امروز شنبه 10 مرداد 1405

Saturday 01 August 2026

کارکردگرایی یا روان‌شناسی عملیات ذهنی


1401/08/01
کد خبر : 36962
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 102 نفر
در قرن نوزدهم، تحولات در عرصه شیمی و فیزیک موجبات تحول در روان‌شناسی را نیز فراهم آورد. روان‌شناسان به تقلید از فیزیکدانان و شیمیدانان که ترکیبات پیچیده‌تر را به عناصر کوچک‌تر (اتم) تجزیه می‌کردند کوشیدند نگاه اتم‌گرایانه را در قلمرو روان‌شناسی به‌‌کار برند. چنین دیدگاهی به ساخت‌گرایی‌ (structuralism) معروف شد. پیروان این رویکرد به دنبال تجزیه ادراک و یافتن عناصر تشکیل‌دهنده آن بودند. حامی اصلی این رویکرد ای.بی.تیچنر، شاگرد وونت بود. ازنگاه تیچنر ساخت‌گرایی عبارت است از تحلیل ساختارهای ذهنی. ساخت‌گرایی که در واقع ماهیتی صرفا تحلیلی داشت چندان مورد قبول پدر کارکردگرایی، ویلیام جیمز واقع نشد. جیمز به جای تحلیل عناصر هشیاری مساله ماهیت سیال و شخصی هشیاری را مطرح کرد. از نگاه وی کارکردگرایی (Functionalism) به دنبال تبیین این مساله است که ذهن چگونه کار می‌کند که جاندار موفق به انطباق و سازگاری با محیط و عمل در آن می‌شود. آنچه در کانون توجه کارکردگرایان قرار می‌گیرد عملیات و فرآیندهای پدیده‌های هشیار است. به عبارت دیگر کارکردگرایان به دنبال بررسی ساخت هشیاری نیستند، بلکه به مطالعه فرآیندهای ذهنی از آن جهت که منجر به پیامدهای عملی می‌شود، علاقه‌مندند. رویکردی که کارکردگرایی دنبال کرد در نهایت موجب شکفتن بذرهای رفتارگرایی در قلمرو‌ روان‌شناسی نوین شد. ● چگونگی شکل‌گیری حرکت‌های نخستین برای شکل‌گیری کارکردگرایی به نام روان‌شناسان آمریکایی نظیر ویلیام جیمز، گرانویل استانلی هال و جیمز مک کین کتل ثبت شده است. از سوی دیگر، در شکل‌گیری این جنبش نمی‌توان تاثیر کارهای داروین، گالتون و حتی ویلهلم وونت را نادیده گرفت. آنچه در تاسیس چنین مکتبی باید بدان توجه کرد این است که پیروان مکتب هرگز در آغاز حرکت به دنبال تاسیس ایسمی در کنار ایسم‌های دیگر نبودند، بلکه در واقع جنبش خود را حرکتی معترضانه نسبت به ساخت‌گرایی تیچنری تلقی می‌کردند. علاوه بر این، آنچه موجبات شکل‌گیری چنین مکتبی را فراهم آورد موضعگیری‌های رهبران ساخت‌گرایی بود. تیچنر با نگارش مقاله‌ای با عنوان «اصول موضوعی روان‌شناسی ساختاری» و استفاده کردن از ۲ واژه ساختاری و کارکردی طرح تاسیس روان‌شناسی کارکردی را کلید زد. او در مقاله خود ساخت‌گرایی را تنها حوزه مشروع در قلمرو‌ روان‌شناسی دانست و به کارکردگرایی تاخت؛ هرچند باید به این نکته اذعان کرد که نقد و حمله تیچنر به کارکردگرایی به طور ناآگاهانه نوعی خدمت به جریان کارکردگرایی به حساب می‌آمد، چنان که هریسون در این باب می‌نویسد: «آنچه تیچنر به آن حمله می‌کرد در واقع بی‌نام بود تا این که او به آن نامی داد. با این اقدام، او جنبشی را نمایان ساخت و بیشتر از هر کس دیگر موجب شد اصطلاح کارکردگرایی در قلمرو روان‌شناسی رایج شود.» (نقل از شولتز،۱۳۸۶،ص۲۰۹.) با گذشت اندک زمانی، دانشگاه شیکاگو به عنوان کانون اصلی ترویج آرا و اندیشه‌های این مکتب و جان دیویی و جیمز رولند آنجل به عنوان استادان و بنیانگذاران این مکتب شناخته شدند. ● جان دیویی جان دیویی (john Dewey) بنیانگذار کارکردگرایی در قالب یک نگرش است. دیویی تا پایان مقطع لیسانس دانشجویی عادی به حساب می‌آمد. پس از اتمام مقطع لیسانس مدتی را به تدریس در دبیرستان‌ها مشغول شد. اندکی بعد مقطع فوق‌لیسانس و دکتری فلسفه خود را از دانشگاه جان هاپکینز اخذ کرد. سپس در سال ۱۸۸۶ نخستین کتاب درسی در حوزه روان‌شناسی را تالیف کرد. ۸ سال بعد برای تدریس به دانشگاه شیکاگو دعوت شد. ازجمله فعالیت‌های برجسته وی در این دوران می‌توان به تاسیس یک مدرسه آزمایشی اشاره کرد که در نوع خود یک نوآوری افراطی به حساب می‌آمد. ۲۵ سال نیز در دانشگاه کلمبیا به مسائل فلسفی و روان‌شناسی کاربردی پرداخت. بسیاری بر این باورند که دیویی با نگارش مقاله‌ای با عنوان «مفهوم قوس بازتاب در روان‌شناسی» سنگ بنای تاسیس کارکردگرایی را گذاشته است؛ هرچند نگارش این مقاله سرآغاز جنبشی مهم در حوزه روان‌شناسی بود، ولی در واقع آخرین خدمت دیویی نیز به روان‌شناسی به حساب می‌آمد. او در این مقاله بیان می‌کند نباید رفتار را از منظر یک نگاه علمی مصنوعی مورد بررسی قرار داد، بلکه آنچه اهمیت دارد بررسی رفتار از جهت اهمیتی است که برای موجود زنده در سازگاری با محیط دارد. بدون شک دیویی همچون بسیاری از دانشمندان عصر خویش متاثر از آرای داروین بود. ● تاثیر داروینیسم بر اندیشه‌های دیویی دیویی بشدت متاثر اندیشه‌های داروین بود و به همین دلیل فلسفه خود را بر اندیشه تغییر اجتماعی بنیان نهاد. حمایت از پیشرفت و تغییر اجتماعی به معنای مخالفت با اندیشه ایستایی (static) بود. او معتقد بود در تلاش انسان برای تداوم حیات خویش، هشیاری و رفتار هر دو در خدمت ارگانیسم هستند. در واقع هشیاری، رفتار مناسب برای تداوم حیات را موجب می‌شود. از نگاه دیویی هدف اصلی برای انسان، ادامه حیات است که از طریق هماهنگی کلی ارگانیسم حاصل می‌شود و مطالعه چنین ارگانیسمی در عمل به عهده روان‌شناسی کارکردی است. از نگاه دیویی، یادگیری مساله مهم روان‌شناسی است، زیرا ما برای زندگی کردن نیازمند فکر کردن و یادگیری هستیم. دیویی بیش از آن که در مقام یک روان‌شناس مورد توجه واقع شود به عنوان شخصی که نفوذ بسیاری بر روان‌شناسان پس از خود داشته، مورد توجه قرار می‌گیرد. ● جیمز رولند آنجل پس از آن که جان دیویی دانشگاه شیکاگو را ترک کرد جیمز رولند آنجل (James Rowland Angel) عهده‌دار رهبری جنبش شد. آنجل تلاش کرد کارکردگرایی را در قالب یک مکتب عملی عرضه کند. آنجل در خانواده‌ای دانشگاهی در ورمونت به دنیا آمد. تحصیلات دوره لیسانس را تحت نظر دیویی در دانشگاه میشیگان گذراند. در ۱۸۹۲ موفق به دریافت فوق‌لیسانس خود شد؛ هرچند آنجل هرگز درجه دکتری خود را دریافت نکرد، ولی بسیاری افتخار می‌کردند که درجه دکتری خود را از دستان وی دریافت می‌کنند. پس از آن که مدتی ریاست دانشگاه ییل را به عهده گرفت در سال ۱۹۰۶ به عنوان پانزدهمین رئیس انجمن روان‌شناسی برگزیده شد. در همان سال خطابه‌ای معروف ایراد کرد که تاثیر بسزایی در پیشرفت کارکردگرایی داشت. او به ۳ نکته کلیدی درباره کارکردگرایی اشاره کرد که هسته اصلی این مکتب را تشکیل می‌داد. مطالعه کودکان عقب‌مانده ذهنی و دیوانگان که در ساخت‌گرایی مورد غفلت واقع شده بود نزد کارکردگرایان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار شد. ▪ نکته اول: روان‌شناسی کارکردی در واقع روان‌شناسی عملیات ذهنی است که در مقابل روان‌شناسی عناصر ذهنی که همان ساخت‌گرایی است، قرار می‌گیرد. وظیفه اصلی کارکردگرایی فهم این مساله است که فرآیند ذهنی چگونه عمل می‌کند، چه چیزی انجام می‌دهد و تحت چه شرایطی رخ می‌دهد. ▪ نکته دوم: کارکردگرایی به عنوان روان‌شناسی سودمندی‌های بنیادی هشیاری در نظر گرفته می‌شود. در چنین نگاهی، هشیاری در مقام واسطی میان نیازهای ارگانیسم و ضرورت‌های محیطی عمل می‌کند. در واقع کارکردگرایی بر آن است تا نقش هشیاری را در سازگارساختن ارگانسیم با شرایط محیطی کشف کند. ▪ نکته سوم: از نگاه پیروان کارکردگرایی تمایزی میان ذهن و بدن وجود ندارد. در واقع ذهن و بدن جوهرهای متفاوتی نیستند، بلکه از نظمی یکسان تبعیت می‌کنند. به همین دلیل می‌توان چنین گفت که روان‌شناسی کارکردی روان‌شناسی روابط پیسکو فیزیک (روان و جسم) است و با رابطه کلی ارگانسیم با محیط سر و کار دارد. (شولتز، ۸۶، ۲۱۴) هرچند آنجل در تبدیل کارگردگرایی به یک مکتب روان‌شناسی نقش بسزایی را ایفا کرد، ولی در عین حال همواره تاکید می‌کرد نباید کارکردگرایی را در قالب یک مکتب محصور کرد، بلکه دامنه آن بسی وسیع‌تر از آن است که صرفا به عنوان ایسمی در کنار ایسم‌های دیگر درنظر گرفته شود. در کنار جان دیویی و آنجل افراد دیگری همچون هاروی.آ.کار‌ (Harvey.A.car) ، رابرت سشنز وودورث (Robert sessions woodworth) در توسعه و پیشرفت مکتب کارکردگرایی نقش مهمی ایفا کردند. تلاش‌ها و فعالیت‌های هاروی آ.کار موجب شد روان‌شناسی او به عنوان شکل نهایی کارکردگرایی در نظر گرفته شود. از سوی دیگر وودورث روان‌شناسی پویا (dynamic psychology) را وارد کارکردگرایی کرد و با این کار انگیزه و انگیزه‌شناسی‌ (motivology) را در کانون توجه قرار داد. در واقع دغدغه اصلی وودورث کشف نیروهایی بود که انسان را به سوی انجام عملی خاص سوق می‌دهند. ● انتقادها بر کارکردگرایی بدون شک جدی‌ترین موضعگیری در مقابل ظهور کارکردگرایی توسط پیروان ساخت‌گرایی اتخاذ شد. نزاع میان پیروان این دو مکتب هرچند نشان از زنده ‌بودن، انعطاف‌پذیری و پذیرش آرا و اندیشه‌های جدید در حوزه روان‌شناسی بود، اما از سوی دیگر تاحدودی نگران‌کننده به نظر می‌رسید، زیرا چنین دسته‌بندی‌ها و نزاع‌ها در علوم طبیعی وجود نداشت و در نگاه برخی، وجود چنین فضایی در روان‌شناسی نشان از عدم پختگی این علم داشت. انتقادات بسیاری از سوی منتقدان آن بر مکتب کارکردگرایی وارد شده است که ما در اینجا به تعدادی از مهم‌ترین آنها اشاره می‌کنیم. ۱) برخی از جمله پیروان ساخت‌گرایی چنین عقیده داشتند که واژه کارکردگرایی فاقد تعریفی واضح است. سی.آ. راکمیک‌ (C.A.Ruckmick) از پیروان ساخت‌گرایی و از دانشجویان تیچنر چنین اظهار می‌کند که کارکردگرایان واژه کارکرد» را گاهی برای توصیف فعالیت و گاهی نیز باتوجه به سودمندی آن به کار برده‌اند. ۲) ساخت‌گرایان و در راس آن تیچنر مدعی بودند کارکردگرایی را نمی‌توان به عنوان روان‌شناسی در نظر گرفت زیرا به موضوع و روش ساخت‌گرایی تعلق ندارد. از نگاه تیچنر هر رویکرد و روشی جزو روش تحلیل درونگرانه ذهن به عناصر هشیاری خارج از قلمرو روان‌شناسی قرار دارد؛ هرچند آشکار است که این نقد چندان وارد نیست و نشان از نوعی انحصارگرایی دارد. ۳) برخی منتقدان علاقه وافر کارکردگرایان به فعالیت‌های علمی و کاربردی را مورد نقد قرار داده‌اند. چنین نقدی خاطره جدال علم ناب و علم کاربردی را در اذهان تداعی می‌کند. ۴) کارکردگرایان علاوه بر علاقه‌مندی به روان‌شناسی کاربردی به دلیل گلچین‌گرایی نیز مورد انتقاد واقع شده‌اند. کارکردگرایان برخلاف ساخت‌گرایان خود را در شیوه خاصی محصور نمی‌کردند و به همین دلیل از هر رویکرد و روشی که برای حل مساله مناسب بود، بهره می‌گرفتند. ● خدمات کارکرد گرایی نهضتی که توسط ویلهلم وونت و ساخت‌گرایان آغاز شد موجبات خروج روان‌شناسی از قلمرو فلسفه و ورود آن به محیط آزمایشگاهی و علمی را فراهم کرد. در واقع ساخت‌گرایان به بررسی و مطالعه عناصر هشیاری همچون احساس، ادراک، هیجان و.... رغبت نشان دادند. ظهور کارکردگرایی گامی دیگر برای تکمیل پروژه علمی کردن روان‌شناسی بود. آنچه در این رویکرد مورد توجه قرار گرفت سودمندی روان و رفتار بود و‌نه‌محتوای آنها که ساخت‌گرایان به دنبال آن بودند. کارکردگرایی در قالب یک نگرش تبدیل به یک جریان اصلی در روان‌شناسی آمریکا شد، به گونه‌ای که روح حاکم بر روان‌شناسی امروزی آمریکا کاربردی است. از سوی دیگر، تحقیق در مورد رفتار انسان به بخش مهمی از روان‌شناسی تبدیل شد. حوزه‌هایی همچون مطالعه کودکان عقب‌مانده ذهنی و دیوانگان که در ساخت‌گرایی مورد غفلت واقع شده بود نزد کارکردگرایان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار شد. کارکردگرایان توانستند دامنه استفاده از روش‌ها را در روان‌شناسی گسترش داده و علاوه بر درون‌نگری از راه‌های دیگری همچون تحقیق فیزیولوژیکی، آزمون‌های روانی، پرسشنامه و توصیف عینی رفتار استفاده کنند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/36962
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید