امروز دوشنبه 09 شهریور 1405

Monday 31 August 2026

کسی به فکر بی‌خانمان‌ها نیست


1401/08/01
کد خبر : 75259
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 60 نفر
این روزها اگر گذرتان به میدان هفت‌تیر تهران بیفتد پیرمردی را می‌بینید که در چمن‌های زیبای این میدان شلوغ و پرهیاهو زندگی می‌کند‌. البته دقیق‌تر بگویم تا چند روز پیش در آنجا زندگی می‌کرد‌. این که می‌گویم به این دلیل است که: چند روز قبل، حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که از کنار فضای سبز داخل میدان عبور می‌کردم و همهمه و داد و قال جمعیت زیادی که آن جا جمع شده بودند توجه مرا به خود جلب کرد. کمی‌جلو رفتم دیدم برخی از مردم از کنار چمن داد و فریاد می‌کنند که ولش کن، چه کارش داری، اگه به سر خودت بیاد چی کار می‌کنی و ازاین دست صحبت‌ها ... از بین جمعیت انبوه به سختی جلو رفته و چند نفر را دیدم که زیر بغل پیرمردی فرتوت را گرفته و از داخل فضای سبز پارک به بیرون از فضای سبز می‌آورند و دو زن و دو مرد هم باهم در حال بگو مگو هستند‌. از مردمی‌که کنار ایستاده بودند علت را جویا شده و فهمیدم که پیرمرد کارتون خواب است و حالا آن زن ومرد که از ماموران شهرداری هستند می‌خواهند او را از فضای سبز پارک بیرون کنند و به وسط خیابان بیندازند و مرد مخالفت می‌کند و مردم نیز به حمایت از پیرمرد و رفتار خشونت بار زن و مرد که خود را مامور و معذور می‌دانستند اعتراض می‌کنند . جلوتر رفته و با خانم مسوولی که کارمند شهرداری منطقه شش تهران است صحبت می‌کنم. خانم « میم . لام » درکنار مردی ایستاده که بی‌سیم به دست به طور مداوم به مسئولش گزارش می‌دهد. «خانم میم .لام » کارت خبرنگاری مرا می‌بیند و سر درد دلش بازمی‌شود . او می‌گوید همه مرا به چشم کسی می‌بینند که انسانیت سرش نمی‌شود‌، درک ندارد و دلش به حال کسی نمی‌سوزد اما این پیرمرد چند سال است که این جاست. هربار که به مسوولان جمع آوری کارتون خواب‌ها اطلاع می‌دهیم که برای بردن وی بیایند‌، چند روز بعد آمده و او را می‌برند اما چند روز بعد دوباره همین آش است و همین کاسه... به طور مثال پاییز پارسال همین اتفاق افتاد. آن‌ها آمدند واو را بردند اما چند وقت بعد او دوباره این جا بود. دلیل چنین اتفاقی را از او جویا می‌شوم، او می‌گوید: نمی‌دانم؛ آنها می‌گویند این افراد از گرمخانه‌ها فرار می‌کنند و این‌ها (کارتون خواب‌ها ) می‌گویند آنها ما را بیرون می‌کنند. از او می‌پرسم که چرا باید کسی جای گرم و حداقل راحت‌تر از پارک را به شب‌های سرد پاییزی ترجیح دهد؟ چگونه یک انسان عاقل چنین کاری می‌کند؟ او می‌گوید من اینها را نمی‌دانم، بهتر است از خودش بپرسید . من نه گرمخانه تاسیس کردم و نه دستور جمع آوری این کارتون خواب‌ها را از سطح شهرداده‌ام. من هم یک کارمند هستم مثل دیگران و چاره‌ای ندارم. نمی‌توانم بگذارم که این کارتون خواب‌ها در پارک‌ها بمانند و چهره شهر را خراب کنند‌. این‌ها را که می‌گوید با گفتن کلمه ببخشید از من دور شده و به طرف جمعیتی می‌رود که با بیرون رانده شدن پیرمرد از فضای سبز پارک و نشستن بر روی یک صندلی کنار خیابان منتهی به پارک، آرام آرام متفرق می‌شوند. به سمت پیرمرد نحیف و رنجور می‌روم که آرام و بی صدا اکنون بر صندلی کنار پارک نشسته و از او می‌پرسم چرا از گرمخانه بیرون آمدی؟ چه اتفاقی افتاد ؟ الان با آغاز فصل سرما چه می‌خواهی بکنی؟ آرام لب به سخن گشوده و می‌گوید من نه متکدی‌ام و نه خلافکار... من فقط بی‌خانمانم‌. سوالم را دوباره تکرار می‌کنم: چرا از گرمخانه بیرون آمدی؟ چه اتفاقی افتاد؟ می‌گوید دولت و شهرداری هیچ کاری برای ما نمی‌کند و فقط جلوگیری بستن اعتراض‌های مردم، ما را به گرمخانه برده، چند روزی نگهداری کرده و سپس ما را به بیرون می‌راند‌. به او می‌گویم یعنی چه که بیرون می‌راند یعنی دیگر راهتان نمی‌دهند ؟ بلیتی از جیبش بیرون می‌آورد که متعلق است به یکی از پایانه‌های مسافربری به مقصد رشت و می‌گوید مسوولان برای من یک بلیت یک طرفه به مقصد رشت گرفتند تا مرا تحویل برادرم دهند اما برادرم مرا نپذیرفت و من به ناچار دوباره به اینجا آمدم. از او پرسیدم چگونه به تهران برگشتی ؟ پاسخ درستی نداد و من دوباره به طرف خانم کارمند شهرداری رفته و از او پرسیدم آیا او دراینجا کارهای خلافی همچون فروش مواد مخدر و مصرف آن و... هم انجام می‌دهد؟ خانم میم .لام گفت: نه، فکر نمی‌کنم من چنین چیزی ندیدم ... از او پرسیدم به نظرت چرا باید یک چنین کسی از جای راحت بیرون بیاید و چرا او را می‌خواستند به رشت بفرستند ؟ گفت نمی‌دانم، او گاهی اینجا تکدی‌گری می‌کند. دوباره به سمت پیرمرد برگشتم و گفتم اگر به تو در همان گرمخانه کاری پیشنهاد شود قبول می‌کنی ؟ لبخندی برلبانش نقش بست و گفت من که سگ نیستم بخواهم مثل سگ زندگی کنم. من هم انسانم و دست روزگار مرا به این جا رسانده... معلوم است که می‌خواهم . من روزی برای خودم کسی بودم اما حالا حتی حق خوابیدن در پارک را هم ندارم، بمیرم بهتر است از این زندگی. مسوولان گرمخانه به بهانه اینکه دیگر جا نداریم مرا در این فصل سال بیرون کردند و من باید شب تا صبح در حالی که خود مسوولان در خانه‌های گرمشان هستند از سوز سرما به خود بپیچم و حرف نزنم زیرا مسوولان گرفتاری‌های مهمتری از رسیدگی به امثال من دارند ... آن‌ها وقت ندارند‌، حوصله ندارند، اعصاب ندارند‌، اصلا آن‌ها هیچ چیز ندارند جز یک سرپناه گرم و راحت‌. چیزی که امثال من حق داشتن آن را ندارند‌. از او خداخافظی کرده و قول می‌دهم که کارش را پی‌گیری کنم اما هیچ مسوولی حاضر نیست دراین باره با من صحبت کند ... اکنون چند روز گذشته و من بی اهمیتی مسوولان به قلمم و شغلم و از آن مهمتر به وظیفه‌ای که درقبال چنین افرادی دارند غبطه می‌خورم و با خودم می‌گویم این داستان در این جا تمام نمی‌شود. من بازهم پی‌گیری می‌کنم و تا دفتر ریاست جمهوری پیش می‌روم تا بتوانم در این سوز سرما حداقل یک سرپناه گرم برای این پیرمرد و امثال او پیدا کنم‌، هر چند که بازهم هیچ کس حاضر به پاسخ گویی و رسیدگی نیست. انتخابات نزدیک است و اغلب مسوولان درگیر جدال با یکدیگر و فرصتی برای فکر کردن به کشور و مردم و معیشت‌شان ندارند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/75259
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید