امروز سه‌شنبه 20 مرداد 1405

Tuesday 11 August 2026

گریز به پشت خاکریز


1401/08/01
کد خبر : 47910
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 72 نفر
خاطرات جبهه و جنگ اگر از قلب حادثه برایمان حرفی تازه داشته باشند با به‌کار بردن کمترین فنون داستانی و عناصر ادبی به خواندنی‌ترین متن‌ها تبدیل می‌شوند. داستان نویس می‌کوشد، با استفاده از روش‌هایی که به آنها احاطه دارد،یک حادثه قریب الوقوع را در اثر خود بسازد و به دیگران، واقعیت موجود در تخیل نیرومندش را بقبولاند. حادثه‌ای که به خودی خود نقل می‌شود دارای بخشی از همان تکنیک‌هایی است که نویسنده در آفرینش ازآن بهره می‌گیرد. جنگ ایران و عراق دلیل خلق ادبیاتی بومی در ایران شد. ادبیاتی که باورها، ارزش‌ها و اندیشه و نگرش مردم یک سرزمین را، ابتدا به خود و سپس به جهانیان شناساند. اما در این بین اگر عرصه رقابت بر نویسنده تنگ شود، او در داستان‌ها و رمان‌های جنگ، غیر از یاری جستن از ارزش‌ها و اعتقادات میهنش ناچار به فکر کارهایی دیگر خواهد افتاد. ادبیات داستانی دفاع ایران گرچه نزد مخاطب غیرایرانی مورد قبول قرار گرفت اما در گام اول به دلیل تازگی و بداعت همین ارزش‌ها و نگرش‌های مذهبی و بومی مردم ایران بود اما در کشورمان برای آفرینش ادبیاتی از جنگ که مخاطبان باشور و شوق سال‌های ابتدای جنگ به مطالعه‌اش بپردازند باید چاره‌اندیشید. در عرصه خاطره نویسی، رمان و داستان کوتاه چه بسا باورهای ایرانی برای ایرانی‌ها تکراری شده باشد و به دلیل شناخت آنها رغبت مطالعه چنین آثاری دیگر حلاوت و دلنشینی قبل را نداشته باشد. پس نویسنده علاوه بر گنجاندن بخشی از نگرش امروز به باورها و استقبال از ارزش‌های نو، باید از حادثه استفاده کند. حادثه‌ای که جدی‌ترین واقعیت‌های عمیق جنگ است. در بیان چنین حوادثی نیز نباید به دام تکرار افتاد. نویسنده هنگامی که وارد گود می‌شود، باید ابتدا کاری انجام دهد که کباده کشان پیش از او از انجامش عاجز مانده‌اند. داستان نویس عرصه جنگ می‌باید عادی شدن صحنه‌های جنگ را نزد مردمش تغییر دهد و از هر آنچه باعث تنبل شدن ذهن خواننده می‌شود بپرهیزد. ● داستان کتاب «پشت خاکریز یک نفر زنده است» عنوان کتابی است که بخشی از خاطرات جمعی از رزمندگان اردبیل را دربردارد. خاطرات این کتاب با زبانی آهنگین بیان شده است. «دسته سابقه‌دارها» عنوان نخستین خاطره کتاب، داستان مجروح شدن یکی از رزمندگان جبهه‌های نبرد ایران است. گلوله توپ عراق به جلو سنگر می‌خورد. او احساس می‌کند بازوی راستش گرم شده است. ترکش درست به بازویش اصابت کرده است و او کلاه بافتنی‌اش را روی زخم می‌گذارد و با چفیه آن را می‌بندد. او وقتی پای چپ عبدی، همرزمش را می‌بیند عمویی را صدا می‌زند. عمویی بالای سر آنها می‌آید و می‌گوید حرکت آمبولانس با این وضعیت محال است و باید خودشان کاری بکنند. او عبدی را با هزار مکافات به خاکریزی که پشت سرشان قرار دارد می‌رساند اما دیگر نای تکان خوردن ندارد. پس از این‌که بطور اتفاقی موتور سواری از کنار آنها رد شد از اوضاع و احوالشان جویا می‌شود و او هم ماجرا را برایش شرح می‌دهد. موتور سوار پس از این‌که آنها را کنار دریاچه پیاده کرد، به درون قایقی می‌رود و حرکت می‌کند. قایقران لباس غواصی به تن دارد، وسط‌های آب هواپیماهای عراقی بالای سر آنها ظاهر می‌شوند و به طرف قایق تیر‌اندازی می‌کنند. حالا از زمین و آسمان گلوله می‌بارد. بمب‌هایی که داخل آب است به هوا پاشیده می‌شود. او با دیدن این وضعیت اشهدش را می‌گوید و شروع به دعا خواندن می‌‌کند. برای لحظه‌ای همه کسانی را که دوست شان دارد از پیش چشمانش می‌گذراند. اما چند لحظه بعد از رفتن هواپیما قایقران از آب بیرون می‌آید و دوباره قایق را به‌راه می‌اندازد. او با گفتن این‌که چاره‌ای نداشت آنها را به اورژانسی که در آن طرف دریاچه‌است می‌برد. او را به همراه عبدی و دیگران پشت آمبولانس می‌گذارند و پس از هفت، هشت ساعت به باختران می‌رسند. آنها در اقامتگاه شهید مازندرانی بستری می‌شوند. دکتر آنها را معاینه می‌کند و زخمشان پانسمان می‌شود. فردای آن روز به بیمارستان ارتش شیراز منتقل می‌شوند. دو روز در آنجا به‌سر می‌برند تا این‌که با یک هواپیما، به همراه تعدادی زخمی به بیمارستان شهید لبافی‌تهران می‌روند. پس از این‌که یک هفته در آنجا بستری بودند، یکی از دو ترکش را از بازوی راوی بیرون می‌آورند و به او می‌گویند آن یکی را هم در می‌آورند ولی بنا به دلایلی این کار را نمی‌کنند. پای عبدی را هم عمل می‌کنند و گچ می‌گیرند. آنها تا بهبودی نسبی در آنجا می‌مانند و پس از مدتی به اردبیل باز می‌گردند. نقل خاطرات کتاب به قلم «ساسان ناطق» شیواست. او صحنه‌های جنگ را همراه با طنز بیان می‌کند. البته خاطراتی را هم که وی در نوشتن از آنها بهره‌می‌گیرد خاطرات موجود جنگ هشت ساله ما در بطن حادثه است. «ناطق» حوادث واقعی جنگ را با شوخی تلفیق می‌کند. این تلفیق او البته نه تنها شأن جنگ و دفاع را نزد مخاطب خود نکاسته بلکه آن را پیش چشم خواننده جذاب‌تر معرفی می‌کند: « از داخل سنگر آمدیم بیرون و آماده رفتن شدیم. بین دو خاکریز، به فاصله ۵۰ ‌متر باز بود و عراقی‌ها به آنجا دید داشتند. حسنی گفت آن فاصله را باید زیگزاگ برویم. بچه‌ها یکی‌یکی گذشتند. مرادی گفت: «اول تو برو!». او نسبت به من زبر و زرنگ‌تر بود. گفت: «پشت سرت هستم، اگر طوری شد دنبالت می‌آیم.» نوبت من که شد، موقع دویدن هر لحظه منتظر بودم یکی از تیرها نقش زمینم کند و هدایت خودش را برساند بالای سرم. تیرها جابه‌جا می‌خورد دور و برم و خاک‌ها را به هوا می‌پاشید. بعضی از تیرها به سنگی، تکه آهنی، چیزی می‌خورد و کمانه می‌کرد و با صدا می‌گذشت. هر طوری بود رد شدیم و مرادی هم پشت سرم خودش را رساند. رفتیم آن طرف و به خاکریزی رسیدیم. ظهر شده بود که گفتند برگردیم. وسایلمان را جمع کردیم. دوباره از آن بریدگی رد شدیم و رفتیم سمت ارتفاعات «کله‌قندی». پائین کله‌قندی استراحت کردیم. گفته بودند فردای آن روز، در تاریکی می‌رویم بالای کله‌قندی. ناهار را خورده بودیم که از رادیو شنیدیم بچه‌ها در شب حمله، کله قندی را از دست عراقی‌ها درآورده‌اند. بعد از ظهر گفتیم برویم تمرین نشانه‌گیری. گوشه و کنار خاکریز‌هایی که مستقر شده بودیم، فشنگ‌های زیادی ریخته بود. هر کدام چند‌تایی پیدا کرده و رفتیم. یک قوطی کمپوت را به فاصله حدود ۱۰۰‌متری گذاشتیم روی تپه‌ای و به نوبت تیر‌اندازی کردیم. نفری ۱۰ تیر می‌انداختیم. بعضی‌ها حرف زدن‌شان بهتر از تیراندازی‌شان بود. بعضی‌ها هم تیر‌های اولشان خطا می‌رفت و با تیرهای بعدی قوطی را می‌زدند. نوبت مرادی که شد زانو زد و نشانه‌گیری کرد. ۱۰ تا تیرش درست خوردند به قوطی. با هر تیر هدایت، قوطی از جایش بلند می‌شد و به این طرف و آن طرف قل می‌خورد. در مسیر برگشتن به سمت چادرهای استراحتمان، مارمولکی پیش رویمان سبز شد که روی صخره‌ای آفتاب می‌گرفت. مرادی گفت: «هرکس بتواند مارمولک را بزند، یک کمپوت پیش من جایزه دارد!» وقتی پای جایزه پیش آمد، خیلی‌ها حاضر بودند تا قله اورست هم که شده بروند ولی هیچ کدام نتوانستند بزنند. با هر تیری که شلیک می‌شد مارمولک وحشت‌زده روی صخره جابه‌جا می‌شد اما مرادی با همان تیر اول مارمولک را از وسط نصف کرد. برگشتیم توی چادرها. می‌خواستیم برای آنهایی که ندیده‌اند، از تیراندازی هدایت بگویم. یک بسیجی ۱۶-۱۵ ساله که اهل «مغان» بود، زودتر از من شروع کرد به نقل ماجرای تیراندازی مرادی. قنداق اسلحه را به کتفش گذاشت، یک چشمش را بسته و در حال نشانه‌گیری با حرارت تعریف می‌کرد که مرادی چطور مارمولک را دو تکه کرد. اسلحه‌اش را گرفته بود درست سمت من و هدایت. انگشتش روی ماشه بود. تا گفت مرادی مارمولک را نصف کرد؛ اسلحه‌شلیک کرد و تیر از بین من و هدایت و درست از بغل گوشمان رد شد. تیر چادر را سوراغ کرد و خورد به تپه کوچک پشت چادر. خودش هاج و واج مانده بود و ما هم همگی خشکمان زده بود. منتظر بودیم بچه‌های اطلاعات و فرمانده گردان سر برسند تا ببیند چه شده و چرا تیراندازی شده است. زود دست به کار شدیم و پتوها را پهن کردیم. دراز کشیدم و خودمان را زدیم به خواب! چشم‌ها را چنان روی هم گذاشته بودیم که انگار نه انگار دسته‌گلی به آب داده‌ایم. بچه‌ها طوری خودشان را به‌خواب زده بودند که هر کسی می‌دید، فکر می‌کرد ساعت‌هاست خوابیده‌ایم و روحمان از دنیا بی خبر است. یکی از بچه‌ها برای این‌که صحنه را واقعی‌تر کند، غلت خورد و پایش را انداخت روی من. صدایی از بیرون چادر گفت: «برادر حسنی اینها که خوابند!» «علوی» منشی فرمانده بود! از جلو چادر ما رد شدند. بچه‌‌ها از جایشان تکان نخوردند. رد که شدند، صف کشیدیم پشت سر هم و دزدکی بیرون را دید زدیم. سه چادر آن طرف‌تر ایستادند. بچه‌های آن چادر بیدار بودند و‌ آنها هم فکر کردند کار، کار آنهاست. شروع کردن به پرس‌و جو و سین‌جین کردن...» «پشت خاکریز یک‌ نفر زنده‌است» به اهتمام اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس منتشر شده است.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/47910
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید