تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه
یارای سخن گفتن از چونان صنمی گوهری نیست که قعر هر کوزه ای و کنج هر موزه ای متاع هر روزه ای باشد و به چنگ هر که بیاید و بپاید... اما شهامت و جسارت سخن ز او راندن را عشق و علاقه محرک است و کنکاش و مداقه،مدرک.
افسوس که اشعار حکیم ما در فهم عمق و انتقال ، قصه فقیر است و استیصال...چگونه بتوان از چونان مایه نازی و نغمه سازی و سر غمازی عمق برکاوید و معنا شکافت حالی که شخصش از عمق به پوسته معنا اراده رحلت فرموده بود و گوییا عزم برافشای رازی را در سر می پروراند و مادیانی وحشی در دشت فصاحت می رماند و اگر از چیزی بیزار بود همین معنا تراشی و جان خراشی های ظاهر پرستان و خارهای گلستان بشریت بود:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند مرا راز که معلوم نشد
هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
هفتادو دوسال کاشت و دروید تا خرمنی از معلوم نشده ها را توشه آیندگان کند و بر آنانکه محیط فضل و آداب شدند نهیب بزند که: در پرده اسرار کسی را ره نیست
وین تعبیه جان کسی آگه نیست
و گویا در نگاه شریفش بشررا هر چه مصیبت بود از دانستن و تصور پی بردن به حقیقت بود وهر چه حریت بود از ندانستن...دانش بشر را عیار نه آنست که می داند بلکه آنست که می داند که نمی داند و بالاترین مرتبه دانش، علم به جهل است... خیام برای حیران شده های در پنج و چهار و شش و هفت ( پنج حس،چهار عنصر باد و خاک و آتش و آب،شش جهت، هفت آسمان) فانوس راه بود و کابوس خواب سنگینشان...که تا
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمانه کابی بخوریم....
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آنست و نه این
اشعار خیام خواه و ناخواه واضع منشی فلسفی است و روشی ابداعی... به جرات می توان او را عصیانگر علیه عقل و اصول دانست،پس از هفتادو دو سال بر مفرش خاک کوزه ای که پیش از این تن معشوقی و سیمای نگاری بوده در دست، افسوس نامه طی شده جوانیش را می خورد و خیره به صحرای عدم از خویش می پرسد:
از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
وز توشه چه بر بستم؟هیچ...
بر آستانه تاریخ نشسته و شاهد آمدن و شدن سلجوقیان و آل بویه و جنگهای صلیبی... با خود زمزمه می کرد: که چه؟
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
یا; آن قصر که جمشید در اوجام گرفت،
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
آری بشر چونان مگسی پیدا می شود و بسیار کمتر از عمر گل بوستان ناپدید می گردد ولی چونان می زید که گوئی این بازی و رویای آنی حیات را پایانی نیست...عجبا این میل جاودانگی بشر به بزرگترین فریب تاریخ تبدیل گردیده...
آری خیام لحظه ایست که تاریخ از حرکت باز می ایستد، لحظه ای درنگ،سوال از برای چه؟... به جمع اصحاب دانش آمدم... برای اینکه... به جمع شاهان آمدم برای اینکه...نوشتم برای اینکه...تملق گفتم برای اینکه ...حقیقت را ندیدم برای اینکه...آری تارهایی برای اینکه ما را چونان مگسی اسیر دام شوم خود کرده است، اینجاست خیام چونان دازاین هایدگری و اودیسه هومری قد برافراشته که...که چه؟رفتن و نیاسودن و بیقرار آینده و خمار گذشته...عصیان علیه طبیعت...دل تنگ آرامش کنار معشوق.
انسان عصیان گر باری در بهشت شورید و به زمین تبعید شد باری دیگر در زمین عصیان می کند وتن به هیچ مصلحتی حتی وعده بهشت نمی دهد و اگرچه این عصیان گری بازهم کار دست او می دهد و هبوط می کند، اما... این بار از زمین به بهشت... آری بشر به عاصی بودنش بشر است،گوییا آفریدگار با چهره ای خندان به این ماهیت شورش گر بشر نظاره گر است و بارها زمزمه می کند الله احسن الخالقین...اینست آنچه که من می دانستم و شما نمی دانستید... شورش علیه مصلحت روزگار، دوراندیشی، شورش علیه این آمدن و رفتن ها... علیه عقل هر روزه،شورش علیه ابزارگی انسان:
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم
در ریز به کاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم...
تنها آنچه در شعر خیام واقعیت و حقیقت فرض می شود دو چیز است:
حال و دم، و دیگری من به عنوان یک انسان...جهان سامانه ایست حول محور عزیز کرده آفریدگار جهان(انسان):
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطائی است عظیم
تا کی ز قدیم محدث امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه حادث چه قدیم
گوییا از بنی بشر احدی دست چرخ و فلک را خوانده و از ساحت شعورش غبار چشم بندی های این دور گردون را رانده. خیام شعور بشریت است و وجدان بیدار زمین... بشر خیامی وجودی است بین دو عدم (گذشته و آینده)...تنها چیزی را که خیام می داند که می داند; اینست که درحال می زید و آگاه نیست که آنچه به یاد دارد رویائی است یا نه و آنچه در سر دارد سودائی،خیام به هیچ کدام یقین ندارد....
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهارو شش و هفت...
می خور چو ندانی ز کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت...
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت...
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت...
روزی که نیامدست و روزی که گذشت...
به قول شیخ اجل سعدی:
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را...
هرگز عقل به حقیقت و یقینی در این عالم خیال نخواهد رسید مگربه این حقیقت که در حال زنده ام و نفس می کشم:
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار چه مست
خیام به دنبال درک رازی بود که او و هم نوعانش را مجبور به اقامت در دار حیات کرد، انسان را از صحرای عدم و سکون آرامش به سرائی آورد که درآن حیران و سرگشته شده:
گر آمدنم به من بدی نامدمی
ور نیز به من بدی شدن کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی...
گاهی گریبان چرخ و فلک را می گیرد که ای چرخ و فلک خرابی از سینه توست... بیدادگری پیشه دیرینه توست...
گاهی او را بری می داند و با چرخ و فلک هم پیاله می شود و توصیه می کند: با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل...چرخ از تو هزار بار بیچاره ترست...
و حتی تا آنجا پیش می رود که سرنوشت چرخ و فلک را هم چونان بنی بشر اسیر بند آسیابی می داند که هر روزه چون استر آسیاب به گرد سنگ آسیاب می گردانندش و هرگز از این دور باطل خاج نشود و به حکم چرخش دایره وارش به گرد سنگ آسیاب هرگز مسافتی رابه جلو طی نکند.. که:
در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود زمن میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خودرا برهاندمی ز سرگردانی
آری تن خاکی خیام را روح; جز پریشانی و بی تابی ارمغانی نبود:
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم در یافتمی...
خیام سخنگوی بشریت است،فریاد علیه همه چیز... دادستان این بیدادستان طبیعت... از همین روست که اشعار حکیم به زبان دل همه انسانهای دنیا ترجمه شده و باز از همین رو از کنه کلام او ندای وحدت بشریت را می توان شنید،همگی به یک زندانیم و به یک حکم در بند... انسان بیگانه، تنها، وتشنه معنا... اگر فردوسی بزرگ درفش وحدت ایرانیان است خیام را می توان درفش وحدت بنی آدم واحساس مشترک همه جهانیان دانست.
آنها که کهن شدند و اینها که نواند
هرکس به مراد خویش یک تگ بدوند
این کهنه جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم و دیگر آیند و روند.