده و نتیجه و راه حل عرضه شده اینکه؛ «برای تولید علوم انسانی ایرانی - اسلامی یکی از موانع اصلی کمبود بودجه است که باید برای برطرف کردن این مانع بودجه های تخصیصی به علوم انسانی به شدت تقویت شود غ...ف باید برای علوم انسانی وزارتخانه ویژه یی شکل گرفته و تشکیل شود.» به عبارت دیگر یعنی سهم بیشتری از پول نفت را به این موضوع اختصاص دهیم (این ظاهراً بهترین راه حلی است که در مواجهه با هر مشکلی به ذهن ما می رسد). مسلماً باید برای رشد علم در کشور سرمایه گذاری کرد و به علوم انسانی که متاسفانه در کشور ما گاهی سرنوشتش در دست کسانی است که از آن چیزی نمی دانند (ولو آنکه در رشته های دیگر متخصص و مثلاً دارای «دکترا در مهندسی» باشند) بیشتر بها داد. اما پیشنهادهای بدیعی مثل ایجاد وزارت علوم انسانی بیش از هر چیز فربه تر کردن دولت و دولتی تر کردن علم است و به جایی بهتر از «ترکستان» همیشگی نمی رسد و نتیجه اش در بهترین حالت و پس از گذر از دوره های شعار و توهم همان اختراع دوباره چرخ و کشف مجدد آتش است. علوم انسانی (به هر دو معنا و در هر دو شاخه اش) بسیار مهم و سخت مورد نیاز ماست و دقیقاً به همین دلیل باید نسبت به سخنانی از جنس سخنان مذکور واکنش نشان داد. مساله این نیست که کسی چنین حرف هایی را زده است (نویسنده این سطور گوینده محترم را شخصاً نمی شناسد و حتی به دغدغه های فکری و حس وطن دوستی او احترام می گذارد)، بلکه مساله این است که آن که چنین سخنانی گفته در حوزه و دانشگاه تحصیل کرده و از دانشگاه های این کشور مدرک گرفته (کارشناسی و کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران و دکترا از دانشگاه امام صادق) و در معتبرترین دانشگاه ما (دانشگاه تهران)، به عضویت هیات علمی درآمده و حتی تا حد نظریه پردازی برای یکی از جریان های فکری موجود پیش رفته است. مساله مهم تر این است که گوینده محترم سخنان پیش گفته تنها نیست و مجموعه یی از چهره های فرهنگی و علمی ما اکنون در چنین حد و کیفیت هایی سخن می گویند و تحلیل می کنند. این همه، یعنی در جامعه ما در زیر پوست حوادثی که می بینیم و توجه مان را جلب می کند، ماجرایی رخ داده است که به آن توجه نمی کنیم؛ ماجرایی غریب در حوزه فرهنگ و دانش و نظام علمی و دانشگاهی و به قول یکی از شخصیت های فیلم «تنها دو بار زندگی می کنیم»، عجیب این است که دیگر از این چیزها تعجب نمی کنیم.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/44408
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید